برای ثبت در تاریخ

نامه کیوان صمیمی به خامنه ای: آقای خامنه‌ای از تاییدهای نمایشی باید عبور کرد. ادامه مطلب را در اینجا بخوانید 

==========

عرب ها در ایران چه می خواهند؟

متن سخنرانی در پارلمان فرانسه

یوسف عزیزی بنی طرف

• برای رفع این نابرابری ها و تبعیض ها چاره ای جزشکستن تمرکز آهنین و تقسیم قدرت و ثروت در سطح ایران نیست. در واقع در ایران توسعه اقتصادی وفرهنگی نامتوازن و به سود مرکز و به زیان پیرامون است. لذا دموکراسی واقعی با تبعیض ناسازگار و بدون تحقق حقوق ملیت های غیر فارس امکان ناپذیراست …

اخبار روز: http://www.akhbar-rooz.com

آدينه ٣۱ شهريور ۱٣۹۱ – ۲۱ سپتامبر

۲۰۱۲

متن سخنرانی در پارلمان فرانسه. این سخنرانی در پانل دوم زیر عنوان «مساله خلق های غیر فارس در ایران» به ریاست کندال نزان رییس انستیتو کرد پاریس برگزار شد.

خلق عرب که در جنوب غرب ایران زندگی می کند و بین شش تا هشت در صد جمعیت این کشور را تشکیل می دهد، ریشه های ژرف و ک

هن

ی در این سرزمین

دارد که به هزاران سال پیش می رسد. عرب ها در سال ۱۴۲۴ کشور مستقل خودرا به نام مملکت عربستان تشکیل دادند که رهبری آن با آل مشعشع بود. این مملکت از شمال به صحنه و کرمانشاه و از جنوب به احساء وقطیف و از شرق به کوه های کهگیلویه و از غرب به کوت و بصره وعماره منتهی می شد. از ۱۴۲۴ تا هشتاد سال این مملکت به پایتختی حویزه مستقل بود و سپس با یورش شاه اسماعیل صفوی، عربستان، استقلال اش را از دست داد اما از خود مختاری کامل برخوردار بود. پس از آن گاه مستقل و گاه کاملا خود مختار بود.

مملکت عربستان یکی از چهار مملکت محروسه ایران در دوره صفویه بود که البته شمار این ممالک محروسه در دوره قاجاریه به شش عدد رسید.

رضا شاه پهلوی در سال ۱۹۲۵ شیخ خزعل آخرین حاکم عرب در عربستان ایران را سرنگون کرد و نام آن را به خوزستان تبدیل کرد. پس از آن و طی هشت دهه گذشته، نام مکان های طبیعی، شهرها، روستاها، محله ها و خیابان ها را تغییر دادند و در دهه های گذشته ما را حتی از نامگذاری نوزادان مان به نام های عربی غیر مذهبی هم ممنوع کرده اند. رژیم های پهلوی و جمهوری اسلامی از هیچ کوششی برای تغییر بافت جمعیت استان به زیان بومیان عرب دریغ نکرده اند. مردم عرب از همان سال ۱۹۲۵، حاکمیت سیاسی خودرا از دست دادند. این تاریخ، سرآغاز ستم ملی علیه مردم عرب است. این ستم مجموعه ای از تبعیض های نژادی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و زبانی علیه مردم عرب است. مردمی که اکنون به خلق عرب اهواز معروف اند و در کل استان خوزستان و نیز در استان های همسایه زندگی می کنند.

زبان این مردم عربی است و مذهب شان شیعه ودارای فرهنگ، فولکلور و موسیقی خاص خود اند که با سایر خلق های ایران تفاوت دارد.

از همان روزهای اول برافتادن آخرین حاکم عرب منطقه، عصیان وشورش عرب ها آغاز شد. این مبارزات که اساسا علیه رژیم پهلوی وبرنامه های ضد عربی اش بود تا دهه پنجاه، شکل و شمایل عشایری داشت. از دهه پنجاه به این سو، رهبری جنبش خلق عرب در اختیار عناصر شهر نشین قرار می گیرد. در سال ۱۹۵٨ «جبهه تحریر عربستان» یا جبهه آزادیبخش عربستان در شهرهای عبادان، محمره (خرمشهر) و اهواز تشکیل شد که هدف آن استقلال اقلیم عربستان بود. رهبری این جبهه را کمیته ای به نام «اللجنه القومیه العلیا» به عهده داشت.

در سال ۱۹۶٣ سه تن از رهبران آن در داد گاه های نظامی تهران محاکمه و در سال ۱۹۶۴ در اهواز اعدام شدند. تغییر رهبری و بدنه جنبش خلق عرب از عشایری به شهری، نشانگر تحول در بافت اجتماعی و طبقاتی جامعه عرب در ایران بود. فراموش نکنیم که این منطقه به علت اکتشاف نفت در اوایل قرن بیستم نسبت به بسیاری از مناطق ایران، منطقه ای صنعتی به شمار می رود.

در دهه هفتاد قرن گذشته با گسترش طبقه متوسط و اختلاط بیش از پیش عرب ها در جامعه ایران و نیز زیر تاثیر جنبش های چپگرا، برخی از گروه های مبارز عرب، موضوع استقلال خواهی را کنار گذاشتند و خواهان راه حل مساله ملی در چارچوب ایران شدند.

مردم عرب بر خلاف انقلاب مشروطیت در اوایل قرن بیستم – که نقش شان غیر مستقیم بود – در انقلاب فوریه ۱۹۷۹ به شکل مستقیم شرکت کردند و ده ها شهید دادند. نقش رهبر معنوی خلق عرب یعنی آیت الله شیخ محمد طاهر آل شبیر خاقانی در آن انقلاب از همگان برجسته تر بود.

ایشان در ماه مه ۱۹۷۹ یک هیات سی و سه نفره را برای مذاکره با رهبران انقلاب و حکومت موقت به تهران اعزام کرد. این هیات – که نگارنده سخنگوی آن بودم – از میان همه لایه های اجتماعی و از همه شهرهای عربستان ایران بود.

سند تاریخی زیرحاوی مطالبات خلق عرب در سی وسه سال پیش است. این سند گویای واکنش خلق ما نسبت به ستم ملی در دوران پهلوی است.

مطالبات خلق عرب در مقطع انقلاب فوریه ۱۹۷۹

(ارایه شده به دولت موقت در می ۱۹۷۹)

نخست وزیر محترم آقای مهندس مهدی بازرگان

هیئت نمایندگی خلق عرب مسلمان ایران خواسته هایی را که همه طبقات خلق عرب در تظاهرات و راه پیمایی عظیم خود در شهرها و روستاها آنها را تایید نموده به هیئت دولت تقدیم می نماید. این خواسته ها مورد تایید حضرت آیت آلله العظمی شیخ محمد طاهر آل شبیر خاقانی نیز واقع شده و شامل حقوق مشروع خلق عرب ایران و حق داشتن خود مختاری در محدوده جمهوری اسلامی با حفظ تمامیت ارضی ایران می باشد. خلق ما تاِکید می نماید که امور مربوط به ارتش در دفاع از مرزهای کشور، برنامه های اقتصادی دراز مدت، سیاست خارجی، پول و عقد قراردادهای بین المللی از وظایف و اختیارات حکومت مرکزی است. خلق ما هرگونه توطئه تجزیه طلبی و جدائی خواهانه را در سراسر ایران محکوم می نماید. هم چنین امپریالیسم- صهیونیسم، نژاد پرستی و ارتجاع را محکوم کرده، از سیاست عدم تعهد پشتیبانی، پیمان ها و قراردادهای استعماری را که به استقلال ملی ایران زیان برساند، مردود می شمارد.

خلق ما منطقه ای از خوزستان را که نام تاریخی آن عربستان می باشد و از نظر جغرافیائی در برگیرنده خلق ماست بعنوان منطقه خود مختار می شناسد. اسلسی ترین خواسته های خلق عرب ایران بشرح زیر است:

۱- اعتراف به ملیت خلق عرب ایران و درج آن در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران.

۲- تشکیل مجلس محلی در منطقه خود مختار که مسئولیت قانونگذاری محلی و نظارت بر اجرای قوانین را دارا باشد، و مشارکت خلق عرب ایران در مجلس موسسان و مجلس شورای ملی ونیز مشارکت در هیئت وزیران (دولت مرکزی) به نسبت جمعیت آن.

٣- تشکیل دادگاه های عربی جهت حل مشکلات خلق عرب ایران مطابق با قوانین جمهوری اسلامی.

۴- زبان عربی زبان رسمی منطقه خودمختار باشد، با تاًکید به اینکه زبان فارسی زبان رسمی سراسرایران است .

۵- آموزش زبان عربی در مدارس ابتدایی و نیز آموزش زبان فارسی در منطقه خودمختار محفوظ خواهد بود.

۶- تاًسیس دانشگاه به زبان عربی در منطقه که پاسخگوی نیازهای خلق عرب ایران باشد. ایجاد مدارس و آموزشگاه ها در تمام شهرها و روستا ها و نیز توجه لازم برای استفاده از بورس های خارج از کشور جهت اعزام جوانان خلق عرب ایران.

۷- آزادی بیان، انتشار و چاپ کتاب و روزنامه و ایجاد برنامه های رادیویی و تلویزیونی به زبان عربی و مستقل از برنامه شبکه سرتاسری. در این زمینه وجود سانسور به هر شکل و صورت مردود است.

٨- اولویت استخدام در بخش دولتی و خصوصی با خلق عرب ایران، در مرحله بعد با دیگر اقلیت های ملی متولد و ساکن در منطقه خود مختار می باشد.

۹- تخصیص مقدار کافی از درآمد نفت برای آبادانی منطقه و شکوفایی صنعت و کشاورزی آن.

۱۰. نامگذاری شهرها و روستا ها، محله ها و خود منطقه به نام های تاریخی عربی آنها که رژیم فاشیستی پهلوی آنها را تغیر داده است.

۱۱- شرکت فرزندان خلق عرب در ارتش و نیروهای انتظامی محلی در چهارچوب منطقه خود مختار و امکان ارتقاء آنان به مناصب و مقام های عالی نظامی که از دستیبابی به آنها محروم بوده اند.

۱۲- تجدید نظر در تقسیم اراضی دهقانان طبق قوانین جمهوری اسلامی، با رعایت اصل زمین از آن کسی است که آنرا می کارد.

در خاتمه از دولت آقای بازرگان انتظار داریم که در رابطه با حل مسائل خلق عرب ایران از مذاکره و سازش با عناصر مرتجع و فرصت طلب خود داری نماید.

هیئت نمایندگان خلق عرب مسلمان ایران

تاریخ ٣/۲/۱٣۵٨شمسی

سرکوب ها و خیزش های بعد از انقلاب

خلق عرب جزو نخستین خلق های ایران است که پس از انقلاب در معرض سرکوب شدید حاکمیت جدید قرار گرفت. در ٣۱ ژوئن ۱۹۷۹ (نهم خرداد ۱٣۵٨) نیروی دریایی به فرماندهی تیمسار دریا دار احمد مدنی، استاندار وقت «خوزستان» به کمک عناصر مسلح و نقاب دار کانون فرهنگی – نظامی وابسته به دولت، به همه کانون های فرهنگی و مدنی و سازمان های سیاسی خلق عرب در محمره (خرمشهر)، اهواز و دیگر شهرهای استان یورش بردند. بنا به گزارش برخی احزاب اپوزیسیون ایرانی، در این یورش و نیز در حمله به تظاهرات مسالمت آمیز مردم محمره در همان روز، ده ها تن کشته ومفقود الاثر، و صدها نفر دستگیر که ده ها تن از آنان بعدا اعدام شدند. این امر سر آغاز برخورد قهر آمیز با سایر خلق های ایران بود. احمد مدنی که عضو جبهه ملی ایران بود وهم اکنون نام او در سایت این جبهه در کنار دکتر مصدق قرار دارد، می خواست با کشتار مردم عرب، خودرا قهرمان ملی مبارزه با تجزیه طلبان جا بزند و در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۷۹ رای ایرانیان را کسب کند. بنا به شهادت سند ارایه شده در فوق و نیز در شعارهای تظاهرات مسالمت آمیز مردم عرب، هیچ گونه شعار یا خواسته تجزیه طلبانه ای مطرح نبود. وتازه این هم نمی توانست مجوز کشتار مردم عرب باشد.

در می ۱۹٨۵ (اردیبهشت ۱٣۶۴) مردم عرب در اهواز در واکنش به روزنامه دولتی اطلاعات که آنان را «کولی» خطاب کرده بود، دست به تظاهرات مسالمت آمیز زدند که باز هم توسط نیروهای انتظامی قلع وقمع شد. اما عذرخواهی سید علی خامنه ای – رییس جمهور وقت ایران – در نماز جمعه تهران توانست از گسترش دامنه اعتراضات بکاهد. در فاصله میان ۱۹٨۰ – ۱۹٨٨ که جنگ خانمان برانداز ایران و عراق در جریان بود بیشترین ضربه ها وخرابی ها در این استان رخ داد. طبق آمار بنیاد شهید اهواز، از شانزده هزار شهید جنگ در استان، بیش از دوازده هزار نفرشان عرب بودند. به علت نگاه تنگ نظرانه و راسیستی حاکمان تهران هنوز بندر محمره – خرمشهر – که زمانی عروس بنادر ایران بود به طور کامل بازسازی نشده است و فقر وبیکاری در این شهر بیداد می کند. براثر سیاست های رژیم جمهوری اسلامی ایران وساختن سدهای فراوان، آب رودخانه دز به قم، آب کارون به دشت های یزد واصفهان منتقل شده و در آینده نزدیک قرار است به کرمان و رفسنجان نیزمنتقل شود تا برای مصارف کشاورزی – ونه آب آشامیدنی – استفاده شود. این کار به قیمت کاهش تولید محصولات استراتژیک کشاورزی نظیر کشت گندم و جو و بیکاری کشاورزان عرب در استان شده است تا محصولات غیر استراتژیک نظیر کلم و صیفی جات در اصفهان و یزد رونق بگیرد.

اگر به اینها آلودگی ناشی از جاری شدن فاضلاب کارخانه ها و آلودگی هوای اهواز و دیگر شهرهای تابعه را بیافزاییم که ناشی از وزش ۱۱۰ روز در سال گرد و خاک وتوفان ریز گردهاست، حجم فاجعه زیست محیطی در این استان را درک خواهیم کرد. این سد سازی ها به قیمت کم آّبی و خشک شدن بخش هایی از باتلاق های استان نظیر هور العظیم و هور دورق شده است. این فاجعه در حالی رخ می دهد که چهار رود خانه پر آب ایران در اقلیم عربستان ایران جاری است. مردم محمره وسایر شهرهای استان مثل عبادان و اهواز مجبورند آب آلوده بیاشامند. بنا به اظهار خود مطبوعات دولتی، آبی که برخی از حاشیه نشینان شهرها وروستاییان عرب می خورند را حتی حیوانات هم نمی توانند بخورند.هم اکنون اهواز آلوده ترین شهر جهان است.

در ۱۵ آوریل ۲۰۰۵ شهرهای اهواز، حمیدیه، معشور (ماهشهر)، حویزه و دیگر شهرها وروستاهای استان، شاهد قیام گسترده مردم عرب بود که طی تاریخ مبارزات معاصر این خلق بی سابقه بوده است. آغاز این قیام، تظاهرات مسالمت آمیزی بود که مردم عرب اهواز در اعتراض به برنامه های دولت انجام دادند. بهانه این قیام، افشای نامه منسوب به محمد علی ابطحی رییس دفتر رییس جمهور سابق محمد خاتمی بود که خواستار تغییر بافت جمعیت استان طی ده سال به زیان عرب ها بود. براثر تیراندازی نیروهای پلیس علیه تظاهر کنندگان عرب حدود پنجاه تن کشته و صدها نفر دستگیر شدند. من نیز به علت اعتراض به کشتار مردم عرب در آن مقطع دستگیر و زندانی شدم.

چند ماه بعد در واکنش به این کشتار، موجی از خشونت سراسر استان را فراگرفت که شامل انفجار در لوله ها و تاسیسات نفتی و برخی از بانک ها و ادارات بود. این وضع که تقریبا دو سال طول کشید، برخی از مردم بی گناه نیز کشته شدند.

در سال ۲۰۰۵ دادگاه های انقلاب ۱۵ عرب و در سال ۲۰۰۶ ده عرب را اعدام کردند. سازمان عفو بین الملل تا ژوئیه ۲۰۰۷ حد اقل ۲٨ حالت اعدام را ثبت کرده است. این اعدام ها در سال های بعد نیز ادامه یافت. به اینها باید مرگ زیر شکنجه را نیز افزود. تازه ترین حالت، اعدام چهار فعال سیاسی عرب در اهواز بود که در روز ۱٨ ژوئن ۲۰۱۲ انجام گرفت. سه تن از اینان برادر بودند. دو ماه پیش نیز حکم اعدام در حق پنج تن از فعالان مدنی فرهنگی و سیاسی عرب اهل شهر خلف آباد صادر شده است. طبق معمول، زندان های سنگین برای سایر فعالان صادر شده که در قیاس با جرم های مشابه در پایتخت، بسی سنگین تر است. طی یک سال ونیم گذشته حد اقل پنج فعال سیاسی عرب در زندان های استان زیر شکنجه کشته شده اند.

از سال ۲۰۰۵ تاکنون همه ساله مردم عرب سالگرد قیام ۱۵ آوریل را با تجمع و تظاهرات مسالمت آمیز گرامی می دارند. این امر به ویژه در یکی دو سال اخیر محسوس تر و وسیع تر بوده است. این امر ناشی از تاثیر بهار عربی بر مبارزات خلق عرب بوده است.

ابعاد ستم ملی علیه خلق عرب و چشم انداز آینده

ستم ملی علیه مردم عرب در عربستان ایران در چهار عرصه تبعیض نژادی، و نابرابری های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی نمود می یابد.

خلق عرب در معرض آماج – تقریبا – همه روزه گفتمان نژاد پرستی در ایران است که ریشه در تاریخ و جغرافیا دارد. در تاریخ معاصر، نخستین هدف ناسیونالیست های افراطی و عرب ستیزان عرب ها بودند. این ادبیات راسیستی از نیمه قرن نوزدهم آغاز وتا کنون ادامه دارد. ما این را در آثار وکردار متفکران، سیاستمداران، نویسندگان وشاعران پارسی گو می بینیم. از میرزا فتحعلی آخوند زاده و آقاخان کرمانی ومحمود افشار بگیرید تا صادق هدایت و پور داوود و اخوان ثالث. این امر راست و چپ نمی شناسد یعنی شما می توانید به اینان، نویسندگان مارکسیستی چون بزرگ علوی، باقر مومنی و میرزا آقا عسکری را هم بیافزایید. به ضرس قاطع می توان گفت که ۷۰ درصد اهل قلم واندیشه در این ایران دارای گرایش های نژاد پرستانه ضد عربی هستند. از روزگار رضا شاه پهلوی تاکنون عرب ستیزی در ایران جا افتاده و به شکل فرهنگ در آمده است و ما بازتاب آن را در میان طبقه متوسط و حتی طبقات فرودوست هم می بینیم. این امر، مساله خلق عرب را نسبت به سایر خلق های غیر فارس پیچیده تر و حل آن را بغرنج تر می سازد.

نابرابری سیاسی وتبعیض های ناشی از آن، هنگامی آغاز شد که مردم عرب، حاکمیت ملی خودرا از دست دادند. یعنی از وقتی که رضا شاه به اقلیم عربستان ایران لشکر کشید و شیخ خزعل حاکم خود مختار عرب این اقلیم را دست بسته به تهران تبعید و در آن جا به قتل رساند. همان گونه که اشاره رفت ایران تا هنگام برقراری حکومت شدیدا متمرکز و دیکتاتوری رضا شاه دارای سیستم ممالک محروسه بود که توسط این شاه شووینیست به مملکت شاهنشاهی ایران بدل شد. سیستم سیاسی پیشا پهلوی، نوعی نظام فدرال سنتی بود و حاکم مملکت عربستان در آن سیستم دارای خود مختاری کامل بود. اختیارات حاکم عربستان ایران در سیستم ممالک محروسه شبیه اختیارات کنونی حکومت فدرال کردستان عراق بود. اکنون خلق عرب که بیش از هفتاد در صد از جمعیت استان خوزستان (عربستان) را تشکیل می دهد تنها ۵ در صد مناصب مهم حکومتی در سطح استاندار، فرماندار و مدیرکل را در اختیار دارد. طی این هشت دهه هیچ گاه یک استاندار عرب – ولو وابسته به رژیم ها – به این سمت گمارده نشده است.

در زمینه نابرابری اقتصادی باید گفت به رغم در آمد نفتی سالانه تقریبا یکصد ملیون دلاری، اکثریت بومیان عرب استان در فقر سیاه به سر می برند. کمر بند فقر عربی در اهواز و آبادان، هسته اقلیت مرفه و غیر عرب این شهر ها را دوره کرده است. این فقر را روزنامه نگاران غیر عرب در گزارش هایشان در خبرگزاری های مهر و ایسنا، بدتر از فقر موجود در آفریقا دانسته اند. در دیگر شهرها وضع بدتر است و آمارهای دولتی حاکی از رقم بالای مستمندانی است که در شهرهای محمره (خرمشهر)، حمیدیه، معشور، شوش و خلف آباد از کمیته امام کمک در یافت می کنند. والبته این کمک ها هم در حد بخور نمیری است تا شکم خانواده ها را – که اغلب پرجمعیت هستند – پر کند. طبق گفته روزنامه جمهوری اسلامی ۹۰ در صد مردم شهرستان دشت آزادگان (بنی طرف و حویزه) از سوء تغذیه رنج می برند.

حاکمیت طی دو دهه گذشته بیش از ۲۰۰ هزار هکتار از زمین های روستاییان عرب در دو سوی ساحل کارون، از شوشتر تا محمره – خرمشهر – را غصب کرده و آنان را حاشیه نشین شهرهای بزرگ کرده است تا آنان را از زمین نیاکانشان برکند و در فارسیزاسیون آنان بکوشد.

نرخ بیکاری در شهرهایی مثل محمره و عبادان به شصت تا هفتاد در صد می رسد، در حالی که نسبت بیکاری در شهر عمدتا غیر عرب نشین دزفول در همان استان خوزستان، تک رقمی است.

لذا در آمدهای افسانه ای نفت عمدتا در تهران و چند شهر نورچشمی دیگر خرج می شود.

در زمینه نابرابری فرهنگی باید گفت که دانش آموزان عرب مجبورند از همان سال اول ابتدایی – وگاهی زودتر از آن – زبان فارسی را یاد بگیرند واز آموزش به زبان مادری محروم اند. اکنون به هیچ کس اجازه نمی دهند، روزنامه یا مجله عربی برای مردم عرب استان منتشر کند وهمه مطبوعات به زبان فارسی منتشر می شود. یعنی سهم ۷۰ درصد جمعیت استان صفر وسهم ٣۰ در صد جمعیت غیر عرب ۱۰۰ در صد است.

استان خوزستان (عربستان) از نظر فرهنگی درایران در مرتبه پایین یعنی هجدهم قرار دارد. ٣٣% دانش آموزان عرب در مرحله ابتدایی و ۵۰% در مرحله راهنمایی و ۷۰% در مرحله راهنمایی ترک تحصل می کنند.

عرب ها که حدود ۷۰% جمعیت استان را تشکیل می دهند فقط ۶.۶% ظرفیت دانشگاه شهید چمران اهواز را تشکیل می دهند. واز ده هزار دانشجوی ایرانی فقط ۱۵ نفر عرب هستند در صورتی که باید ۶۰۰ دانشجوی عرب باشد.

در عرصه نشر کتاب حدود نیم در صد عربی و ۹۹.۵ در صد فارسی است.

در استان کمترین امکانات فرهنگی در اختیار مردم عرب قرار می گیرد بلکه برعکس با پول نفت با تحرکات سیاسی و فرهنگی، با زبان، لباس، فولکلورشان مبارزه می شود. نیروهای امنیتی حتی با بازی های محلی عربی هم مبارزه می کنند.

استان «خوزستان» از نظر توزیع مواد مخدر پس از استان سیستان وبلوچستان و از نظر نسبت بیکاری پس از کرمانشاه در ایران دوم است.

به علت این نابرابری ها، هم اکنون گرایش های گریز از مرکز نیرومند است. لذا برای رفع این نابرابری ها و تبعیض ها چاره ای جزشکستن تمرکز آهنین و تقسیم قدرت و ثروت در سطح ایران نیست. در واقع در ایران توسعه اقتصادی وفرهنگی نامتوازن و به سود مرکز و به زیان پیرامون است. لذا دموکراسی واقعی با تبعیض ناسازگار و بدون تحقق حقوق ملیت های غیر فارس امکان ناپذیراست. نظام واقعی فدرال به طور نسبی، نابرابری ها یاد شده را از میان خواهد برد. فدرالیسم باید بر اساس جغرافیایی – اتنیکی انجام گیرد. حتی در این زمینه می توان از تجربه تاریخی ممالک محروسه ایران استفاده کرد که زمانی مملکت های عربستان، کردستان، آزربایجان، گیلان و خراسان را در بر می گرفت. اکنون البته در نظام نوین فدرال، اقالیم محل سکونت خلق های بلوچ و ترکمن نیز باید آورده شوند. ضمنا برای جلوگیری از نژاد پرستی و عرب ستیزی، در قانون اساسی آینده، این دو مقوله باید به طور صریح ممنوع شود.

========================

سيرکوتاهی درباره تاريخچه پرچم شيروخورشيد ايران در سه قسمت

توسط استاد دکتر ناصر انقطاع

اقتباس و تلخيص از : دانشنامه بزرگ ايران-ايرانيکا

پيدايش پرچم های ملی به معنای متعارف امروزی آن با ظهور و رشد تاٌسيسات سياسی کشوری همراه بوده است . پرچمها در حقيقت ريشه در علامتها و علَمهای سياسی و مذهبی دودمانی سلسله های محلی و يا منطقه ای گذشته دارند که در طی قرون و اعصار تطور يافته و به مظاهر حاکميت ملی تبديل شده اند

در ايران استفاده از علَمها و علامتهای سلطنتی در دوران سلسله هخامنشی متداول بوده است . ايلات بزرگ پارت و ساسانی در علامتهای دودمانی خود از تصاويری چون اژدها ، شير زرين و يا خورشيد زرين استفاده می کرده اند که بر اساس شاهنامه فردوسی به خاندان رستم ، گودرز و پادشاهان کيانی منسوب بوده است

درفش کاويانی

در شاهنامه فردوسی از درفش کاويانی که تاريخ پيدايش آن قرن ششم ميلادی آورده شده به عنوان «پرچم ملی» ايران ياد شده است . فردوسی درفش کاويانی را پارچه ای به رنگ ارغوانی مزين به انواع سنگهای گرانبها و نوارهايی به رنگهای سرخ ، طلايی و ارغوانی توصيف کرده که ستاره ای نماد اصلی آن را تشکيل می داده و به اين اعتبار اغلب اختر کاويان نيز ناميده می شده است

علاوه بر معنای ستاره ، به اختر کاويانی به عنوان نماد بخت خوش و اقبال اهميت زيادی داده شده است . تعدادی از مورخين به غنيمت رفتن و نابودی اختر کاويانی در جنگ با اعراب را پايان کار ساسانيان قلمداد کرده اند . يعقوب ليث صفاری نيز در قيام عليه خليفه عباسی ظاهراٌ مدعی شده بود که درفش کاويانی را در اختيار دارد و به اتکای آن در صدد پيروزی بر عباسيان و حکمروايی بر ايران است

استفاده نمادين از انواع ستاره ها در علَم ها و علامتهای سلاطين و حکمرانان ايران بعد از اسلام قرنها ادامه يافت تا به تدريج شير و خورشيد جايگزين آن شد

فرمانروايان بنی اميه در ايران بيشتر علَم هايی به رنگ سفيد داشتند . يکی از قبايل بنی اميه به نام «اشعری» که در قم اسکان داده شده بود علَمی سبز رنگ داشت که به دو روبان قرمز و سياه مزين بود و يادگاری بر جای مانده از طرف پيامبر اسلام قلمداد می شد

به ابومسلم خراسانی دو علَم بزرگ به رنگ سفيد و مزين به واژه های قرآنی منسوب است . علَم رسمی خلفای عباسی رنگی سياه داشت که کلمات «محمد رسول الله» به رنگ سفيد بر آن نقش شده بود

مخالفت با عباسيان اغلب با کنار گذاشتن علَم سياه اين سلسله بروز می کرد . تعدادی از علوی ها و رهبران جنبشهای ايرانی علَم هايی به رنگ سفيد در مخالفت با خلفای عباسی برافراشتند . مأموران خليفه عباسی هنگام برگزيدن علی الرضا (امام رضا) به جانشينی خود ابتدا رنگ سبز منسوب به خاندان علی را به عنوان علَم و لباس خود بر گزيد ولی چون به پيروی از سنتهای ايرانی متهم شد دوباره به رنگ سياه باز گشت

حکمرانان خراج گذار خلفای عباسی در ايران معمولاٌ به عنوان تاييد حکومت خود در آغاز کار علمی سياه از طرف خليفه دريافت می کردند و در کنار علم های محلی به کار می گرفتند

معروف است که به عضدالدوله ديلمی استثنائا دو علم اعطاء شده بود . يکی برنگ سفيد که ويژه امرای ارتش عباسی بود و ديگری به رنگ طلائی که به نشانه ولايتعهدی به وی داده شده بود

با گذشت زمان نمادهای ايرانی و ترک با نقوش و نوشته های اسلامی آميخته شد و علمهائی با رنگها ، طرحها و اندازه های مختلف به وجود آمد

به نوشته تاريخ رشيدی رنگ علمهای غزنويان قرمز با نقوشی چهار گوش بود . ظاهراً بر تعدادی از علمهای اين سلسله تصاوير هما و يا شيرزرين نقش شده بود . به نوشته قزوينی در اواسط قرن دوازدهم ميلادی پادشاهان شيعی علمهائی به رنگهای سفيد و سبز و ديگر رنگها ، به استثنای سياه ، داشتند در حالی که پادشاهان سلجوقی علمهای سبز و زرد و قرمز را بيشتر به کار می بردند

رويهمرفته در ادوار ترکهای سلجوقی و به ويژه مغولها تنوع زيادی در رنگ ، طرح و اندازه علمها به وجود آمد ، ترکها برای تعدادی از علمهای بزرگی که به صورت منگله از دم اسب و يا يال گاوميش بافته و بر نيزه هائی با طرح های مختلف نصب شده بود واژه «پرچم» را به کار گرفتند . در اين دوران استفاده از انواع علمهای کوچک و بزرگ ساخته شده از پارچه های سه گوش و يا چهار گوش گاهی گلدار ، با طرحهای هندسی ، کلمات مذهبی ، تصاوير پرندگان و حيوانات ، و نقشهائی از ماه و ستاره و خورشيد رواج يافت

علامت شير و خورشيد

بر اساس تحقيقات گسترده احمد کسروی ، مجتبی مينوی و سعيد نفيسی استفاده نمادين از علائم شير و خورشيد از قرن دوازدهم ميلادی در انواع سکه ها ، آثار سنگی ، فلزی و سفالين و ساير آثار تاريخی رايج شد . نماد شير و خورشيد که امتزاجی از سنتهای پيشين ايرانی ، عرب ، ترک و مغول بود با گذشت ايام تعبيری شيعی نيز پيدا کرد و در نهايت به نماد ملی ايران تبديل شد

قديمی ترين سند موجود از کار برد شير و خورشيد در علم ، در مينياتور کوچکی به دست داده شده که در نسخه دهه سوم قرن پانزدهم شاهنامه شمس الدين کاشانی ضبط است . اين شاهنامه توصيفی است از فتوحات پادشاهان مغول و مينياتور ياد شده تصاويری از سواران مغول را در نزديکی نيشابور نشان می دهد که علمی بلند با نقشی از شير و خورشيد را به دوش می کشد . تصوير مشابهی در مينياتوری به تاريخ 1460 به دست آمده که در آن قصر با شکوه تيمور در سمرقند با سر درها و طاقهای مزين به شير و خورشيد ترسيم شده است

در دوران صفوِيه ، تلاش همه جانبه ای برای وحدت سياسی کشور و گسترش تشيع به عنوان مذهب ملی به عمل آمد . استفاده از شير و خورشيد نيز در زمينه های مختلف از جمله ضرب سکه های مسی ، در آثار هنری و علمها رواج پيدا کرد . اما تنها در عصر پادشاهی شاه عباس اول بود که شير و خورشِد به عنوان نماد اصلی ايران رسميت يافت و پرچم شير و خورشيد جای ويژه ای در ميان علمهای مختلف اين سلسله پيدا کرد

در توجيه زمينه های انتخاب نماد شير وخورشيد از طرف صفويه تذکر چند نکته مفيد به نظر می رسد . اولا در تشيع به امام علی بن ابيطالب لقب «شير خدا » داده شده . به علاوه خورشيد به عنوان مظهر فرّالهی در عالم تشيع ايران تعبير به نور شده و با انوار الهی منتسب به پيامبر اسلام و امام علی ارتباط داده شده است . با اين ترتيب امکان وجود انگيزه های مذهبی در اذهان پادشاهان صفوی برای انتخاب شير و خورشيد خالی از وجه نيست

در توصيف دو علم رنگارنگ امپراتوری دوران نادر شاه از شير و خورشيد و رنگ سبز (شيعيان) صفوي صحبتی به ميان نيامده است . اما ظاهراً در انتخاب مهر پادشاهی نادر شاه کار برد نمادين شير و خورشيد ادامه يافته است

از دوران زنديه سنگ گور سربازی با نشانه شير و خورشيد به جای مانده است

در ابتدای دوران قاجار استفاده از نماد شير و خورشيد با بی نظمی در سکه ها ، مدالها و علمها آغاز شد . در 10-1807 فتحعليشاه به تقليد از لژيون دو نور فرانسه نشان شير و خورشيد ايران را ايجاد کرد و پرچمی رسمی با نماد شير و خورشيد بر گزيد که در نهايت با تغييراتی به پرچم ملی ايران تبديل شد

گاسپار در وويل فرانسوی که در سالهای 1813-1812 begin_of_the_skype_highlighting FREE 1813-1812 end_of_the_skype_highlighting در ارتش ايران خدمت می کرد تصوير جالبی از پرچم ايران در کتاب خاطرات خود به جای گذاشته اين تصوير دو علم چهار گوش را نشان می دهد که در در يکی شير و خورشيد بزرگ طلائی رنگی بر زمينه ای قرمز ترسيم و به دسته ای منتهی به يک دست الصاق شده است . پرچم دوم که کوچکتر است و به نيزه ای متصل ، شيری نشسته و شمشير به دست و خورشيدی تابان را در زمينه آبی پر رنگ نشان می دهد . اين اولين باری است که پرچم ايران با شير شمشير به دست در سندی ديده شده است

ضاهراً از اواخر سلطنت فتحعليشاه اين دو پرچم ادغام شد و شير شمشير بدست ، به اعتباری به عنوان مظهر امام اول شيعيان و ذولفقار او ، بر جای ماند

محمد شاه با صدور فرمانی در 1846 شير و خورشيد را نشان ديرينه تاريخی مذهبی حاکميت ايران اعلام کرد و به کاربرد نمادين آن به خصوص در سکه ها ، مدالها ، علائم و پرچم ها رسميت بخشيد . اين فرمان در گسترش استفاده از شير و خورشيد سخت موُثر افتاد اما تنوع رنگ و طرح و تفاوت اندازه را در پرچمها سالها بر جای گذاشت

در دستورالعمل مصور و رسمی حدود 1886 ميلادی دو نمونه از مهمترين انواع پرچمهای ايران ترسةم شده است . در نمونه اول پرچم پارچه ای چهارگوش با دو حاشيه نازک در بالا و قرمز در پايين و زمينه ای سفيد است که شير و خورشيدی در وسط آن ترسيم شده سه رنگ پرچم نمونه دوم هم اندازه است و شير و خورشيد آن نيز گسترده ترسيم شده و هر سه رنگ را تا حدودی پوشانده است . ا زپرچم نمونه اول در ساختمانهای دولتی و سلطنتی ، بنادر و قلعه ها استفاده می شده ، از کاربرد پرچم نمونه دوم اطلاع دقيقی در دست نيست . اين دو پرچم را می توان سر آغاز پيدايش پرچم سه رنگ ايران دانست

در دوران مبارزه برای برقراری حکومت مشروطه در ايران تعدادی مشروطه خواه انقلابی تلاش کردند تا استفاده از پرچمهای سرخ را اشاعه دهند . اما اين تلاش به جايی نرسيد و در اصل پنجم متمم قانون اساسی 1906 پرچم سه رنگ شير و خورشيد که در آن رنگهای سبز و سفيد و قرمز به موازات هم و به يک اندازه تعيين شده به عنوان پرچم ملی مورد تاييد قرار گرفت . شير اين پرچم در زمينه سفيد ايستاده و شمشيری به دست دارد و خورشيدی درخشان در پشت آن ديده می شود

در دوران رضاشاه شکل پرچم تغييی پيدا نکرد اما به شير آن ظاهری واقعی تر داده شد و صورت زنانه خورشيد محو گرديد . گاهی در زمينه های نظامی پرچم به تاج پهلوی نيز مزين می شد . در گفتگوهای ملی مربوط به اصلاح زبان واژه های شناخته شده درفش و علم و بيرق مورد عنايت قرار نگرفت و «پرچم» که واژه ای ترکی است با وجود مخالفت تعدادی از محققين باقی ماند

اندازه ها و شکل دقيقی که در 1957 برای پرچم تعيين شده بود تا انقلاب 1979 تعييری نکرد . در پرچم بعد از انقلاب ايران طرح ويژه ای از کلمه «الله» با رنگ قرمز جانشين شير و خورشيد شد و شعار «الله اکبر» به رنگ سفيد بيست و دوبار در حاشيه پايين نوار سبزو حاشيه بالای نوار قرمز پرچم تکرار شد

Historical Documents about Iranian Flag مدارک تاريخی در باره پرچم ايران

تاريخچه سرود ای ايران

زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین ، تهران را اشغال کرده بودند.

حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف ، از یکی از خیابانهای مرکزی شهر می گذرد.

او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی ، بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی ، کشیده محکمی در گوش افسر ایران می زند.

گل گلاب ، پس از دیدن این صحنه ، با چشمان اشک آلود به استادیوی ـ روح الله خالقی ـ موسیقی دان می رود و می زند زیر گریه.

غلامحسین بنان می پرسد ، ماجرا چیست؟

او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:

کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی می زند؟

سپس کاغذ و قلمی طلب می کند و با همان حال ، می سراید:

ای ایران ای مرز پر گهر ای خاکت سر چشمه هنر

دور از تو انديشه بدان پاينده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم جان فدای خاک پاک ميهنم

مهر تو چون شد پيشه ام دور از تو نيست انديشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما پاينده باد خاک ايران ما

سنگ کوهت درِّ و گوهر است خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم بر گو بی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان بپاست نور ايزدی هميشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پيشه ام دور از تو نيست انديشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما پاينده باد خاک ايران ما

ايران ای خرم بهشت من روشن از تو سر نوشت من

گر آتش بارد به پيکرم جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد دلم مهر اگر برون رود تهی شود دلم

مهر تو چون شد پيشه ام دور از تو نيست انديشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما پاينده باد خاک ايران ما

و همانجا خالقی موسیقی آن را می نویسد و بنان نیز آن را می خواند و ظرف یک هفته ، تصنیف ای ایران با یک ارکستر بزرگ ساخته می شود.

مصاحبه اختصاصی محمد نوری‌زاد با خامنه‌ای

مصاحبه‌ی اختصاصی محمد نوری زاد با رهبرجمهوری اسلامی ایران

مقدمه: حضرت آیة الله خامنه‌ای بیست وسه سال است که با هیچیک از رسانه‌های داخلی وخارجی، حتی رسانه‌های دولتی ایران مصاحبه نکرده است. چه برسد به این که تن به مصاحبه‌ای صریح وبی تعارف بسپرد و به پرسش‌های یک پرسشگر گستاخ پاسخ بگوید. شوربختانه دراین سالهای رهبری- به دلایل گوناگون- تلاش من برای صحبت با ایشان بجایی نرسید. با خیلی‌ها تماس گرفتم وآنان را واسطه قراردادم. ازدر راندنم ازپنجره داخل شدم. بی آنکه نتیجه‌ای عایدم شود. ظاهراً این قفل، ناگشودنی می‌نمود. وزمان، گذشت وگذشت واین دربسته، بازنشد که نشد. یک روز درموقعیتی کاملا استثنایی وباورنکردنی، آنجا که نفس بریده بجای مانده بودم، ناگهان موانعِ پیش روی یک به یک کناررفت و درهای بسته واشد و من خود را رخ به رخ رهبریافتم. گرچه این پیشامد ازروال متداول خارج بود، اما بخود نهیب زدم که تو را چه به چند وچون این که چگونه درها واشده‌اند وتواکنون درمقابلِ رهبرنشسته‌ای و رخصت مصاحبه یافته ای؟ به ذات پرسش‌های خود بیندیش و هرآنچه را که دردل انباشته‌ای با وی بگوی. خدای را چه دیده ای؟ شاید این سخن بهانه‌ای باشد برای روفتنِ فاصله‌هایی که وی را دردوردست‌های همجواریِ با مردم نشانده. واین که شاید درغوغای حادثه‌های درکمین، ذات صادقانه‌ی این مصاحبه‌ی شورانگیزونامتعارف، باریکه راههای سلامت وشفقت ورهایی را به روی مردم ایران وبه روی خودایشان وابگشاید.

محمد نوری زاد – مرداد ماه سال نودویک

نوری زاد: ازاین که مرا بحضور پذیرفته‌اید و توفیق و مسئولیت نخستین مصاحبه‌ی رسمی این بیست وسه سال رهبریِ خود را به من سپرده‌اید ازجناب شما سپاس دارم. اطمینان دارم این مصاحبه ومسائلی که درآن مطرح خواهد شد به محافل مهم کشوری وجهانی راه خواهد یافت. مرا دوستدارخود بدانید. همچنان که تا کنون دوستدارشما بوده ام. ذره‌ای درخیرخواهیِ من تردید مکنید. تفاوت من با افرادی که شما را درمیان گرفته‌اند این است که من بخشی ازخبرها وخطرها رامی بینم و بدون آن که دست به ترکیب شان بزنم، آنها را به شما گزارش می‌کنم، اطرافیان شما اما خطررا می‌بینند و به دوعلت آن را ازشما پنهان می‌دارند. یک این که درسالم ترین تعبیر، نمی‌خواهند خاطرمبارک شما را برآشوبند، ودروجهی غالب: منافعشان ایجاب می‌کند که شما را دربی خبری بگذارند یا سفره‌ی خبرهای برگزیده را پیش روی شما بگشایند. بهمین خاطرازمحضرشما تقاضامندم ازسخنان صریح من مرنجید. شاید پسندیده این باشد که ازحضرتعالی بپرسم من می‌توانم بدون لکنت با شما سخن بگویم؟ یا که نه، باید خط قرمزهای این سالهای رهبری شما را رعایت کنم؟

رهبر: بفرمایید.

نوری زاد: من این “بفرمایید” شما را بحساب همان سخن بدون لکنت می‌گذارم. چرا که برازنده‌ی ساحتِ رهبری یک کشور اسلامی نیست که مخاطبان او زبان درکام کشند و با ترس و لرز بخش مختصری ازسخنان درون خود را با او بازبگویند.

رهبر: (باتبسم) شما که شکرخدا این محدودیت‌ها را نداشته‌اید. هرچه خواسته‌اید نوشته‌اید و فیلم کرده اید!

نوری زاد: بهمین خاطر از شما و سعه‌ی صدر شما تشکر می کنم. البته خبردارید که این صراحتِ سخن برای من به قیمت یک سال ونیم زندان و ضرب وشتم و توهین وناسزاهای ناموسی و اعتصاب غذاهای خشک وتروچند جوربیماری ودادگاههای صوری ومقاومت دربرابر خواسته‌های آنچنانی بازجوها و تنگناها وآسیب‌هایی که همین بازجوها برای من وخانواده ام پدید آورده اند، آب خورده است . امیدوارم این وسعتِ فراخی که برای من فراهم آمده برای همگانِ مخاطبان شما نیز فراهم شود. اگرموافق باشید پرسش نخست را به همین زبان‌های به لکنت افتاده‌ی مخاطبین شما اختصاص دهیم. این که: خودشما آیا خبردارید اطرافیان شما بعد از سخنان پرتکلف وتعارف، به حرف دلشان که می‌رسند، زبانشان بند می‌آید و به لکنت درمی افتند؟

رهبر: بسم الله الرحمن الرحیم. رب اشرحلی صدری ویسّرلی امری وحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی. واما درباره لکنت زبان مخاطبان. حال که قرار بر صراحت است ما هم بی پرده می‌گوییم که ما به این لکنتی که شما مدعی آن هستید اعتقاد نداریم. این چیزی است که شما می‌گویید. ما مصرانه تأکید می‌کنیم که این ادعا اساس وبنیان درستی ندارد. ما با اقشارمختلف نشست وبرخاست داریم. دانشگاهی، باسواد، بی سواد، دانشمند، مخترع، مکتشف، بسیجی، پاسدار، کاسب، هنرمند، عوام، خواص، خودی، غیرخودی، غریبه، آشنا، همه وهمه هرآنچه که می‌خواهند با ما می‌گویند. بی ترس وبی واهمه. خودتان درچند جلسه حاضربوده‌اید دیده‌اید که میکروفن را می‌گذارند جلوی افرادی که بخواهند صحبت کنند. نه ما ونه افراد دفترمطلقا به آنها نمی‌گوییم چه بگویند وچه نگویند. حال اگر کسی جرأت نمی‌کند یا نمی‌خواهد مکنونات قلبی اش را به زبان بیاورد این دیگر به خودش مربوط است. ما اینجا به معنی واقعی تریبون آزاد داریم. می‌نشینیم و همه‌ی حرفها را می‌شنویم. واگر ضرورتی بود به یک یک آنها پاسخ می‌دهیم. این کجایش لکنت است؟ بله، وجه دیگرادعای شما را قبول داریم. کجا؟ آنجا که ما لکنتِ مدعای شما را به زبان دشمنانمان انداخته ایم. این را ما انکارنمی کنیم. این لکنت هست.

نوری زاد: صورت ظاهر، همینگونه است که شما می‌فرمایید. مردم ازاقشارمختلف می‌آیند و در محضرشما حرفشان را می‌زنند و می‌روند. اما این پوسته‌ی بیرونی حرف آنهاست. اگرمی خواهید به عمق حرفشان راه پیدا کنید باید آنها را آنگونه که هستند بپذیرید. نه این که نمایندگان منتخب وزبان باز وترسیده وخط گرفته‌ی آنان را. مثلا آیا جنابعالی باوردارید که ازدرودیوار بیت شما به صورت نامحسوس داغ ودرفش آویخته اند؟

رهبر: مطلقا! من اگرازهرکجا خبرنداشته باشم ازبیت خود خبردارم. این لفظ داغ ودرفشی که شما بکارمی برید، اگر تهمت نباشد، توهین است. واگردروغ نباشد، راست هم نیست. مراقب کلمه‌هایی که بکارمی برید باشید. ما همگی درقبال الفاظی که به زبان می‌آوریم مسئولیم. داغ ودرفش؟ آنهم دربیت ما؟

نوری زاد: اما این داغ ودرفشی که من متعمدانه رد پای آن را به بیت شریف شما می‌کشانم، واقعیت محضی است که آن سوتراز واژه‌ی “مطلقا” حضرتعالی وجود دارد و کاربایسته‌ی خود را بخوبی انجام می‌دهد. وظیفه‌ی این داغ ودرفش، انداختن لکنت برزبان همه‌ی مردم ایران وبویژه هرآن کسانی است که به محضرشما بارمی یابند. اگرهم درحضورشما یکی آمد ودل به دریا زد و پای سخن ازگلیمِ رعایت بدربُرد، هم صدا وسیما خوب بلد است با سخنان گستاخانه‌ی اوچه بکند و هم سربازان گمنام با خود او. این همان واقعیتی است که شما چه انکارش بفرمایید و چه با تأنی ازکنارش بگذرید، سایه اش را برسرهمه‌ی ایرانیان گسترانیده‌اند. جامعه‌ی ما یک جامعه‌ی به شدت امنیتی وپلیسی است. مأموران شما مردم را ترسانده‌اند. ملات پیوند مردم ما با نظام جمهوری اسلامی ترس است. نه تعاملات مدنی.

رهبر: ما نمی‌گوییم مأموران امنیتی ما به افراط وتفریط دچارنمی شوند. این ازآن آسیب‌هایی است که درهرنظام وجامعه‌ای حتی درغرب هست. شما مگرمی توانید منکرگوانتانامو یا زندان ابوغریب بشوید؟ اینها را چه کسانی علم کرده اند؟ دقیقاً آن کسانی که فریاد آزادی خواهی و حقوق بشرشان گوش فلک را کر کرده. درنظام امنیتیِ ماهم‌ای بسا مأمورانی باشند که دچارافراط و تفریط بشوند. ما این را قبول داریم. اما این یک روال نیست. قاعده نیست. استثناست. موردی ازموارد است. عمده این که همه‌ی آن کسانی که دردستجات مختلف پیش ما می‌آیند، درسخن گفتن ونقد کردن واعتراض کردن آزادند. ما اینجا محدودیتی یا بخشنامه‌ای درچگونگی سخن گفتن مردم نداریم. چه پنهان چه آشکار. ما بارها همینجا نشسته ایم ویک دانشجو رسماً ازخود ما انتقاد کرده است. یا یک کارگریا یک پزشک یا یک فرد سیاسی. ما اینجا بساط چاپلوسی پهن نکرده ایم.

نوری زاد: من خوشحالم که ازجناب شما سعه‌ی صدری می‌بینم که برای سخنان صریح من آغوش می‌گشاید. این سعه‌ی صدرشما راه را برمن هموارمی کند. تکلف را اززبان من پس می‌زند. بهمین خاطر اگراجازه بدهید با سخن پیشین شما مخالفت کنم. وبگویم که آن سوترازاوضاع مطلوبی که شما برشمردید، قضایا جوردیگری رقم می‌خورد. یک مثال! آیا کسی جرأت کرده ومی کند ازشما بپرسد آقا جان، چرا باید رهبری شما مادام العمرباشد؟ یا چرا نباید مردم بتوانند ازشما به دستگاه قضا شکایت ببرند ودستگاه قضا بتواند شما را به محکمه فرابخواند؟

رهبر: ما برخلاف سخن شما رهبرمادام العمرنیستیم. دوام رهبری ما طبق قانون هرچند وقت یک بار توسط نمایندگان مردم درمجلس خبرگان تمدید می‌شود. حال من ازشما می‌پرسم؟ اساساَ چرا باید یک چنین پرسشی درذهن مخاطبین ما مطرح شود؟ وچرا باید ما به محکمه فراخوانده شویم؟ جایگاه رهبری نه درایران بلکه درهرکجا یک شئوناتی دارد. این شئونات اگربخواهد مخدوش شود، رهبرجامعه می‌شود یکی ازآحاد مردم. که دراین صورت، کسی برای یک چنین رهبری تره خورد نمی‌کند.

فرض که بشود درهردیدار به رهبرگفت آقا شما چرا مادام العمری؟ وچرا با شکایت ما به دادگاه نمی‌آیی؟ بنظرشما این رهبر با این مختصاتی که شما ازاو یاد می‌کنید، که هرکس هرچه خواست باو بگوید، اساساً می‌تواند یک کشورپهناوری مثل ایران را رهبری بکند؟ آن رهبری که شأن رهبری اش با هرانتقاد و هرمتلک فرو بریزد، آیا می‌تواند به این همه دستگاهی که تحت امر اوهستند امرونهی بکند؟ رهبری که به شکایت این وبه درخواست آن به محکمه برود، این رهبردیگرابهتی ندارد که فردا به فرماندهان ارتش بگوید فلان بکنید و به فرماندهان سپاه بگوید بهمان نکنید. مضافاً براین که شأن پرسش ازرهبررا قانون مشخص کرده. کجا؟ مجلس خبرگان.

مردم نمایندگان خود را انتخاب کرده‌اند وآنها را به مجلس خبرگان فرستاده‌اند تا این نمایندگان، هم رهبررا انتخاب کنند وهم اورا تأیید یا برکنارکنند. این یعنی این که جایگاه پرسش ازرهبرکوچه وخیابان وحسینیه‌ی امام خمینی بیت ما نیست. مجلس خبرگان است. پرسشی هم اگر باشد این وظیفه‌ی خبرگان است. نه هرتازه واردی که ازراه نرسیده به رهبربگوید آقا چرا فلانجا شما فلان موضع را گرفتی یا چرا فلان موضع را نگرفتی. ملاک هرکاری اگرقانون باشد چرخ‌های کشور برمحورخود می‌گردند. ازقانون که روبگردانیم می‌شود هرج ومرج. می‌شود آنارشیسم. شأن وجایگاه رهبری، حتی به اسم پرسش یا انتقاد نباید توسط هررهگذروبی سروپایی مخدوش شود. پرسش اگردارید به نمایندگان خود مراجعه کنید. خبرگان رهبری مرتب با ما درتماس ومکاتبه‌اند. می‌پرسند وجواب می‌گیرند.

نوری زاد: قبول داریم که یک تعداد ازمسائلی که به رهبری مربوط است محرمانه است وصلاح نیست به جان جامعه درافتد. اما بسیاری نیز عمومی‌اند ومردم حق دارند که از چند وچون قضایای رهبری خبرداشته باشند. ما وقتی گزینشِ خبرگان رهبری را به فیلترنظارت استصوابی بند می‌کنیم معلوم است که هیچ نماینده‌ی مستقلی به این مجلس راه پیدا نمی‌کند. مجموعه‌ی نمایندگانی که به مجلس خبرگان راه یافته‌اند همگی درتعریف وتمجید ازشما وکارهای شما گوی سبقت ازهم می‌ربایند. برآیند فکری وعملی وقانونگرایی یک چنین ترکیبی ازنمایندگان، معلوم است که جز به تأیید وتعریف وتمجید مکررشما نمی‌انجامد.

بطورمثال درهمین مجلس خبرگان چرا تا کنون حتی یک نماینده هم نتوانسته ازشما بابت این همه مسئولیتی که بعهده دارید پرسشی بکند یا همانگونه که نمایندگان مجلس شورای اسلامی، رییس جمهور ووزرا را به مجلس می‌خوانند تا بیایند و توضیح بدهند، شما را هم بخواهند تا به مجلس خبرگان بروید وپشت درهای بسته به پرسش‌هایشان پاسخ بگویید؟ نماینده‌ی شیرازهم که اعتراضک مختصری کرد، سایرین براو شوریدند و بسیجیان به جانبداری ازشما وبه اسم ضد ولایت فقیه و جاسوس و اجنبی پرست مسجدش را به آتش کشیدند و خانه اش را به سنگ وچوب بستند. زدند وجمع کثیری ازطلاب مدرسه‌ی او را زخمی وناقص کردند. همین حالا طلاب این مرجع نامی آواره ودرتبعیدند. چرا؟ چون ازمرجعشان واستادشان وسخن درست اوجانبداری کردند. مگرنه این که این مرجع نام آشنا، وظیفه‌ی نمایندگی اش را درمجلس خبرگان دنبال می‌کرد؟ با این وضعیت، خودشما بفرمایید آیا نفردومی پیدا می‌شود ازجناب شما بپرسد: چرا؟

رهبر: ما رفتاری را که با ایشان شد تأیید نمی‌کنیم. اما همچنان براین اصل اساسی تأکید داریم که شأن رهبری نباید دستمایه‌ی پرسش واعتراض ونقد ومتلک شود.

نوری زاد: ماهم تا حدودی به این اصل نانوشته اما منطقی پایبندیم. سست کردن ارکان قانونی یک جامعه، به سست شدن همه‌ی مواضع پنهان و آشکار آن جامعه منجر می شود. اما همین قانون برای این که رهبر به خطا نرود و سرمایه‌های کشور را تباه نکند، بند بندی دارد که می‌شود با مراجعه‌ی به آنها با رهبرخاطی برخورد کرد. و یا اساساَ وقتی او از مختصات رهبری تخطی کرد، بشود با همان موازین قانونی برکنارش کرد یا به او هشدار داد. این را قانون اساسیِ کشور ما مشخص کرده. نه برای رفع تکلیف بل برای هرروز و روزهای خاص.

رهبر: به نظر شما ما چه خطا یا چه خطاهایی مرتکب شده ایم که لازمه اش ورود نمایندگان مجلس خبرگان به حوزه‌ی نقد و هشدار و برکناری ما از مقام رهبری باشد؟

نوری زاد: خب کم نیستند این خطاها.

رهبر: مثلاً؟

نوری زاد: مثلاهمین داستان مادام العمری دوران رهبری شما. هم ما هم خود شما نیک می‌دانیم که اگرروند انتخاب نمایندگان واداره‌ی مجلس خبرگان بصورت قانونی پیش می‌رفت‌ای بسا شما یک یا دو دوره‌ی بعد جایتان را به دیگری می‌سپردید.

رهبر: شما وضع روحیِ ما را تاحدودی می‌شناسید. یا اگرنمی شناسید ازدیگران بپرسید تا ما را وروحیه‌ی ما را بهتربشناسید. ما کمترین دلبستگی به این مقام نداریم. صندلی رهبری برای ما صندلی زحمت وغصه و شب نخوابی و اضطراب و نگرانی و آب شدن است. شما هرشب راحت می‌گیرید می‌خوابید اما ما باید غصه‌ی آن عشایری را بخوریم که با شکم گرسنه بخود می‌پیچد. شما مسئول یک خانواده‌ی کوچک پنج شش نفره هستید ما مسئول خانواده‌ای به وسعت یک کشورهفتاد میلیونی. ما یک جسم علیلی داریم که با همان جسم علیل این همه باربدوش می‌کشیم. این آروزی قلبی ماست که خبرگان رهبری این بارسنگین را ازدوش ما بردارند تا این چند صباح باقیمانده ازعمرمان را برویم یک گوشه‌ای وبه عبادت واستراحت بپردازیم. یا به همان امورطلبگی خودمان مشغول شویم. درس بگیریم و درس بدهیم.

نوری زاد: اجازه بدهید من این سخن شما را به تعارف برگزارکنم. شما اگر خواهان کناررفتن بودید، خودتان مقدمات قانونی آن را فراهم می‌آوردید. وحال آنکه اطرافیان شما با یک مهندسی آشکاروبسیار ابتدایی ودم دستی وشرمنده ام: خنده دار، مقدمات قانونی مادام العمری شما را با داستان نظارت استصوابی فراهم آورده‌اند. شما اگر خواهان کناررفتن بودید، معطل نمایندگان وخبرگان نمی‌شدید. جایتان را به یک فرد اصلح می‌سپردید. یا به شورای رهبری.

رهبر: وقتی خبرگان رهبری مصرانه ازما می‌خواهند بمانیم شما می‌فرمایید برویم؟

نوری زاد: میزان علاقه‌ی مردم و نمایندگان آفریقای جنوبی به نلسون ماندلا اگربیشتراز علاقه‌ی مردم ایران به شما نبوده باشد کمترنبوده ونیست. او دراوج محبوبیت کناررفت. درحالی که همه به او التماس می‌کردند که بماند وتا پایان عمررهبری بکند.

رهبر: نلسون ماندلا هرچه که داشت دغدغه‌ی اسلام نداشت. ما کاراو را ارزشمند می‌دانیم وبه کاربزرگی که کرده به دیده‌ی احترام می‌نگریم. بله، اگر افق نگاه وعلقه‌ی ما نیزمثل جناب آقای نلسون ماندلا درمحدوده‌ی وطن وخاک وطن خلاصه می‌شد ما هم براحتی کنارمی رفتیم. اما اینجا سخن ازاسلام است. ما یک کارشناس اسلامی وخبره درسیاست اسلامی هستیم. کناررفتن ما ازکجا معلوم چنان آسیبی به اسلام بزند که تا قرن‌ها نشود جبرانش کرد؟ ازکجا معلوم ما کناربرویم ویکی بجای ما بیاید که فاتحه‌ی اسلام را برای همیشه بخواند؟

نوری زاد: سخن درستی است. ودغدغه‌ی درستی. این نگرانی شما را البته خبرگان رهبری هم خواهند داشت. به محض دیدن یک خطا ازرهبربعدی او را قانوناَ کنارمی گذارند.

رهبر: خود شما بارها درنوشته‌های خود آورده‌اید که ما بهترین گزینه برای رهبری هستیم. چطوراست این را شما تشخیص می‌دهید اما خبرگان رهبری تشخیص نمی‌دهند؟

نوری زاد: بله، من تا مدتی همین اعتقاد را داشتم. که شما برترین ومناسب ترین شخصیت دینی برای رهبری ایران هستید. این عقیده‌ی من به گذشته‌ها مربوط است. اما امروز باورم براین است که شما باید دریک حرکت بسیارمشفقانه ومصلحانه ازاین مسئولیت کناربروید. یعنی ازمدتها پیش باید یک چنین تصمیمی را می‌گرفتید. اکنون اگرراستش را بخواهید کمی هم دیرشده.

رهبر: این تشخیص شخص شماست. میلیونها نفرهم تشخیص دیگری دارند. درست مخالف شما. اما آنچه که دراین میان درست وقانونی است تشخیص خبرگان رهبری است. پس ازاین بحث درگذریم که ما تا زمانی که خبرگان رهبری صلاح بدانند قانوناَ رهبرایران هستیم.

نوری زاد: چشم. ازاین موضوع درمی گذریم. یک پرسشِ بصورتِ ظاهرسطحی ونچندان عمیق: شما چرا همگان را برزمین می‌نشانید و خودتان برصندلی می‌نشینید؟ پیامبرآنچنان با مردم می‌آمیخت که غریبگان وقتی به محفل او وارد می‌شدند ازحاضران مجلس می‌پرسیدند: محمد کدامِ شماست؟

رهبر: بحساب این بگذارید که هم زمانه عوض شده هم شاید پای ما درد می‌کند.

نوری زاد: برای بقیه هم صندلی بگذارید. شاید دیگران هم درد پا داشته باشند.

رهبر: شما وقتی رهبرشدید برصندلی ننشینید.

نوری زاد: شما رهبراسلامی این سرزمین هستید. نه رهبریک کشورنامسلمان. کوچکترین رفتاروسخن شما، با آموزه‌های دینی و سیره‌ی پیامبروائمه مقایسه می‌شود. شما این پسوند اسلامی را ازپس این جمهوری بردارید وبرتخت طلا بنشینید. چه ایرادی دارد؟ شما وقتی مرتب ازپیامبروعلی واولادعلی سخن می‌گویید نا خودآگاه مخاطب خود را به مقایسه با سیره‌ی آنان فرامی خوانید. پیامبروعلی کجا برای خود حساب مالی پنهان داشتند. آنها همه‌ی موازین پولی شان آشکاربود. اگرپولی ازبیت المال برمی داشتند جلوی چشم مردم این کاررا می‌کردند. چرا که می‌دانستند اولین جایی که ازآن سوء ظن و دروغ و بی اعتمادی برمی جوشد همین پنهان کاری‌های مالی است.

رهبر: کجا مواضع پولی ما پنهان ونا مشخص بوده است؟ زندگی ما را شما می‌توانید پشت یک وانت پیکان بارکنید. ما ازمال دنیا ازخود شما کمترنداشته باشیم بیشترنداریم. شخصاَ ریز به ریزِ هزینه‌های زندگی را یادداشت می‌کنیم. می‌دانیم که به حساب خودمان همینجا باید رسیدگی کنیم. پیش ازحسابرسی درپیشگاه خدا. نخیر، ما هیچ حساب پنهانی نداریم.

نوری زاد: چرا اجازه نمی‌دهید حسابرسان مجلس ودستگاه قضایی به حساب مالی آستان قدس رضوی رسیدگی کنند؟ یا بحساب مالی بنیاد مستضعفان و دستگاهها و نهادهایی که تحت نظرخود شمایند؟ یا بحساب مالی بیت خودشما؟ چرا هزینه‌ی سفرهای استانی خود را علناَ منتشرنمی کنید؟

رهبر: اساسنامه‌ی دستگاههای تحت امرما اینطوراست.

نوری زاد: که مورد حسابرسی قرارنگیرند؟

رهبر: بله

نوری زاد: یک شهروند بی نشان که صاحب یک دکه یا یک زیرپله است باید به دستگاه‌های حسابرسی واداره‌ی مالیات جوابگوباشد، چطورمی شود این همه نهادهای عریض وطویل منتسب به رهبری ازحسابرسی برکنارباشند؟ مردم چگونه به سلامت رفت وآمد پولهایی که دراین تشکیلات دست به دست می‌شود اعتماد کنند؟

رهبر: اینها ازاختیارات رهبری است. هیچ دستگاهی اجازه‌ی حسابرسی ازنهادهای تحت نظررهبری را ندارد. این قانون است.

نوری زاد: اگرهم بفرض قانون باشد حتماَ قانون اشتباه وناجوری است وشما شخصاَ باید این قانون ناجوررا به نفع افکارعمومی دوربیندازید. صریح بپرسم: پول این دستگاهها آیا پول مردم هست یا نیست؟ منظورم همان پول بیت المال است یا نه پول شخصی شماست؟

رهبر: پول مردم است اما اختیارش را قانون به رهبر داده که درهرکجا که صلاح می‌داند هزینه کند. درضمن ولی فقیهی که آن خصوصیات ظریف وحساس را دارد هیچگاه پول مردم را درنابجای خود صرف نمی‌کند ودست به حرام نمی‌برد.

نوری زاد: بفرض قبول می‌کنیم که هزینه کردن این پولها دراختیاررهبری است. ورهبری می‌تواند این پولها را درهرکجا که مصلحت می‌داند هزینه بکند. مثلاَ به مبارزان افغان بدهد یا به حزب الله لبنان ببخشد یا درجیب فلسطینی‌ها بگذارد. یا اصلاَ برای ایجاد توازن اقتصادی بریزد توی جوی آب. اما همین رهبر نباید به مردمی که صاحب آن پولها هستند گزارش بدهد که‌ای مردم، ممنون که اختیارپولتان را به من سپرده اید، بدانید وآگاه باشید که من پنج میلیارد دلارازپولتان را همین امسال به حزب الله داده ام و سه میلیارد دلار به فلسطینی‌ها داده ام و یک چند میلیاردی هم به صورت اسلحه فرستاده ام به سوریه وجاهای دیگر، درجریان باشید؟

رهبر: هزینه کردن این پولها ومقدارش محرمانه است. هرچیزی را که نباید علنی کرد!

نوری زاد: اما حضرتعالی آشکارا به کمک مالی وتسلیحاتی حزب الله اعتراف کرده‌اید. چطورمی شود که غریبگان باید بدانند ازجیب مردم ایران چقدرعایدشان می‌شود اما خود مردم ایران نباید بدانند چقدرازکیسه شان برداشته شده؟

رهبر: هرکسی شیوه‌ای برای رهبری دارد. شیوه‌ی ما همینگونه است که می‌بینید.

نوری زاد: اما شیوه‌ی پیامبران وامامان ما که شما خود را منتسب به آنان می‌دانید اینگونه نبوده. درقرآن هم ازاین خبرها نیست.

رهبر: شما معنی ولایت مطلقه‌ی فقیه را نمی‌دانید. بروید مطالعه کنید.

نوری زاد: رهبری که با بهره مندی از جایگاه ولایت مطلقه‌ی فقیه به اختیارات کم نظیری دست یافته، شاید بتواند درموارد خاص – تنها درموارد خاص- بدون اطلاع مردم دست به اموالشان ببرد اما برای همیشه نمی‌تواند به این کارادامه بدهد. شما بیست وسه سال است که حساب مالی تان روشن نیست.

رهبر: این به همان معنای ولایت مطلقه‌ی فقیه برمی گردد. بروید مطالعه کنید.

نوری زاد: چرا چهره‌ی بسیجیان را که مردمانی پاک نهاد ومردمی بودند، به چهره‌ی شعبون بی مخی تغییردادید؟ چهره‌ای مخوف وبزن بهادرو فحاش وقانون گریز؟

رهبر: این صفت زشتی است که شما به این مردان خدا اطلاق می‌کنید. این مردان وزنان ازپاک ترین افراد روی زمین‌اند. نه ادعایی دارند ونه ازمال دنیا نصیبی. بله، وقتی دربرابر فتنه گران وضدانقلاب می‌ایستند بزعم شما می‌شوند شعبون بی مخ. اگراینها شعبون بی مخ‌اند من خودم هم شعبون بی مخم وبه این شعبون بی مخی افتخارمی کنم. تعجب می‌کنم که شما با آن سابقه‌ای که درمیان این شیرمردان وشیرزنان داشته‌اید آنان را نمی‌شناسید وجفاکارانه صفت شعبان بی مخی به آنها اطلاق می‌کنید. ازخود اینها اگرنمی ترسید ازخدا بترسید آقای نوری زاد.

نوری زاد: معتقدم تنها فایده‌ای که بسیجی‌های فعلی دارند حفظ قدرت شما وگسترش حوزه‌ی نفوذ پاسداران شما درهمه‌ی ارکان کشوراست. من می‌گویم: اگرهم قراراست دستگاهی دربرابر ضدانقلاب وفتنه گران بایستد این دستگاه باید پلیس باشد. نیروهای امنیتی ورسمی وقانونی باشند. نیروی انتظامی باشد. یک دستگاه قانونی که بشود ازاو پرسش کرد ودرصورت بروز خطا فرماندهش را به مجلس فراخواند وازاو توضیح خواست. بسیجیان با هریورشی که به جایی برده‌اند وزده‌اند و تخریب کرده‌اند مگر به جایی پاسخ گفته اند؟ شما یک نمونه اش را بیاورید تا من سخنم را پس بگیریم. هنوزکه هنوز است پرونده‌ی کوی دانشگاه با آنهمه تأکید خود شما بجایی نرسیده.

رهبر: نخیر، اینگونه نیست که شما می‌فرمایید. اگراطلاع ندارید مطلع باشید. وظیفه‌ی برخورد با ضدانقلاب وفتنه گران با سپاه وبسیج است. نیروی‌های امنیتی و انتظامی نقشی جانبی دارند. کمک می‌کنند.

نوری زاد: تعریف شما ازضدانقلاب وفتنه گرچیست؟

رهبر: کسانی که سربه تن این نظام نمی‌خواهند. یک روز اگرآزادشان بگذارید ریشه‌ی اسلام و روحانیت را ازاین کشورمی کنند ودورمی اندازند. کارشان ایجاد افسردگی درمیان آحاد مردم است. کارشان سیاه نمایی است. کارشان شورش و ضایع کردن اموال عمومی است. با اینها باید به شدت برخورد کرد. یکی ازمأموریت‌های بسیج همین است. مراقبت وکشف وسرکوب فتنه ونفاق.

نوری زاد: این ضدانقلابی که حضرتعالی تعریفش کردید آیا ازخارج به داخل ایران آمده یا اینها بخشی ازمردم ایرانند؟

رهبر: فرقی نمی‌کند. چه داخل باشند چه خارج، ضد انقلاب‌اند. داخل‌اند و ازخارج خط می‌گیرند.

نوری زاد: پس این فتنه گران هرکدام یک شهروند ایرانی‌اند. شهروند ایرانی هم تا زمانی که دست به اسلحه و خرابکاری نبرده دارای حقوقی است. این حقوق شهروندی، به شهروندانِ معترض قانونا اجازه داده که اعتراض کنند. راهپیمایی کنند. اعتصاب کنند.

رهبر: ما نمی‌گوییم نکنند. بروند اجازه بگیرند و اعتراض کنند. راهپیمایی کنند. اعتصاب کنند. کسی جلویشان را نگرفته.

نوری زاد: ازکجا اجازه بگیرند؟

رهبر: ازوزارت کشور.

نوری زاد: شما یک نمونه، وتنها یک نمونه مثال بیاورید که دراین سی وسه سال پس ازانقلاب عده‌ای رفته‌اند و اجازه‌ی راهپیمایی معترضانه گرفته‌اند وبه خیابان آمده‌اند وفریاد زده اند:‌ای مسئولان، ما معترضیم.

رهبر: حتماَ شرایطش را نداشته‌اند که نتوانسته‌اند اجازه بگیرند.

نوری زاد: من مجالس ومحافلی را برای شما اسم می‌برم که اجازه رسمی برای برگزاری یک نشست ادبی یا قرآنی یا مذهبی یا سیاسی یا هنری داشته‌اند اما ناگهان این شعبون بی مخ‌ها یا به تعبیرشما مردان وزنان خدایی رفته‌اند و بساط آن مجلس ومحفل را به هم ریخته‌اند. زده‌اند و عده‌ای ازحاضرین مجلس را خونین ومالین کرده‌اند. تخریب کرده‌اند. فحش داده‌اند. اطمینان دارم شخص شما از ریز به ریز رفتاراین جماعت خبردارید. رفتاراین جماعت یک روال حتمی وبدیهی این سالهای پس ازانقلاب شده است. عکس برگردان همان اعدامهای بی دلیل وبدون دادگاه جناب خلخالی. اینها جلوی چشم پلیس می‌زنند ومی کشند و تخریب می‌کنند. مگرکسی می‌تواند جلودارشان شود؟ اجازه می‌دهید بگویم اینها مستقیما ازبیت شما یا اتاق فکر سرداران شما خط می‌گیرند؟

رهبر: شما سند دارید که اینها ازبیت ما خط می‌گیرند؟

نوری زاد: بله، سند من مقام فرماندهی کل قوا است که درشخص شما متوقف مانده. شما درمقام فرماندهی کل قوا مسئول خونهایی هستید که این جماعت به زمین ریخته‌اند. و مسئول زخم‌ها و ترس‌ها وعاطفه‌های خراشیده‌ی مردمی هستید که این جماعت بجای گذارده‌اند. سند من هزاران مجلس ومحفل مجوزداری است که اینها درتهران وشهرستانها به هم زده‌اند وعده‌ای را زخمی وحتی کشته‌اند وحضرتعالی یک موضع گیری مختصرهم درتقبیح رفتاروعملکرداینها نداشته‌اید.

رهبر: این یعنی سند؟

نوری زاد: این یعنی فراترازسند! اگر منِ نوری زاد فرمانده‌ی کل قوا بودم حتماً قصوراین فاجعه‌ها متوجه من بود. اما چون شما فرمانده‌ی کل قوا هستید و این مردان وزنان خدایی با تشکیلاتی که دارند زیرمجموعه‌ی قوای شمایند، لابد مقصریکی دیگر است که آن یکی اسمش مردم است. همان که کشته شده وزخمی شده و شخصیتش توسط این اوباشان به خاک افتاده.

رهبر: شما به اندازه یک صدم ما ازفتنه‌ها وحادثه‌های پشت پرده‌ی این کشورخبرندارید. دارید؟ ندارید. ما دشمن داریم. چه درداخل وچه خارج. اداره‌ی کشوری به پهناوری ایران، به قوای بازدارنده محتاج است. بسیجیان ما همین قوای بازدارنده‌اند که درهمه جای کشورحتی درروستاها آماده‌ی رودررو شدن با دشمن درکمین‌اند. مردم باید مراقب خط قرمزها باشند. این بسیجیان چرا سراغ آن کارمند وکارگروکشاورز وشهروند سربه زیرنمی روند؟ وچرا تنها درمواقع ضروری به میدان می‌آیند؟ وچرا مابقی اوقات درپایگاههای خود آموزش می‌بینند؟ دشمن یک وقت رودررو جلو می‌آید یک وقت درلباس خودی. ما باید مراقب باشیم مبادا دشمن خاکریزها را یکی یکی فتح بکند وزیرقلعه‌ی انقلاب آب ببندد.

نوری زاد: پس این وسط قانون چه می‌شود؟ اگریکی را این بسیجی‌ها بگیرند وبزنند و ناقصش کنند باید اوبه کجا مراجعه بکند و ازچه کسی و چه تشکیلاتی شکایت کند؟

رهبر: معلوم است، به دستگاه قضایی. ما بسیجیان خاطی هم داشته ایم که مجازات شده‌اند.

نوری زاد: این اجازه را کجای قانون به بسیجیان داده که درلحظه حکم بکنند و درلحظه هم خودشان آن حکم را به اجرابگذارند؟

رهبر: بسیج یکی از تشکیلات محکم قانونی است. کشورداری به شیوه‌ها وشگردها و فوت وفن‌هایی نیازدارد که یکی اش همین رویه‌ای است که ما اختیارکرده ایم. بهترین راه دوری مردم ازضرب شست بسیجیان این است که مردم گرفتارخدعه‌ها وفتنه‌ها نشوند که بعدا مورد مجازات و مواخذه قراربگیرند. مطلقا به سراغ فتنه گران وضدانقلاب نروند تا سروکارشان به نیروهای امنیتی وبسیجی ما نیفتد. این درهمه جای دنیا مرسوم است. مخصوص کشورما نیست.

نوری زاد: می‌دانید کشوری که شما رهبرآنید، یکی ازپلیسی ترین کشورهای دنیاست؟ کشوری که با شیوه‌های غلیظ امنیتی اداره می‌شود؟ کشوری که درآغوش اعتیاد غلت می‌خورد؟ درآغوش مصرف؟ بیکاری؟ تن فروشی؟ وحراج داشته‌هایش؟

رهبر: مختصری هم ازخوبی‌های این کشوربگویید. ازکارهایی که درهمین سالهای پس ازانقلاب صورت گرفته. با عنایت به جنگ تحمیلی هشت ساله و تحریم‌ها ومحاصره‌های اقتصادی. شما قبل ازانقلاب آیا این همه دانشگاه ودانشجوداشتید؟ این همه جاده و برق وآب داشتید؟ اینها را هم بگویید.

نوری زاد: قبول می‌فرمایید که اگرما بخش مختصری – تأکید می‌کنم: بخش مختصری- ازمیلیارد میلیارد پولی را که درهمین سالهای پس ازانقلاب با فروش نفت بدست آورده ایم، می‌دادیم به چینی‌ها وخودمان می‌نشستیم به تماشا، آنها برای ما دانشگاهها وجاده‌ها و برق وآب بیشتری تدارک می‌دیدند؟ با بقیه اش هم زیرساخت‌های کشوررا پی ریزی می‌کردیم وازاین نکبتی که گرفتارش شده ایم خلاص می‌شدیم.

چندی پیش رییس جمهور نامتعادل والبته مطلوب شما درمجلس شورای اسلامی گفت که موجودی صندوق ذخیره‌ی ارزی صفراست. هیچ نماینده‌ای ازشنیدن خبراین فاجعه غش نکرد وبرنیاشفت. راستی این همه پول کشورکجا رفته؟ ما پول نفت این مردم را به کجاها سرازیرکرده ایم؟ می‌شود این واژه‌ی بصیرت را برای ما معنا کنید؟

رهبر: من رهبرم. مسئول اجرایی کشورکه نیستم. بروید ازآنهایی بپرسید که نفت را فروخته‌اند. گرچه من خود بارها پرسیده ام وتذکرات لازم را به مسئولین اجرایی کشورداده ام. بصیرت یعنی همین که شما هرکس را درجایگاه خودش واکاوای کنید. درسطح رویین یک قضیه متوقف نمانید وبه کنه آن نیزدقیق شوید. افق نگاهتان وسیع باشد. تنها پیش پایتان را نبینید. به دوردست‌ها هم بنگرید. تحلیل تان ازاوضاع کشوروجهان مقطعی وموردی نباشد. این که یک چوبدستی بچه‌های بسیج را ببینید ودسیسه و دشنه وتوپ وخمپاره و کمین دشمن را نبینید. این یعنی بصیرت. با این ملاک، شما می‌توانید اطرافیان خود را محک بزنید. آنکه درتحلیل حوادث نگاهش به نوک بینی اش است بی بصیرت است وآنکه هم مراقب پیش پا هم مراقب دوردست‌هاست با بصیرت است.

نوری زاد: انتخاب آیت الله شیخ صادق لاریجانی به ریاست قوه‌ی قضاییه آیا مبتنی بربصیرت بود؟ ایشان تجربه‌ی یک بازپرسی ساده را نداشت. همین حالا هم تجربه‌ای ندارد. می‌دانید وی نفرششم دستگاه قضایی است؟

رهبر: ایشان یک دانشمند است. یک فقیه وفیلسوف است. انتخاب آقای لاریجانی البته که با بصیرت صورت گرفته است. تجربه نداشته که نداشته. مگرمن تجربه‌ی رهبریِ این کشورپهناوررا داشته ام؟ مگرفلان وزیرتجربه‌ی فلان وزارتخانه را داشته یا دارد؟ خودشما مگرتجربه‌ی نویسندگی داشته اید؟ تلاش کرده‌اید و نویسنده شده‌اید. ازنگاه ما، مهم سلامت فرد است. تجربه را می‌شود با مشورت خرید واستخدام کرد. مشاوران برای همین استخدام می‌شوند. مهم سلامت ومدیریت مبتنی برسلامت یک مدیراست. که بتواند همه‌ی ظرفیت‌های دستگاه تحت امرخود را درامتداد هم قراربدهد وکارآیی آنجا را به حداکثر برساند. همینطورکه می‌بینیم آقای لاریجانی خیلی موفق بوده‌اند. ومن ازایشان راضی ام. چرامی گویید آقای لاریجانی نفرششم دستگاه قضایی است. این یک توهین است. گناه است. یعنی شما می‌گویید حرف ایشان دردستگاه قضا خریدارندارد؟ واگربخواهد تحولی دراین دستگاه صورت بدهد، نمی‌تواند؟

نوری زاد: شما صدها قاضی کارکشته ومدیروسالم را کنارزدید و کسی را به ریاست این دستگاه انتخاب کردید که ازنظرقضایی بی سواد وبی تجربه بود. حالا هم اگرتجربه‌ای کسب کرده به گرد پای قاضیان با تجربه نمی‌رسد. اگرناراحت نمی‌شوید بگویم که شما ایشان را به این دلیل برمسند این دستگاه حساس نشانده‌اید که مطیع شما باشد. اگریک قاضی درستکاربرسردستگاه قضا می‌نشست، هرازگاهی به شما یک “نه” می‌گفت. اما این بنده‌ی خدا همه‌ی تلاشش بدست آوردن رضایت شماست. ونه محقق کردن عدل وانصاف وجاری کردن قانون. قاضی القضاتی که وامدارهمه جانبه‌ی رهبرباشد، ازعدالت وانصاف تهی است. شما به یک آدم نام آوراما مطیع نیازداشتید. یادتان هست این آقای احمدی نژاد یک چند تایی “نه” به شما گفت چگونه اعصابتان بهم ریخت؟ شما اساساَ مخالفان خود را تحمل نمی‌کنید. گرچه آن مخالفان، درست نیزبگویند.

رهبر: بدون لکنت صحبت کردن فرق می‌کند با توهین کردن. لطفاَ اندازه‌ی خود را نگه دارید و ازمداراخلاق وادب خارج نشوید. آقای لاریجانی ازنظرما یک روحانی ویک قاضی باسواد ومستقل است وما بهیچوجه درکارایشان دخالت نمی‌کنیم.

نوری زاد: شما ازپرونده‌ی دزدی‌های محمد رضا رحیمی خبردارید؟

رهبر: اینقدرصریح سخن ازدزدی نگویید. اگردزدی بود حتما دستگاه قضا به کاراو رسیدگی می‌کرد.

نوری زاد: شما چه بردزدی این فرد سرپوش بگذارید وچه نگذارید، درفردای تاریخ دزدی‌های اوورییس جمهورمطلوبتان آشکارخواهد شد. شرمنده ام، قاضی القضات مطلوب شما به شدت ذلیل یک گروکشی خانوادگی است. که اگربخواهد به دزدی‌های رحیمی واحمدی نژاد رسیدگی کند باید چشم به راه آشکارشدن دزدی‌ها وخلافکاری‌های برادرانش باشد. بیت شما کم درامورقضایی دخالت کرده؟ سعید مرتضوی را مگرخودشما به دستگاه قضایی تزریق نکردید؟ آنهم به جایگاه حساسی چون دادستانی کل کشور؟ به نظرمن اگرمجلس خبرگان ما مستقل بود، شما را باید بخاطربرگزیدن افراد بی سوادی چون شیخ محمد یزدی وهمین شیخ صادق لاریجانی وحمایت آشکارازفرد نامتعادلی چون احمدی نژاد مورد مؤاخذه قرارمی داد. شما درشیخ محمد یزدی چه دیدید که با گزینش او این همه خاک برسردستگاه قضا و عدل وانصاف افشاندید؟

رهبر: این به اختیارات رهبری مربوط است. وما کاری را کرده ایم که درمحدوده‌ی اختیاراتمان بوده است. هروقت شما رهبرشدید افراد مطلوب خودتان را انتخاب کنید. ما به چیزی فراتراز اختیارات خود دست نبرده ایم. تازه اینها بخشی ازاختیارات ماست. که اگربخواهیم به همه‌ی اختیاراتمان دست ببریم کارنظارت ودخالت ما به همه‌ی دستگاهها منجر می‌شود. شما چرا قدردان این همه مدیریت و ناب نگری رهبری نیستید؟ اگرمدیریت ما نبود معلوم نبود دشمن به سراین کشورچه می‌آورد.

نوری زاد: اگرمدیریت شما نبود چه برسرما می‌آمد؟ یعنی اکنون چه باقی مانده که برسرما بیاید که نیامده؟ ما مردمی داریم که یکی ازپرمصرف ترین مردم جهانند. مردمی که کم کاروبدکارند. بیشترین دزدی واختلاس ورشوه وریا کاری درمیان ما جاری است. می‌خواهید صورت کشورمان را تحت رهبری شما نقاشی کنم؟ کمترین مطالعه، بیشترین اعتیاد، کمترین اعتبارجهانی، بیشترین بداخلاقی، کمترین صادرات، بیشترین واردات، کمترین تولید، بیشترین مصرف، کمترین صداقت، بیشترین دروغ، کمترین ادب، بیشترین بی ادبی، کمترین قانونگرایی، بیشترین قانونگریزی، کمترین رغبت جهانی، بیشترین نفرت جهانی، اینها مگردستاورد دوران رهبری شما نیست؟ قبول دارم که درزمان رهبری شما آبادانی‌هایی هم صورت گرفته. موشک شهاب وسلول‌های بنیادین و دانش هسته‌ای هم بوده. اما خدا وکیلی دوست ندارید امروزنه موشک داشتید ونه دانش هسته‌ای اما اینهمه معتاد نیز نداشتید؟ شما هیچ می‌دانید سران امنیتی شما درکارقاچاق مواد مخدردست داشته ودارند؟

رهبر: این چه حرفی است که شما می‌زنید؟ کدام مسئول امنیتی ما قاچاقچی مواد مخدربوده؟ اسم ببرید!

نوری زاد:‌ای کاش تنها قاچاقچی بود. من افرادی را می‌شناسم که هم وزیربوده‌اند وهم قاچاقچی مواد مخدر وهم قاتل وهم نماینده‌ی مجلس خبرگان.

رهبر: اسم ببرید!

نوری زاد: شما خودتان بهترازمن خبردارید. حضرت حجة الاسلام والمسلمین شیخ علی فلاحیان.

رهبر: ایشان وزیربوده‌اند اما قاچاقچی وقاتل نبوده‌اند. این حرفهای شما مسئولیت دارد. جرم است. اگرنتوانید ثابت کنید مجرمید.

نوری زاد: قبول. من اگرنتوانم ثابت کنم مجرمم اما رهبری که ازهمه‌ی اینها خبردارد و برهمه‌ی اینها سرپوش می‌گذارد چه؟ شما مگرمی توانید قاچاقچی گری وقاتل بودن آقای فلاحیان را انکارکنید؟‌ای خاک برسراین مردم که نماینده‌ی مجلس خبرگانش هم قاچاقچی است هم قاتل. ورهبرش هم ازهمه‌ی اینها خبردارد وبرهمه‌ی اینها سرپوش می‌گذارد. این درست ازجنس همان آسیبی است که شما پاسدارانتان را به همه جای مملکت نفوذ داده‌اید. جایی مانده که درقرق پاسداران شما نباشد؟

رهبر: این پاسداران، پاسداران من نیستند. پاسداران این کشورند. پاسداران این انقلابند.

نوری زاد: چرا ارتش را با سپاه ادغام نمی‌کنید؟

رهبر: این به خود ما وبه قانون اساسی کشورمربوط است.

نوری زاد: سپردن همه‌ی حیثیت‌های نظامی وسیاسی واقتصادی واطلاعاتی به سپاه، یعنی این که شما به ارتش ووزارت اطلاعات ودستگاههای اقتصادی اعتماد ندارید. سپاه، یعنی همیشه چشم به راه دشمن بودن. سپاه یعنی خاصه پروری. یعنی رواج روح بی اعتمادی. یعنی ترساندن مردم ازدشمنی که همیشه درکمین است. واین که تنها نهادی که تخصص برخورد با این دشمن را دارد سپاه است.

رهبر: تا هرزمانی که دشمن درکمین ماست ما به سپاه نیازمندیم. این چیزی نیست که بشود کتمانش کرد.

نوری زاد: شما دشمنی پرنفوذتر ودزد ترو گشاده دست تراز پاسداران خود سراغ دارید؟

رهبر: این سخن شما نیزجرم است. اصلاً کفرمحض است. شما به مردانی می‌گویید دزد که درآسمان خدا شناخته شده تراززمین خدایند. شما به پاسداران این مردم می‌گویید دزد؟ شما این مردان پاک وبی آلایش را، این عابدان شب و شیران روزرا دزد خطاب می‌کنید؟ خاک بردهان کسی که این رهروان صادق آل محمد وعلی را دزد بداند بی آنکه سند ومدرکی دال بردزدی شان ارائه دهد.

نوری زاد: دلیل دزدی پاسداران شما این ریخت وقیافه‌ای است که کشورپیدا کرده. آیا به من می‌فرمایید این پاسداران قراراست ازچه چیزانقلاب پاسداری کنند؟

رهبر: شما که به پاسخ ما احتیاج ندارید. خودتان می‌پرسید وخودتان هم پاسخ می‌دهید. پاسداران ما به کوری چشم دشمنان – طبق قانون – ازاستقلال وتمامیت ارضی واسلامیت کشورپاسداری کرده‌اند ومی کنند وخواهند کرد.

نوری زاد: ازآزادی چطور؟

رهبر: بله، ازآزادی کشورهم. منتها آن آزادی که ما معنایش می‌کنیم. نه دشمن.

نوری زاد: معنای آزادی ازنگاه شما چیست؟ ازنگاه دشمن کدام است؟

رهبر: آزادی ازنگاه ما یعنی بندگی.

نوری زاد: بندگی؟

رهبر: بله، بندگیِ خدا یعنی آزادی. “من ازآن روی که دربند توام آزادم”.

نوری زاد: آزادی ازنگاه دشمن چه؟

رهبر: یعنی بی بند وباری. بی قیدی. اختلاط زن ومرد وبی حجابی وسرکشی وخروج ازبندگی خدا.

نوری زاد: پس پاسداران قراراست هم ازاستقلال کشورپاسداری کنند وهم ازاسلامیت کشوروهم ازآزادی ما!؟

رهبر: تاکنون این بوده ازاین پس هم چنین خواهد بود.

نوری زاد: مفهوم استقلالی که این پاسداران تا کنون حافظ آن بوده‌اند چیست؟

رهبر: رسیدن بجایی که کسی نتواند به ما چپ نگاه بکند. وما ازهمان بدو پیروزی انقلاب به این مهم دست یافته ایم.

نوری زاد: البته این که مردم ما نمی‌توانند به این پاسداران و دزدی‌هایشان چپ نگاه کنند امری درست است. معمولا دزدان وقلچماقان به نوچه‌هایی نیازدارند که دماغ معترضان را بخاک بمالند. کاراین نوچه‌ها این است که چشم بگردانند وببینند کجا داردیک سخنی و اشاره‌ای به دزدی‌های اربابانشان می‌شود تا بروند آنجا و آنجا را بهم بریزند. همان نقشی که شعبون بی مخ‌ها یا بسیجیان وآسمانیان شما ایفا می‌کنند. آنهم به اسم صیانت وپاسداری ازانقلاب و مواجهه با توطئه‌های دشمن قسم خورده‌ی تا دندان مسلح! من ازباب مزاح والبته تلمیحی که به اعماق دخمه‌های این جماعت اشاره دارد هرازگاه به دزدی از لوازم شخصی ام اشاره می‌کنم. فکرمی کنید دزدان اطلاعات ودزدان سپاه چرا ابزارکارمرا واقلام دزدی شده‌ی دیگران را پس نمی‌دهند؟ رازش هیچ نیست الا این که درخون این جماعت حرامخوار، چیزی به اسم مال مردم دارای حرمت نیست که حالا این لوازم کارنوری زاد باشد یا کشتی کشتی نفتی که دورازچشم مردم می‌برند وبجایش کشتی کشتی کالای قاچاق وارد می‌کنند.

رهبر: اینها که شما می‌گویید همه اش جرم است. همه اش تهمت وافتراست. دراین مصاحبه ما بنا برصبوری داریم. این تهمت‌های شما را ما سالهاست که اززبان ضدانقلاب داخلی وخارجی می‌شنویم. شما چرا به روح جاری این جریان اشاره نمی‌کنید؟ چرا نمی‌بینید که دربین این جوانان وزن ومرد غیرتمند، روحانیان هم هستند؟ نقش این روحانیان بسیجی را که نمی‌توانید انکارکنید. روحانیان غیرتمندی که حاضرند جانشان را برسراعتقادشان بدهند. روحانیانی که به چیزی غیرازاسلام نمی‌اندیشند. بعضی ازاینها – من خبردارم – داروندارشان بقدراتومبیل شما قیمت ندارد. همینها هستند که به رگ غیرتمندی بسیج خونرسانی می‌کنند.

نوری زاد: روحانی مگرچه امتیازی بر دیگران دارد؟

رهبر: امتیازش به این است که شما خودتان را وقف زندگی کرده‌اید – هرچند شرافتمندانه – اما اینها خودشان را وقف اسلام کرده‌اند.

نوری زاد: مثل شیخ صادق خلخالی؟ مثل شیخ علی فلاحیان؟ مثل شیخ روح الله حسینیان؟

رهبر: شما ازنقاط ضعف اینها بگویید وما ازنقاط مثبت شان تا ببینیم کدامیک غالب است. انصاف اگردرمیان باشد بحث ما می‌تواند به نتیجه برسد. وگرنه شما حرفهای کلیشه‌ای وهزاربار گفته شده را ردیف می‌کنید وخودتان را تخلیه می‌کنید وراه به جایی هم نمی‌برید.

نوری زاد: شما یک روحانی هستید. وبقول خودتان یک بسیجی. شما مگردراین بیست وسه سال همه را ازمذاکره با آمریکا برحذرنداشته اید؟

رهبر: بله، همین حالا هم همه را ازمذاکره با آمریکا نهی می‌کنیم.

نوری زاد: پس چرا خودتان با اوباما مکاتبه وگفتگوداشته اید؟ وچرا متن ومحتوای این گفتگوها را منتشرنمی کنید؟ ازکجا بدانیم دراین مکاتبه‌ها وگفتگوها خاک مذلت برسرما ونسل‌های ما نیفشانده شده است؟

رهبر: شما تمام دنیا را اگر بگردید آمریکا ستیزترازما پیدا نمی‌کنید.

نوری زاد: لابد درمکاتبه‌ها وگفتگوهای شما با اوباما، آنکه به خاک مذلت نشسته آمریکاست؟ اگراینگونه است محتوای این صحبت‌ها را منتشرکنید تا ما هم دراین شعف بزرگ سهیم باشیم ودرپوست نگنجیم.

رهبر: صحبت‌ها ومکتوبات ما با آقای اوباما محرمانه است.

نوری زاد: یعنی این امت خداپرست وشهیدپروروسلحشوروغیوروبصیرودرصحنه، اینقدرنامحرم و غیرقابل اعتمادند که شما ازانتشار محتوای داد وستد خودتان با آمریکاییها هراس دارید؟

رهبر: منافع کشورایجاب می‌کند که مکاتبات ومکالمات ما با آقای اوباما محرمانه بماند.

نوری زاد: من یک روحانی می‌شناسم که سردسته‌ی شعبون بی مخ‌های قم است وغوغایی ازطرح وبرنامه برای فردای این سرزمین فلک زده درسر دارد وهمین که شما سربرزمین بگذارید او با یال وکوپال ودارودسته اش به صحنه می‌آید. شعبون بی مخی که با شما خویشاوند نیزهست. یک روحانی با تمام مشخصه‌های شعبون بی مخیِ بظاهرآکادمیک حتی!

رهبر: اگربخواهید به تهمت‌ها و سخنان نامربوط خود ادامه بدهید من این مصاحبه را یکجانبه خاتمه می‌دهم. این شخصی که شما ازاوبا صفت شعبون بی مخ اسم می‌برید یک دانشمند غیرتمند است. شما غیرتمندی را با سینه چاکی وعربده کشیِ لات‌های بی سروپا اشتباه گرفته‌اید. ایشان یک فرهیخته‌ی اسلامخواه است. بقدروزارت ارشاد دراین سالها کارفرهنگی کرده ومی کنند. بجای قدردانی اززحمت‌های ایشان این صفت کریه را به وی نسبت می‌دهید؟ شما چگونه فردا دربرابر خدا وحقوق تباه شده‌ی کسانی که به آنها تهمت می‌زنید خواهید ایستاد؟

نوری زاد: شما چه بخواهید وچه نخواهید این آقا درچارچوبی دست وپا می‌زند که این چارچوب عین قواعد شعبون بی مخی است. ما وشما مجازنیستیم الفاظ مبارکی چون غیرتمندی و فرهیختگی و اسلامخواهی را خرج آدمهایی بکنیم که فحاش وبی ادب و گستاخ و بی سواد و بی آبرو وقانونگریزوهوچی گروجاهل مسلک ونان به اسم اسلامخورهستند. ایشان یک شعبون بی مخ تمام عیاراست که سرووضع وادبیات جاهل مسلکیِ خود را درلباس روحانیت فروبرده. سردسته‌ی جماعتی است که اسم خود را حزب الله نهاده است وآبرو ومال وحقوق مردم را به کف کفشهای خود می‌مالد. شما نیک می‌دانید که وی به اسم حزب الله چه تن‌ها را لرزانده وچه آبروها را برده وچه زندگی‌ها ودودمان‌ها را به باد داده وچه رعب ووحشتی به پاکرده.

رهبر: شما برای این همه تهمت سند دارید؟

نوری زاد: سند من ریخت وقیافه‌ای است که ما وشما واطرافیان شما ازاسلام برکشیده ایم. ریخت وقیافه‌ای که ازاعدام‌های بی دلیل وبی محاکمه ومصادره‌ی اموال مردم شروع شده است وهمچنان تا لگدمال کردن حقوق بدیهی وهمه جانبه‌ی مردم رواج دارد. شما درحالی دست احزاب ودستجات متداول سیاسی کشوررا بسته‌اید که دست امثال این آیت الله بی مخ را واگشوده‌اید. تشکیلات این آیت الله بد دهن وفحاش چرا وبه چه دلیل باید ازحمایت‌ها وبودجه‌های پنهان وآشکاردولتی وغیردولتی بهره مند باشد و مردان مرد ما درزندان بخاطریک روز مرخصی به تنگنا بیفتند؟

رهبر: این یک مصاحبه است یا بهانه‌ای برای تخلیه‌ی روانی مصاحبه کننده؟

نوری زاد: همه‌ی مصاحبه‌ها برای تخلیه‌ی روانی وعلمی واجتماعی وفرهنگی وسیاسی برگزارمی شوند. مصاحبه‌ای که نتواند بخشی ازروان آشفته‌ی جامعه‌ی متلاطم ما را متأثرکند، دیگی ازسنگ وچوب است که برسراجاقِ رفع تکلیف نهاده باشند. شما چرا مجلس را ونمایندگان مجلس را ازریخت انداخته اید؟ این مجلس است که ما داریم؟

رهبر: حال نوبت به مجلس رسید؟ شما مصاحبه را با محاکمه اشتباه گرفته‌اید. اگرنمی دانید بدانید: مصاحبه آدابی دارد. که اولینِ آن، ادب است. ما دراین مصاحبه، ادب نمی‌بینم. عقل می‌گوید که به سئوالهای شما جواب ندهیم. واعتنایی به تهمت‌ها و پرخاش‌های شما نکنیم وعطای این مصاحبه را به لقایش ببخشیم. اما ازباب این که می‌خواهیم ثابت کنیم این شما هستید که ظرفیت بهره مندی ازیک فرصت طلایی – هرچند درخیال- را ندارید، به پرسش‌های درشت وسراسرتهمت و بدون سند والبته خام شما پاسخ می‌دهیم.

ما برخلاف ادعای شما به مجلس ریخت داده ایم. مجلسی که با جروبحث‌های بیهوده فرصت‌های خود را برسرمسائل جزیی هدرمی داد اکنون رفته ودرست سرجایش نشسته است. نمایندگان پراکنده و اهل تشتت وتفرقه، جایشان را به نمایندگان مرتب ومؤدب داده‌اند. شما دراین دومجلس گذشته شده آیا یک حرف لغو ازنمایندگان بشنوید؟ این همان مجلسی است که ما می‌گوییم رفته وسرجایش نشسته. تربیت شده ودارد جامعه را تربیت می‌کند.

نوری زاد: این مجلس مطلوب شما دارد زیرآوار سنگینِ ترس ووحشت له می‌شود. مجلسی که ازخوف پرونده‌های اطلاعاتی‌ای که برای هرکدام ازنماینده‌هایش ترتیب داده‌اند جرأت پرسیدنِ یک”چرا” ندارد. شما رییس دفترآقای علی لاریجانی را می‌شناسید؟

رهبر: بله، یکی ازسرداران بنام وخوش سابقه‌ی ماست.

نوری زاد: چرا باید یک سردارسپاه با آنهمه سابقه‌ی اطلاعاتی وامنیتیِ خوف انگیزداخل مجلس شود وبشود رییس دفترِ رییس مجلس؟ نکند این یک مسئولیت ازچشم اشغالگران سپاه دورمانده بود؟ پاسداری مثل خود آقای علی لاریجانی برای مرعوب شاختن نمایندگان کافی نبود؟

رهبر: چه ایرادی دارد یک سردارسپاه مسئولیتی بپذیرد که درمحدوده‌ی تخصص اوست؟ این سردارفرد باتجربه وکارآمدی است. ایران را و دنیا را ومنطقه را می‌شناسد. رییس مجلس به او وبه تخصص او دراین زمینه‌ها احتیاج دارد. رییس مجلس مکاتبات جهانی دارد. ملاقات‌ها ونشست‌های بین المجالسی ورفت وآمدهایی دارد که یک فرد مجرب باید اینها را تنظیم کند.

نوری زاد: وشاید هم برای بی خاصیت کردن نمایندگان مجلس!

رهبر: شما برگشتید سرحرف‌های همیشگی تان.

نوری زاد: این رییس دفتر یک زخم برگردن دارد.

رهبر: بله، درحادثه‌ای اینطورشده.

نوری زاد: یکی ازسرداران اخراجی سپاه، دردومین نامه‌ای که برای من ارسال کرده، اسرار ونکته‌هایی را درباره این آقای رییس دفتر واشکافته که نشان می‌دهد دلیل حضوراو دردفتر آقای لاریجانی هیچ ربطی به شناخت ایشان از کردستان وعراق واربیل واروپا وتروردکترقاسملوندارد. بلکه این سردارمثل غول یک چشمی است که آقای لاریجانی درمجلس نشانده تا به نمایندگان خاطی بگوید: عوضی اگرحرف بزنید می‌سپرمتان دست رییس دفترم.

رهبر: اگراینگونه ربط دادن‌ها آرامتان می‌کند مختارید.

نوری زاد: یک سئوال بی ربط. شما وما چرا انقلاب کردیم؟ مشکل ما چه بود که خواستیم با انقلاب، آن مشکل را برطرف کنیم؟ چه کم داشتیم که خواستیم آن را به دست آوریم؟

رهبر: خوب معلوم است. رژیم شاه به همه‌ی ارکان کشور خیمه بسته بود. روحانیان وجوانهای ما را زندانی می‌کرد وشکنجه می‌کرد و اعدام می‌کرد. رژیم شاه اموال مردم را بی اجازه‌ی مردم خرج هوی وهوس خود می‌کرد. به اسرائیل می‌داد. به آمریکا می‌داد. آمریکایی بود. روسپیگری را باب کرده بود. مردم درفقر بودند. دانشگاههای ما بجای محل علم محل فساد شده بود. ادارات ما محل اختلاس ودزدی شده بود.هزارفامیل ازخاندان پهلوی برکل مملکت حاکم بود. رشوه بی داد می‌کرد. حقوق مردم نادیده گرفته می‌شد. دادگاهها بی دادگاه بود. روحانیت درتنگنا بود. اندیشمندان درتنگنا بودند. مردم اجازه‌ی یک اعتراض ساده را نداشتند. مجلس‌ها فرمایشی بودند. دستگاهها تحت نفوذ شاه ودربار بودند. اراده‌ی یک نفربه اسم شاه برکل مملکت سواربود. به یک اداره اگر می‌رفتید حتما باید بدنبال آشنا می‌گشتید. بخش وسیعی ازسرمایه‌ی کشور خرج خرید ادوات نظامی می‌شد. ساواک – سازمان اطلاعات وامنیت رژیم – همه را ترسانده بود. کسی جرأت نداشت حرف دلش را برزبان آورد. انقلاب کردیم که این نواقص برطرف شود. این ظلم‌ها برطرف شود.

نوری زاد: من ازمشکلات قبل ازانقلاب پرسیدم. شما ظاهراً مشکلات فعلی خودمان را شماره فرمودید.

رهبر: نخیر، ما مشکلات قبل ازانقلاب را گفتیم.

نوری زاد: اما اینها که فرمودید، تک به تک مشکلات فعلی ماست.

رهبر: درحال حاظرمشکلاتی هست که ما انکارش نمی‌کنیم، اما همین که به کوری دشمنان اسلام، نظام ما یک نظام اسلامی مبتنی برمردمسالاری دینی است این خودش هزاران قدم رو به جلوست.

نوری زاد: اما از اسلام مورد نظر شما یک پوسته‌ی نحیف و نازیبا چیززیادی نمانده. پوسته‌ای که آقایان جنتی وعلم الهدی و سیداحمد خاتمی و قرارگاه خاتم الانبیا وخاتم الاوصیا و بنگاههای مولی الموحدینی به دوش می‌کشند. بخشی ازاین اسلام هم فعلاَ درسوریه به دندان کشیده می‌شود.

رهبر: آقای جنتی که متاسفانه این روزها به لطیفه‌های مردم راه یافته، یکی ازخورشیدهای انقلاب‌اند. ایشان سرتا پا جاذبه‌اند. سرتا پا ادب وعلم وفرزانگی‌اند. آقای جنتی یکی ازذخایرانقلاب اسلامی ما هستند. کسی که تاریخ باید با همه‌ی استعدادش برای فهم مراتب وجودی ایشان دوزانو برزمین ادب بنشیند. داستان سوریه هم عین داستان آقای جنتی است. ما می‌گوییم نبض اسلام اکنون درسوریه می‌تپد اما عده‌ای که خون دشمن دررگهای آنان جاری است، این سخن ما را یک سخن غیرعلمی وغیرکارشناسانه تبلیغ می‌کنند. این خط این نشان: همان گونه که تاریخ درقرنها بعد پرده ازگنج وجودی آقای جنتی وامثال ایشان برخواهد داشت، پرده ازخون دل ما وحقانیت نگاه ما برای بقای آقای بشاراسد نیزبرخواهد داشت.

نوری زاد: اگریک روزدرهمین نزدیکی‌ها بشاراسد سقوط بکند، عکس العمل شما چه خواهد بود؟

رهبر: شاید انتظارتان این باشد که ما عزای عمومی اعلام بکنیم. اما نه، با شکست آقای اسد، ما یک ستون ازخیمه‌ی اسلام را ازدست خواهیم داد. مثل شکست وکشته شدن محمد بن ابی بکر ومالک اشترنخعی. با شکست آقای اسد، یکی ازبازوان اسلام آسیب می‌بیند.

نوری زاد: شما چقدراز اموال مردم ایران برداشته‌اید وبرای بقای بشاراسد خرج کرده اید؟

رهبر: این یک مسئله‌ی محرمانه است.

نوری زاد: من اگریک پولی ازجیب شما بردارم نباید به خود شما خبربدهم؟

رهبر: شما روزی که ولی مطلقه‌ی فقیه شدید می‌توانید هرچقدرکه می‌خواهید ازهرکجا حتی ازجیب مردم پول بردارید ودرهرکجا که صلاح می‌دانیدخرج کنید.

نوری زاد: حتی بدون رضایت مردمی که خودشان به این پولها بیشترنیازمندند؟

رهبر: بله، حتی بدون رضایت مردم. این یعنی: ولایت مطلقه‌ی فقیه.

نوری زاد: اما ما یک مورد ازاین کارها را درزندگی پیامبراسلام وامامان وبویژه درقرآن نمی‌بینیم.

رهبر: درقانون اساسی جمهوری اسلامی ایران که می‌بینید.

نوری زاد: پس جمهوری اسلامی ایران چیزی فراتراز اسلام وقرآن است!

رهبر: برگرفته ازاسلام است.

نوری زاد: اخیراَ دستورفرموده‌اید که تلاش دولت برای تنظیم خانواده وداستان اولاد کمتربرچیده شود. شما با اعتنا به کدام تخصص وکارِ کارشناسی، ناگهان یک چرخه‌ی مدیریتی را ازمدارخود خارج می‌کنید؟

رهبر: نیازی به کارِ کارشناسی ندارد. ما خودمان اززاویه‌ی اسلام به این مسئله نگاه کردیم دیدیم یک حرکت نامعقول وغیرالهی ومطلوب نظردشمن است بلافاصله دستوردادیم بساطش را برچینند.

نوری زاد: شما گاه به کلمه‌ها هم دخول می‌کنید. مثل دستوری که فرمودید بجای کلمه‌ی “توسعه” ازکلمه‌ی “پیشرفت” استفاده شود. داستان الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت را می‌گویم.

رهبر: کلمه‌ی توسعه مبتنی برفرهنگ غرب است وکلمه‌ی پیشرفت خودمانی وایرانی – اسلامی است.

نوری زاد: داستان ورود به جریان هسته‌ای با اراده‌ی حضرتعالی انجام شد؟

رهبر: مگرمی شود مسئله‌ای به این مهمی بدون اجازه‌ی ما صورت پذیرد؟

نوری زاد: پس مسئولیت این همه خسارت ناشی ازورود بی سرانجام وغیرمدبرانه به جریان هسته‌ای را، وبه باد دادن میلیاردها دلار سرمایه واعتبارملی را می‌پذیرید؟

رهبر: تاریخ دراین باره قضاوت خواهد کرد. نیت ما خیربوده. ما می‌خواستیم کشوررا با یک جهش بزرگ علمی ازعقب ماندگی بدرببریم.

نوری زاد: بدربردید؟

رهبر: دشمن نگذاشت. رسیده بودیم به یک جاهایی اما این دشمنِ درکمین نگذاشت.

نوری زاد: شما آیا به قیامت اعتقاد دارید؟

رهبر: مگرمی شود رهبرمسلمین جهان به قیامت اعتقاد نداشته باشد؟

نوری زاد: با کسی که بی دلیل آدم بکشد، چه باید کرد؟

رهبر: به حکم قرآن باید قاتل قصاص شود. اگرکه صاحب دم نبخشاید.

نوری زاد: اگراین قاتل یک حکومت باشد چه؟

رهبر: دراصل قضیه فرقی نمی‌کند اما یک حکومت ضرورتهایی دارد که نمی‌شود آنها را نادیده گرفت.

نوری زاد: شما قبول می‌فرمایید که جمهوری اسلامی ایران برای بقای خود آدمهای بسیاری را کشته است؟

رهبر: بله، هرنظام وحکومتی برای بقای خود آدم می‌کشد.

نوری زاد: ما آدم کشتیم که چه بشود؟

رهبر: که نظام اسلامی حفظ شود وخاطیان به جزای اعمالشان برسند.

نوری زاد: ما آدم کشتیم که نظام اسلامی حفظ شود. حال بفرمایید: نظام اسلامی حفظ بشود که چه بشود؟

رهبر: که قوانین اسلام درآن پیاده شود.

نوری زاد: این قوانین موجب ارتقای ایمانی وهمه جانبه‌ی مردم می‌شوند؟

رهبر: بله، حتماَ

نوری زاد: پس می‌فرمایید ما آدم کشتیم که نظام اسلامی حفظ شود و با حفظ نظام اسلامی قوانین اسلامی پیاده شود تا با پیاده شدن قوانین اسلامی مردم بلحاظ ایمانی واجتماعی وفرهنگی و اقتصادی و سیاسی رشد کنند و ازپله‌ای به پله‌های بالاتر بروند؟

رهبر: بله

نوری زاد: می‌شودبه ازای آدمهایی که برای رشد مردم کشته ایم جنابعالی یک چندتایی ازآن رشد یافتگی‌ها را شماره بفرمایید؟

رهبر: خیلی چیزها هست.

نوری زاد: مثلاَ؟

رهبر: خب دین مردم حفظ شده است. دین مردم داشت ازدست می‌رفت.

نوری زاد: دین یعنی روحانیت دیگر؟

رهبر: روحانیت یکی ازشاخصه‌های دین است.

نوری زاد: پس ما آدم کشتیم که روحانیت حفظ شود؟

رهبر: حفظ روحانیت یکی ازاین دستاوردهای حفظ دین است.

نوری زاد: وقبول دارید که روحانیت برای حفظ خودش دستش را به خون مردم آلوده کرد؟

رهبر: روحانیت دغدغه‌ی دین دارد.

نوری زاد: پس می‌فرمایید ما آدم کشتیم که روحانیت ما دغدغه‌ی دین داشته باشد؟

رهبر: شما خود را در یک حلقه‌ی بسته‌ی فلسفی گرفتارکرده‌اید. ازاین شاخه به آن شاخه می‌پرید تا به نتیجه‌ی دلخواه خود برسید. ما دستاوردهای خیلی زیادی داشته ایم که یکی ازآنها حفظ دین مردم است.

نوری زاد: یکی دیگرازآن دستاوردهای خیلی زیاد را می‌شود بازگوبفرمایید؟

رهبر: ما وابسته به آمریکا بودیم اما اکنون مستقلیم.

نوری زاد: پس ما آدم کشتیم تا مستقل شویم؟

رهبر: بله، هرکشوری برای استقلالش ازاین کارها می‌کند.

نوری زاد: ما اکنون مستقلیم؟

رهبر: چراکه نه، شما یک آمریکایی درخیابانهای تهران یا هرکجای ایران نشان ما بدهید!

نوری زاد: اگربجای یک آمریکایی چند نفرروسی وچینی نشان بدهیم چه؟

رهبر: ما به چین وروسیه وابسته نیستیم. با آنها وارد معامله می‌شویم؟

نوری زاد: مثلاً این دوتا ناوی که روسها به سمت سواحل سوریه فرستاده‌اند مستقل ازتقاضای شما بوده؟

رهبر: یعنی می‌خواهید بگویید ما به روسها پول داده ایم که به سواحل سوریه ناوجنگی بفرستند؟

نوری زاد: شما که رهبرمسلمین جهانید وبه قیامت هم اعتقاد دارید بفرمایید آیا ما به آنها پول داده ایم یا نداده ایم؟

رهبر: خب یک نظام برای رفع مشکل دوستانش هزینه می‌کند.

نوری زاد: پس ما آدم کشتیم تا جای آمریکا را با روسیه وچین عوض کنیم؟

رهبر: شما اینگونه نتیجه گیری کنید.

نوری زاد: نظرتان درباره‌ی اعدامهای بام مدرسه‌ی علوی واعدامهای خلخالی واعدامهای سال ۶۷ چیست؟

رهبر: تشخیص بزرگان نظام براین بوده که افراد شاخص رژیم پهلوی وافراد جانی وضدانقلاب وجاسوس ومنافق اعدام شوند. درهرکشوری با معاندان ودشمنان برخورد شدید می‌شود. ما چرا صدامیان را می‌کشتیم؟ بخاطراین که به خاک ما تجاوزکرده بودند. هیچ عقل سلیمی با متجاوزگفتگو نمی‌کند. می‌زند قلم پایش را می‌شکند.

نوری زاد: پس این کشتارها ازنگاه شما کاردرستی بوده؟

رهبر: البته شاید کمی افراط شده باشد اما اصل برخورد با معاندان کاردرستی بوده. اگرما آن برخوردها را نمی‌کردیم الان کسان دیگری براین کشورحاکم بودند و اسلام درانزوا بود.

نوری زاد: اگراینطورباشد کشتارهفتادساله‌ی شوروی سابق هم کاردرستی بوده. استالین هم ازاین القاب زیاد استفاده می‌کرد. ضدانقلاب، اجنبی پرست، جاسوس، دشمن، منافق. هیتلرهم همینطور.

رهبر: الگوی ما شوروی نبوده ونیست. سرلوحه‌ی کارما اسلام است.

نوری زاد: فکرمی کنید چه تعداد ازمردم ایران با تداوم رهبری شما موافقند؟

رهبر: پاسخ این سئوال را بارها درسفرهای استانی ما ونمازجمعه‌هایی که ما اقامه می‌کنیم دریافت کرده‌اید. اینهمه ازدحام جمعیت نشان ازچه دارد؟ مردم ما را می‌خواهند پس ما هستیم.

نوری زاد: ملاک مقبولیت رهبری شما ازدحام مردم است؟

رهبر: ازدحام جمعیت دراطراف ما یکی ازملاک‌های رهبری ماست. ملاک‌های بسیاری نیزهست.

نوری زاد: خب دراطراف آقای احمدی نژاد هم ازاین ازدحام‌ها زیاد است.

رهبر: شما ما را با آقای احمدی نژاد مقایسه می‌کنید؟

نوری زاد: من ازدحام مردم را مثال زدم.

رهبر: ازدحام دراطراف ما کیفیت متفاوت تری دارد.

نوری زاد: شما ازرهبری این سالهای خود راضی هستید؟

رهبر: ازمردم بپرسید!

نوری زاد: ازمردم؟ شما که دستورفرمودید مردم را بزنند وبکشند!

رهبر: مردم را نه، بلکه فتنه گران وحامیان فتنه را.

نوری زاد: خبردارید چند میلیون ایرانی درکشورهای دیگرسرگردانند یا جلای وطن کرده اند؟ ما بیشترین مهاجررا درسطح جهان داریم. این یعنی چه؟

رهبر: یعنی اینجا جای سلطنت طلبها ومال مردم خورها و فتنه گران وضدانقلاب نیست. هرکه می‌خواهد درایران زندگی کند یا باید قانون اساسی این کشوررا بپذیرد یا اگرهم نمی‌پذیرد سرش را بیندازد زمین وکاری به کارحاکمیت نداشته باشد. ما به اندازه‌ی کافی خاردرچشم واستخوان درگلوهستیم.

نوری زاد: من بخاطرصبوری کم نظیرتان، بخاطرتحمل پرسش‌های گستاخانه ام، وبخاطرپاسخ‌های بی تعارف تان ازحضرتعالی تشکرمی کنم. نیزازاین که به من اجازه دادید به گفت وشنودی دخول کنم که پای دروادی خیال دارد. برای شما عاقبتی نیکو همراه با سرنوشتی مبارک آرزو می‌کنم. به پرسش‌های پایانی نزدیک می‌شویم. شما آن روزهایی که درزندان شاه بودید، آیا تصوراین را داشتید که یک روز به همان راهی بروید که شاه رفت؟ وزندانها را ازمخالفین ومعترضین پرکنید؟

رهبر: آنجا ملاک سلطنت بود وچپاول، اینجا ملاک اسلام است وخدمت.

نوری زاد: اما نتیجه یکی ازآب درآمده. آنجا به اسم سلطنت غارت می‌شده اینجا به اسم اسلام. هردوغارت است. چه به اسم سلطنت چه به اسم اسلام.

رهبر: این برداشت شماست. وگرنه ما کجا وسلطنت کجا؟ ما یک طلبه‌ی ساده‌ای هستیم با جسمی علیل که جزخدمت به مردم ایران دأب دیگری نداریم.

نوری زاد: شما می‌خواهید به همین راهی که تاکنون درپیش گرفته‌اید ادامه بدهید؟ یعنی مردم ایران امید تغییری درحکومت ورهبری شما نباید داشته باشند؟

رهبر: اگرهم تغییری در حکومت و رهبری ما پیدا شود، کیفیت این تغییر را قانون تعیین می‌کند. هرچیزی که غیرقانونی باشد بشدت از طرف ما مطرود است. مردم بروند از طریق قانون خواستار تغییریا برکناری ما باشند. اگر قانون به ما گفت بروکنار، با آرامش واطمینان می‌رویم سروقت همین کارطلبگی مان. درس می‌دهیم ودرس می‌گیریم. اما تا زمانی که قانون ازما می‌خواهد که بمانیم می‌مانیم. بکوری چشم دشمنان وآنانی که خواهان ما نیستند.

نوری زاد: اگرمردم ایران به راه مردم سوریه وبه راه مردم سایرکشورهای عربی بروندکه خواستار تغییرات بنیادین درارکان کشورشان بوده وهستند، شما راه مبارک را برمی گزینید که استعفا داد یا راه قذافی وبشاراسد را؟

رهبر: ما راه خودمان را برمی گزینیم.

نوری زاد: راه شما چیست؟

رهبر: راه قانون. راه اسلام.

نوری زاد: نمود بیرونی این راه چیست؟

رهبر: ما می‌مانیم. اگرچه عده‌ای از مردم خواهان ما نباشند. اگرمردم دست به خشونت بزنند دست به خشونت می‌زنیم. دست به اسلحه ببرند دست به اسلحه می‌بریم. اما اگر از طریق قانون خواسته‌های خود را دنبال کنند به خواسته‌هایشان احترام می‌گذاریم. ما به این مقام دلبستگی نداریم. این را همه فهمیده‌اند.

نوری زاد: نگران این نیستید که خدای ناکرده همان سرنوشت قذافی برای شما رقم بخورد؟

رهبر: سرنوشت ما را کربلا مشخص کرده است. می‌میریم اما ذلت نمی‌پذیریم.

نوری زاد: آیا دوست ندارید سرنوشت نلسون ماندلا را پیدا کنید که دراوج محبوبیت واقتدار واقبال عمومی ازقدرت کناره گیری کرد؟

رهبر: من به این پرسش شما پیشترپاسخ گفته ام. آنجا حرف ازوطن است واینجا حرف ازاسلام.

نوری زاد: اجازه می‌دهید من این چفیه‌ی شما را بردارم.

رهبر: بفرمایید. بردارید.

نوری زاد: این شاخه گل را ازمن می‌پذیرید؟

رهبر: چرا که نه؟

نوری زاد: من شما را با شاخه گلی دردست بیشتراز چفیه‌ای برگردن دوست دارم.

رهبر: چفیه کارکردهایی دارد که گل ندارد.

نوری زاد: من سرنوشت وعاقبت مبارک برای شما آرزومی کنم.

رهبر: من هم ازشما تشکرمی کنم.

==========================

محمد نوری‌زاد: رهبران هم می‌میرند

چهاردمین نامه نوری‌زاد به خامنه‌ای

منبع: وب سایت رسمی محمد نوری‌زاد

http://nurizad.info/به نام خدایی که مرگ آفرید

مرگ رهبران!

سلام به رهبر گرامی حضرت آیت الله خامنه ای

از دیرباز، همه‌ی ما را بر این اصل اساسی متقاعد کرده اند که: پرنده‌ی مرگ، یک به یکِ ما را برخواهد چید و به وادیِ دوری که خود می‌داند کجاست، خواهد بُرد. در این میان، استثنایی در کار نیست. همه رفتنی هستیم. ما کمی زودتر و شما کمی بعد از ما. پس، قبول می‌فرمایید که رهبران نیز می‌میرند. گاه چون چوپانان: غریبانه، گاه چون مصلحان: سرفرازانه، و گاه چون صدام و قذافی: تلخ و مفتضحانه. مرگ، نشانه‌ی هماره‌ی بشرِ تاریخ بوده است تا او به حتمی بودن کوچِ این جهانیِ خود وقوف یابد و زندگی اش را با این غریو بزرگ هماهنگ کند. پا به پای مرگ، غفلت از مرگ نیز دست بکار برآوردنِ هوس‌ها و آرزوهای تمام نشدنیِ بشر بوده است.

گاه به این می‌اندیشم که اگر غفلت نبود، بشرِ تاریخ با تماشای اولین جنازه‌ی همنوعش، به غار تنهاییِ خویش فرو می‌خزید و همه‌ی عمر خود را در ماتمِ مرگی که در کمین اوست سپری می‌کرد. اگر غفلت نبود، معنای زندگی این می‌شد: به دنیا آمدن برای از دنیا رفتن.

نیزبه این می‌اندیشم که فزونی و همه زمانیِ غفلت، بشرِ تاریخ را از آنسوی بامِ زندگی اش به زیر انداخته. بشرِ غافل، آنچنان به فرو بردنِ دنیای اطراف خود حریص است که زندگی را تنها در: به دنیا آمدن برای بلعیدن، معنا می‌کند. پیامبران الهی، خون دلها خوردند تا به این بشرِ سیری ناپذیر بفهمانند: درمیان بایست!

ما و شما به آدمیانی برمی خوریم که تا بیخِ مرگ، نه به مرگ می‌اندیشند و نه به زشتکاری‌های خود. اینان، آنچنان به تباه کردن زندگی خویش و به خراشیدن زندگی دیگران اصرار می‌ورزند که گویی تا جهان باقی است باقی‌اند. طوری که انگار نه تنها اختیار همه، که اختیار مرگ نیز با آنان است. کسانی که به مرگ نمی‌اندیشند و خود را ابدی می‌پندارند و برای بلعیدنِ هرچه بیشتر، دست به دنده‌ی دنیا می‌برند، به کارهای مشابهی فرو می‌شوند: این جماعت، از تباه کردن حقوق مردم که نه، از تلف کردن خود مردم نیز پروا ندارند. مردم برای این جماعت، گوسفند و ابزار و سیاهی لشکر و پخمه و بدون حق اند. همه را به هر آنچه که خود می‌پسندند مشتاق می‌کنند. تشخیص فردیِ خود را بر فرازِ هرچه عقل و اندیشه‌ی جمعی است می‌نشانند. هرگز از بروز و ظهور تباهی‌های ناشی از خود محوری‌هایشان عبرت نمی‌گیرند. و حتی با برآمدنِ یک فاجعه، دامن برمی کشند که: نگفتم چنین مکنید؟! اینان بر عقب ماندگی‌ها سرپوش می‌نهند. مردم را در شعار، و در پوکیِ کارهای خود غلت می‌دهند. به هنگام شکست یا ورشکستگی، ملتمسانه دستِ دشمنی را که در خیال پرورانده اند می‌گیرند و می‌کشند و او را برای ترمیم کارهای خلافشان به رویارویی و ستیز می‌خوانند.

مباد آنچه از خصوصیت غافلان برشمردم، با حضرتِ خود مطابق فرمایید! نخیر، اینها که گفته آمد، به کسانی مربوط است که مستغرقِ دنیایند و هیچ به مرگ نمی‌اندیشند. ما و شما را اما از همان بدو کودکی، به مرگ اندیشی و ظلم گریزی و پاکدستی آموزش داده اند. پس این مشترکات را به دیگرانی وا می‌نهیم که با آموزه‌های ناب دینی ما نا آشنایند. با این همه، دوست دارم از باب دوستی، دست شما را بگیرم و جناب شما را به تماشای فردایی ببرم که عن قریب در کمین ما و شماست. می‌خواهم پرنده‌ی زیبای مرگ را بر بام خانه‌ی حضرت شما بنشانم. می‌خواهم با چشم من به پایان کارِ این جهانی و آن جهانیِ خویش بنگرید. پس بربخیزید و دست مبارکتان را به من بدهید:

۱ – به روزی بیاندیشید که گویندگانِ شبکه‌های رادیویی و تلویزیونیِ ما با صدای بغض آلود می‌گویند: ” انا لله وانا الیه راجعون”. به محض درپیچیدن این صدا، مردمان ما – از هرقشر و طایفه – مابقی سخنِ گویندگان را فهم می‌کنند. من دراین سفر، بنا ندارم شما را به تماشای سوز و آه و سیاهپوشیِ میلیون‌ها عزادار ایرانی ببرم. و یا به تماشای تشییع با شکوه پیکرتان. بل شما را به تماشای عبورِ شهاب گونِ خیالاتی می‌برم که با همان ” انا للهِ” اولیه، به ذهن بزرگانی چون آقایان مصباح یزدی و مکارم شیرازی و نوری همدانی و‌هاشمی شاهرودی و برادران لاریجانی و احتمالاً جناب جنّتی می‌دود. اینان از همین اکنون، و در تجسم آن احتمال حتمی، خود را یکی از گزینه‌های رهبریِ بعد از شما می‌دانند. و حتماً هم به تأسی از جناب شما، خواهان اختیارات فراوانِ دوران طویلِ رهبری شمایند.

۲ – اجازه بدهید پیش از تجسم مابقی داستان، صادقانه بگویم: من شخصاً حضرت شما را برای رهبری کشورمان از همه‌ی روحانیان و غیر روحانیانِ مصدرنشین، از روحانیانی چون مصباح یزدی و مهدوی کنی و جنتی و شیخ محمد یزدی و حتی ازهمه‌ی مراجع فعلی مناسب ترمی دانم. جناب شما از نگاه من، فردی هستید نطاق، اهل مطالعه، هنرشناس، هنردوست، اهل سیاست، شجاع، پرکار، زیرک، باهوش، پرحافظه، پیگیر، عالِم، و با خصوصیاتی اینچنین قابلِ اعتنا. با همه‌ی دارایی‌هایی که شما دارید و با هر آنچه که دیگران ندارند، حال و روز ما این است که می‌بینیم: ورشکسته و از هم گسسته. وای به روزی که مثلاً جناب آقای مصباح یزدی بر سریر رهبریِ ما جلوس فرمایند. حال و روز ما با آن نگاه ویژه ای که ایشان به جایگاه ولی فقیه دارند و حتماً برای رهبری خویش به کمتر از اختیارات خودِ خدا نیز رضایت نمی‌دهند، تماشایی است. شاید به همین منظور بوده است که وی از سال‌ها پیش به این سوی، زیرکانه شاگردان خود را به هر کجای سپاه (کانون قدرت و ثروت) تزریق فرموده اند. باور کنید تجسم این فردای هول انگیز، ما را به دعای شب و روز برای دوام عمر و بقای مستمرِ شما فرا بُرده است.

۳ – درباره سپاه، خود بهتر از همه‌ی ما می‌دانید که بدنه اش پاک و شریف است و این بدنه‌ی پاک، به شدت از کارهای خلافی که آن جماعتِ رأس نشینِ سپاه بدان مشغولند، متنفر و منزجر است. و چون فضای داخلی سپاه از هر مجموعه ای بسته تر و خفه تر و خوفناکتر است، کسی را از بدنه‌ی سپاه، امکان شکایت و اعتراض نیست. پس هرکجا سخن از سپاه می‌گویم، غَرَضم همان رأس نشینان فربه از مال حرام است. جماعتی که بر کوهی از پول و اسلحه خیمه بسته اند و به هیچ دستگاهی نیز پاسخگو نیستند. این تشکیلات سیری ناپذیری که شما به اسم سپاه آراسته اید و به هر کجای ما نفوذش داده اید، مگر به این سادگی‌ها در برابر رهبر آینده سرخم می‌کند؟

۴ – بعد از وفات جناب شما، رأس نشینان سپاه، اجازه می‌دهند: خبرگان کهنسال به غوغای خویش فرو شوند و به هرکس که خود مشتاق اند، رأی بدهند. سپاه می‌داند: خروجی خبرگان باید از گذرگاهی بگذرد که او برای رهبر آینده تدارک دیده است. این گذرگاه، به اسلحه و به حساب بانکی سپاه ختم می‌شود. به فرض که خروجی خبرگان آقای مصباح باشد، یا آمیزه ای از آن چند نفری که برشمردم، آیا گمان شما بر این است که سپاه در برابر اینان به اطاعت روی می‌بَرَد؟ هرگز. سپاه، رهبری آینده را – هرکس که باشد و هرکسانی که باشند – موم دست خود می‌خواهد. به همین خاطر، آقای مصباح یا شورای رهبری، بیش از خود شما به سپاه میدان که نه، باج خواهند داد تا رضایت او را برانگیزند و دل او را به دست آرند. فلاکت مردمان ما از همینجا بالا می‌گیرد. نیک بنگرید! آیا این همان سرنوشتی است که برای مردم ایران تدارک دیده اید؟

۵ – وادیِ مرگ ، وادی جولانِ ارواح ما آدمیان است. همان عرصه ای که پرده‌های دنیاوی از پیشِ چشم ما مردگان پس می‌رود. ارواح مردگان، از بُعدهای محدود دنیا، به دنیای بدون بُعد برزخ و آخرت دخول می‌کنند. همان معرکه ای که به زمان و طول و عرض و ارتفاع محدود نیست. در آنجا مردگان ای بسا بتوانند به روزی بنگرند که به دنیا آمده اند، و یا به روزها و ماه‌هایی که به مرور رشد کرده اند، و یا آنجا که به کهنسالی و مرگی ناگهانی درافتاده اند. شاید بتوانند به فرداها نیز بنگرند. و نتیجه‌ی اعمال خود را بر نسل‌های آینده تماشا کنند. پس گذشته و حال و آینده، پیش چشم ما مردگان است. موافقید آیا به چند صحنه از گذشته و آینده‌ی خویش بنگریم؟

۶ – می‌بینم سربه سمتِ دویست سال آینده‌ی کشورمان گردانده اید و به بازی پرهیاهوی جمعی از بچه‌های پا برهنه خیره مانده اید. می‌بینید که بازی می‌کنند. با دو توپ گِرد. در این غوغای کودکانه آیا چیز خاصی توجهتان را جلب کرده؟ اگر مشتاق تماشای بازی این بچه‌های ژنده پوش هستید، من شما را به همین جا بازمی گردانم. فعلاً برویم. می‌خواهم با هم به گذشته بنگریم و چند برگ از دوران رهبری شما را ورق بزنیم.

۷ – روزهای نخستِ رهبری شماست. امام خمینی آنچنان بستر مناسبی برای رهبری شما فراهم آورده است که همه‌ی گرایش‌های سیاسی کشور بی چون و چرا سربه اطاعتِ جناب شما دارند. همه از هر کجا به شما تبریک می‌گویند. و شما به تعارف، به همه می‌فرمایید که دل به رهبری ندارید و تنها به اسلام و عزت مسلمین می‌اندیشید. همه‌ی دنیا فهمیده است که شما حداقل تا پنج یا ده سال آینده رهبرید. اما این برای دوستان شما که رهبری شما را مادام العمر می‌خواهند کافی نیست. نگرانی آنان به این است که مبادا جماعتی به مجلس خبرگان دخول کنند و چشم به فردِ دیگری بگردانند و سخن از ضعف‌های احتمالی شما برانند. و یا بنا به دلایلی که قانونی است، رهبری شما را در پنج سال و ده سال بعد، پایان یافته تلقی کنند. دوستان شما دست بکار می‌شوند و داستان نظارت استصوابی را باب می‌کنند. تا داوطلبانِ ورود به مجلس خبرگان، تنها از آن دروازه بگذرند. دروازه ای که حتما رو به شخص شما گشوده می‌شود و رو به شما نیز بسته می‌گردد.

این از گذشته، حالا یک نگاهی به آینده بیاندازید. اگر شما به قانون تن می‌سپردید و فضا را برای حضور دیگران فراهم می‌آوردید، ایران و ایرانیان حال و روز بهتری می‌داشتند. می‌بینید؟ این، ایران فروشکسته ای ست که شما با رهبریِ مادام العمرِ خود برآورده اید، و آن، ایران متعادلی ست که دیگران می‌توانستند برآورند اما شما و دوستانتان مانع شدید.

۸ – از همان ابتدای رهبری، ترجیع بند سخنان شما، دشمنی با آمریکا بود. از این زاویه ای که ما مردگان ایستاده ایم، ذات هرسخن پیداست. می‌بینید که این دشمن دشمنی که شما درطول رهبری خویش فرمایش می‌فرمودید، بیش از آنکه به آمریکا و شرارت‌های آن مربوط باشد، به نیاز روانی یک جامعه‌ی جاهل و بیمار مربوط بود. شما به دشمنیِ با آمریکا نیاز داشتید. نه به آن خاطر که او مانع رشد مردم و شکوفایی کشورمان می‌شد. بل به این دلیل که ارتباط با او، ناتوانی ما و شما را برملا می‌کرد. و این ناتوانی، چه خوب که در سایه‌ی ” آمریکا نگذاشت و گرنه، تهاجم فرهنگی کرد و گرنه، اختلافات داخلی ما را مدیریت کرد وگرنه، همه را علیه ما شوراند وگرنه، اجازه نداد اسلام آنگونه که ما می‌خواهیم به صحنه آید وگرنه، دانشگاههای ما را ویران کرد وگرنه،….. به حاشیه افتد و دامان ما و شما را از بی کفایتی‌ها بدر ببرد.

۹ – خوب بنگرید، شما درست به همان راهی رفتید که پادشاهان و حاکمان تاریخ به برکشیدن هواداران بی‌تدبیر، و برنشاندن آنان برسرمسئولیت‌ها اصرار می‌ورزیدند. اغلب امامان جمعه و نمایندگان و مدیران و وزرای منصوب شما هیچ سخنی و هیچ خاصیتی نداشتند الا جانبداری بی‌چون و چرا از جناب شما. شما متعمدانه چشم از نخبگان و اندیشمندان و باسوادان و دلسوزان کشور بر گرداندید، و آن سوتر از نخبگی و شایستگی، کسانی را به نمایندگی برگزیدید که پایه‌های برقراری شما را استحکام بخشند. گرچه این منتخبان، پخمه و ناکارآمد و بی سواد و عبوس و ناشایست باشند و روز به روز نیز مردمان و مخاطبان را از حوالی ما و شما و انقلاب فراری دهند. از همین بالا به ایران تباه شده ای بنگرید که نمایندگان هوادار شما با دخالت‌های بی دلیل و ناشیانه‌ی خود برآورده اند. حالا سربگردانید و به ایران آبادی بنگرید که اگر نمایندگان شما، فهیم و هوشمند و نافذ و وطن دوست و کارشناس و کارآمد و مدیرو منتقد و معترض و صریح می‌بودند. می‌بینید اشتباه شما کجا بود؟ شما به آن کسی که چاپلوس و بی سواد و ناشی بود اما نماز و هواداری اش را به رخ می‌کشید، بهای فراوان دادید، و کسی را که کارآمد و فهیم و منصف و هوشمند بود اما بی نماز و منتقد، از گردونه‌ی حضور به دور انداختید و حتی کاری کردید که او آسیب و رنجِ غربت را برخود هموار سازد و به دیاری دور گریز کند.

۱۰ – از همین بالا به ایرانیان مهاجری بنگرید که در دوره‌ی رهبری شما آواره‌ی جهان شدند. به سوز آنها و به نفرین‌ها و اشک‌های آنان خوب نگاه کنید. شما سالها بی تفاوت بر جایگاه رهبری خود نشستید و تحقیر ایرانیان مهاجر را تماشا کردید. هر کشوری، آری هر کشوری، جانانه از حقوق مردمان مهاجر خود صیانت می‌کند. ما اما با احاله‌ی توهین‌ها و بی وطنی‌ها و ناسزاهای کیهانی به مهاجرانمان، به کشورهای میزبان خط دادیم که هرچه می‌توانند بر ایرانیانِ گریز کرده سخت بگیرند و مطمئن باشند که ما یک “چرا” از آنان نمی‌پرسیم.

شما دلیلِ باطنیِ این که ما چرا فضا را برای فرار آن همه ایرانی و بویژه برای ایرانیان متخصص و کاردان فراهم کردیم، و همزمان، دلیل انزوای نخبگان و شایستگان داخلی را نیک می‌دانید: قامت ما کوتاه بود و سربلندان نباید در اطراف ما پرسه می‌زدند. و البته به این کوتاهی قامتمان، غوغایی از رنگ اسلامخواهی و اسلام گستری افشاندیم. که یعنی ما اگر بر مردمان خود سخت می‌گیریم، غم اسلام داریم. و این که: مسلمانی، آدابی دارد. هرکه به این آداب مؤدّب نیست، فی امان الله. و هرچه توانستیم بر سرمهاجرین خود کوفتیم که: آنان خواستار فاحشگی اند و ما را فاحشگی نیست. البته از همینجا می‌بینید که شخص شما بیش از دیگران از آمار فاحشگی‌های واقعی خبر داشتید. از اعتیاد و مصرف مشروبات الکلی و تن فروشی دخترکان، تا هرزگی‌های پنهان و آشکارمسئولان طراز اول و طرازچندم کشور. نیز می‌بینید که این آسیبِ هول انگیز، هیچ به دخالتِ آن دشمنی که پای ثابت شعارهای شما بود، ربط ندارد. حالا سربه اینسوی بگردانید. و به ایران آباد و پویا و رشد یافته ای بنگرید که ما اگر به متخصصان و مهاجران فهیم و وطن دوستمان بها می‌دادیم، بدان دست می‌یافتیم. می‌بینید این ایران چه سرفراز و خواستنی است؟ حالا نگاهی به ایرانی بیاندازد که شما با داستان خودی و ناخودیِ خود برآوردید.

۱۱ – به چه می‌نگرید؟ به توپ بازی آن پسرکان ژنده پوش؟ به آنان سرخواهیم زد. فعلاً سری به سلول‌های انفرادی دوران رهبری شما بزنیم. می‌بینید؟ عده ای به هردلیل اینجا زندانی اند و در خود مچاله شده اند. من پیش از این نیز در باره‌ی ماموران وزارت اطلاعات با شما سخن گفته بودم. این که: عمده‌ی کارکنان این دستگاه، مثل سپاه، درستکار و زحمت کشند. اما قلیلی که اختیار کلی این دستگاه با آنان است، پلید و نفرت انگیز و هیولایند. وشما آقا جان از هیولا بودن این ماموران خبرداشتید. ومی دانستید که آنان با متهمین چه می‌کنند و چگونه آن اسلام گمشده را در این تنگناهای بلاتکلیفی به صحنه می‌آورند. وقتی حفظ نظام را از اوجب واجبات دانستیم، بدیهی است که تفسیر این وجوب، درهراداره و دستگاهی به معنی مستقلی می‌انجامد. اگر موافق باشید به یکی دوتا از این حفظ نظام‌ها سربزنیم تا بدانیم هیولاهای وزارت اطلاعات با متهمین چه می‌کنند. نه نه، قصد من سرزدن به این سلول نیست. بگذارید این چهارهیولا کار خود را بکنند. آنان با فرو کردن کله‌ی “حمزه کرمی” به داخل کاسه‌ی مستراح، مشغول حفظ نظام اند. مزاحم کارشان نشویم. در سلول مجاورنیز برادران برای حفظ نظام و برای به زانو درآوردن یکی از رقبای سیاسی شما، فیلمی را که مخفیانه از اتاق خواب او گرفته اند نشانش می‌دهند و او را به انتشار آن فیلم تهدید می‌کنند. برویم آقا جان، من هم مثل شما دارد حالم بهم می‌خورد.

۱۲ – متهم یک دختر جوان است. دانشجوست. او را با چشمان بسته به سلول کوچک بازجویی می‌برند و بریک صندلی رو به کنج دیوار می‌نشانند. کمی بعد جناب بازجو داخل می‌شود. دختر جوان به احترام او نیم خیز می‌شود. بازجو با لفظِ ” بنشین پتیاره” او را برجای خود می‌نشاند. دختر جوان یکی دو پرسش بازجو را با احترام پاسخ می‌گوید. بازجو با این عتاب که: ” با من لفظ قلم صحبت نکن سلیطه “، عمق شخصیت خود را به دختر جوان می‌شناساند. اتهام دختر چیست؟ اعتراض دانشجویی در دانشگاه. پس چرا مرد بازجو راجع به اولین تجربه‌ی جنسیِ دختر می‌پرسد؟ این یک شگرد همیشگی است، با دو خروجیِ پُرفایده. شگردی که هم به شکستن شخصیتِ متهم می‌انجامد، وهم برای فرد بازجو حال وهوایی فراهم می‌کند. دختر با شرم انکار می‌کند. اما فحش رکیک مرد بازجو، لرزه براندام دختر می‌نشاند.

پس چرا رو برگرداندید آقا جان؟ خوب نگاه کنید. اینها گوشه‌های کوچکی از روالِ جاریِ دستگاه اطلاعاتی ما و شما بوده است. ای امان از کنج‌ها و گوشه‌هایی که هیچ صدایی و هیچ نشانی از آنها به ما نرسید و کسی از هول و هراس و سوهانی که به روان متهمین کشیده می‌شد، خبر نگرفت. چاره ای نیست. باید به پرسش این هیولا پاسخ گفت. بله، یکبار بوده. بگو! چه بگویم؟ ریز به ریزآن تجربه را برای من شرح بده! چرا ریز به ریز؟ من که گفتم یکبار بوده. حرف زیادی نزن هرجاییِ کثیف! باشد، می‌گویم. پسری بود…. دختر می‌گرید. هیولا لگدی به صندلی او می‌زند. دختر که سخت دلتنگ آغوش گرم مادر و مهربانی‌های تمام نشدنی پدر است، می‌لرزد. صدای محزون اما شوخ پدر به جانش می‌دود: ” آهای مردم، مواظب باشید، این دخترمن خیلی شکننده است. نازک تر از گل به او نگویید. من او را لای زرورق بزرگ کرده ام”. باشد، می‌گویم. رفتیم یه جای خلوت و ….

درآن سلول کوچک، هیولا از شنیدن و تجسمِ جزییاتِ اولین تجربه‌ی جنسی دختر، سخت کیفور است. و دختر، خیسِ شرم. چه می‌گویم؟ جنازه ای است که نیم نفسی با اوست. این بازجویی هفت ساعت به درازا می‌انجامد. شش ساعت آن، ذکر جزء به جزءِ همان اولین تجربه است. هشت ماه بعد که دختر از زندان آزاد می‌شود، پیر شده است. خودتان می‌بینید که آقا جان!

۱۳ – حالا با هم به سلولی برویم که خود من – محمد نوری زاد- با چشمانی بسته، گرفتار هیولای دیگری هستم. این هیولا بعد از ضرب و شتم و باریدن ناسزا بر من و برتک تک اعضای خانواده ام، به فهرستی اشاره می‌کند که درآن، به بریدگانِ از سیدعلی اشاره شده. هیولا با صدای نکره اش می‌گوید: فهرست من می‌گوید: هرکه با سیدعلی درافتاده، خانواده اش، وخودش، بلحاظ اخلاقی از دست رفته اند. ومی گوید: عمده‌ی این آدمها از اصلاح طلبان هستند. وادامه می‌دهد: اسم تورا هم به این فهرست اضافه کرده ام. خانواده‌ی تو هم از دست رفته. این از خودت، آن از زنت، آن از دخترانت، آن هم از پسرانت. این خانواده است که تو داری؟ می‌گویم: من هم یک چند نفری سراغ دارم که اوضاع خانواده شان به هم ریخته. ببین آیا آنها نیزبا سیدعلی مشکل داشته اند؟ می‌غرّد که: بگو! می‌گویم: جناب آدم و حوا. دوپسرداشتند. یکی زد دیگری را کشت. ببین اینها با سیدعلی مشکل نداشته اند؟ یا جناب نوح(ع)، که درقرآن، هم زنش هم پسرش بدنام اند. ببین جناب نوح هم با سیدعلی مشکل داشته؟ یا جناب لوط. که اسم زنش در قرآن بد دررفته. اوچه؟ اوهم با سیدعلی مشکل داشته؟ یا پیامبرخودمان. که همسرش درجنگ جمل حضوریافت. یا امام حسن(ع). که با زهرهمسرش به شهادت رسید. یا این اواخر، خود امام خمینی که نوه اش را تبعید کرد. یا آقایان طالقانی و گیلانی و مشکینی و جنتی و خود حضرت آقا که شوهر خواهرش به عراق پناهنده شد؟ اینها همه با سیدعلی مشکل داشتند؟

۱۴ – گرایش‌های سیاسی، گاه با اعتراض می‌آمیزند. این یک واقعیت است. و نیزکاملاً قانونی. اما می‌بینید که در اتاق آقای رییس، سخن از“خفه کردنِ اعتراض در نطفه” است. دراین اتاق، اسم چند نفر برای سربریدن، واسم عده ای برای مفتضح شدن برسرزبان است. مأمورانی که برای سربریدن عجله دارند، با شتاب برای انجام تکلیف الهی خویش بیرون می‌دوند. حالا مانده اسم یکی از سیاسیون معترض. آقای رییس می‌گوید: می‌خواهم آنچنان زهر چشمی از او بگیرید که تا فیها خالدونش نفوذ کند. آقای معاون به او اطمینان می‌دهد: یک فیها خالدونی نشانش بدهم که در داستانها بنویسند. چگونه؟ دونفر ازلُمپن‌های اداره را خبرمی کنند. فلانی را می‌شناسید؟ بله، خوب هم می‌شناسیم. می‌خواهم ساعت دو نیمه شب، بروید بالای سرش. حالا چرا دو نصف شب؟ اینجوری بهتربه فیها خالدونش اثر می‌کند. چشم. دو نصف شب می‌رویم بالا سرش. از بغل زنش او را می‌کشید بیرون و جلوی زن وبچه اش می‌تپانید داخل گونی و می‌آوریدش اینجا! ای بچشم. ساعت دو نیمه شب است. بی سروصدا داخل می‌شوند. مرد سیاسی، در کنار همسرش خفته است. دستی با شتاب لحاف را پس می‌زند. زن بیدار می‌شود. دو مرد قلچماق، گونی را برسر مرد سیاسی می‌کشند. زن جیغ می‌کشد اما به سیلی یکی از لُمپنان به گوشه ای پرتاب می‌شود. بچه‌ها وحشت زده سرمی رسند. مرد لُمپن و همکار قلچماقش با نگاهی به زن و بچه‌ها که مثل بید می‌لرزند گونی به دوش بیرون می‌روند. به همین سادگی! می‌بینید آقا جان؟ یک پرسش!؟ در دوران رهبری شما، چه تعداد از این گونی‌ها پُرو خالی شده باشد خوب است؟ باز که به سمت آینده و به توپ بازی آن پسرکان ژنده پوش سرچرخاندید!

۱۵ – آقا جان، دراین صحنه‌ها که می‌بینید، پاسداران و برادران مشغول دزدی اند. پاسداران از اسکله‌ها و مناقصه‌ها و سهام مخابرات و معادن و هزار فرصت اختصاصی، وبرادران هم به سهم خود از هرکجا. اینجا که می‌بینید خانه‌ی متهمان سیاسی و غیر سیاسی است. دراین صحنه‌ها، هم دزدانِ اداره‌ی اطلاعات سپاه و هم دزدان وزارت اطلاعات، وسایل مردم را از خانه‌هایشان برداشته اند ومی برند. اینجا هم خانه‌ی خود من است که برادران و سپاهیان مشغول دزدی از خانه ام هستند.

کاش دست وزیر اطلاعات ودست آقای طائب را می‌گرفتید و با هر سخن، یک به یک انگشتانشان را خم می‌کردید و چشم در چشمشان می‌فرمودید: آقایان، یک این که دزدی با هرعنوان و باهرنیت، حتی برای حفظ نظام، دزدی است. وچی؟ فعلی است حرام. دو این که وسایل نوری زاد و دیگران را دوسال است برداشته اید و برده اید، چرا به آنها برنمی گردانید؟ ای شماهایی که اسم سیدعلی از دهان و زبانتان نمی‌افتد، اگربه آبروی خود بها نمی‌دهید، به فکر آبروی من باشید. سه این که: این کامپیوترها، یک قطعه ای دارند که کارحافظه را انجام می‌دهد. درعرضِ یک ساعت می‌شود همه‌ی حافظه‌ها را به یک جای دیگر منتقل کرد و اصل دستگاه را به صاحبش برگرداند. شماها که زیروبالای این حافظه‌ها را روبیده اید، پس چرا به اسم سیدعلی، آبروی سیدعلی را می‌برید. چهار این که: شما وقتی اموال مردم را به امانت می‌برید و برنمی گردانید و یک جوری که خودتان بهترمی دانید آنها را بالا می‌کشید، به دزدان دیگرمی فهمانید که: اینجا جمهوری اسلامی است و می‌شود با صدای بلند عربده کشید: گور پدرمردم و اموال مردم. پنج: آقایان، اگر هم بنای دزدیدن دارید و نمی‌توانید جلوی این خصلت متداولتان را بگیرید، حفظ آبروی مرا بکنید. مثل همین کاری که سران سپاه می‌کنند، بروید آن گوشه و کنارها تا کسی شما را در حال دزدی نبیند. وشش و هفت و هفتاد: ……

۱۶ – اینجا حوزه‌ی علمیه است، در هرکجای ایران. خصوصیت حوزه‌های ما در طول تاریخ به این بوده که وامدار حکومت‌ها نباشند. درخودشان هزار خیر و هزار مفسده می‌پروراندند اما نمک گیر حکومت نمی‌شدند. به همین دلیل نیز همیشه خارچشم بودند. شما اما چه کردید؟ همه‌ی حوزه‌ها را و همه‌ی روحانیان را یا به جانبداری از خودتان مجبور فرمودید، یا به منبرها و زبانشان قفل بستید. می‌بینید آقا؟ درتمام کشورمان یک منبرآزاد نمی‌بینید. حالا سربگردانیم و به وادیِ تجسم نظرکنیم. اینجا ایرانی است که روحانیان آن آزاد و منتقد و عالمند. ایرانی که درآن روحانیانِ اندیشمند و نه پخمه، برکشیده شده اند. به رشد مردم توجه می‌فرمایید؟ می‌بینید این روحانیان – به سهم خود – به چه توفیقی در اصلاح جامعه دست یافته اند؟ می‌بینید نگاه مردم به خدا و دین او چه درست و منصفانه است؟ خدایی که دوست داشتنی است. خدایی که درکنار مردم است. خدایی که بلوکه‌ی حکومت نیست. ودینی که مردم را از همین زمین، به غواصی در آسمان فرا بُرده است. حالا به ایران خودتان بنگرید. خداوکیلی، این همان سلامت و صلابتی است که شما از روحانیان آرزو داشتید؟ می‌بینید چه آشوبی درکار روحانیان و مراجع و حوزه‌ها فرو فشرده ایم؟ ما مردگان، در یک نظرِسریع می‌توانیم به کل گذشته نظر بیاندازیم. درکل گذشته، آیا بوده روزگاری که روحانیان به این همه حقارت صنفی درافتاده باشند؟ مشاهده می‌فرمایید که نه. نبوده.

۱۷ – با هم به دیدارآقای نوری همدانی برویم. سه چهارنفراز نمایندگان مستقل مجلس، دوستانه به ایشان متذکر می‌شوند: آقا، از بیانات شما افراط گونه استفاده می‌شود. یک عنایتی هم به مشکلات مردم، به آزادی، به دخالت‌های بی دلیل دستگاهها درکار روزمره‌ی مردم بفرمایید. به اشاره‌ی آیت الله، همه به زیرزمین خانه می‌روند. ظاهراً درزیرزمین خانه شنودی در کارنیست. در آنجا، حضرت آیت الله لب به سخن می‌گشاید: آقایان، من کاره ای نیستم. شعار کوثری می‌نویسند و به دست من می‌دهند که : همین را جلوی دوربین صداوسیما بگو. عمده‌ی حرف‌های مرا به من دیکته می‌کنند. و ادامه می‌دهد: جوانک پاسدار که از نوه‌ی من کوچک تر است، رخ به رخ من می‌ایستد و به من می‌گوید: تو، کاره ای نیستی! مرا ترسانده اند آقایان. به این که آبرویت را می‌بریم و پولی هم به حساب بیتت نمی‌ریزیم.

۱۸ – به بیت سایر مراجع و علما سربزنیم. می‌بینید با مدیریت دوستان ما وشما و به لطف زیرکی‌های پاسداران و برادران اطلاعات، چه به روز علما آورده ایم؟ هیچ خانه ای نیست که در آن شنودی درکار نباشد. یا همه را با پرداخت ماهیانه‌های درشت، به زانو درآورده ایم یا مابقی را به افشای فلان نقطه ضعفشان تهدید فرموده ایم. یک دوراهیِ آشکار! یا همراهی یا سکوت.

۱۹ – از همینجا می‌بینید که شما با گماردن فرد نالایقی چون شیخ محمد یزدی بر سردستگاه قضا، چه خاکی برسر این دستگاه افشاندید. ما کاری به این که شیخ چه‌ها کرد و چه بنیان‌هایی را تباه ساخت نداریم، اما خوب نگاه کنید، شیخ دارد با آقای فلاحیان وزیر وقت اطلاعات صحبت می‌کند: آقای فلاحیان، شما برای همه شنود کارمی گذارید عیبی ندارد بگذارید، در اتاق من که رییس قوه‌ی قضاییه ام چرا شنود کار گذاشته اید؟ زن و بچه‌ی من درقم هستند و من گاه گاهی یک شوخی با آنها می‌کنم. این شوخی‌ها چرا باید سراز محافل رسمی وغیر رسمی دربیاورد؟ فلاحیان لبخند می‌زند. تن رییس دستگاه قضا از این تبسم مرموز می‌لرزد. ظاهراً در نظام انسانی و اخلاقی که نه، درهمان نظام نیم بندِ قضاییِ جمهوری اسلامی، هرشنود، آری هرشنود باید مجوزش را از دستگاه قضایی اخذ می‌کرد. کمی آنسوتر، یک چند نفری از نمایندگان مجلس که عذاب وجدان گرفته اند، وقت می‌گیرند و به دیدار دادستان وقت آقای درّی نجف آبادی می‌روند و از وی تقاضای ورود به حادثه‌های بعد از انتخابات ۸۸ می‌کنند. آقای درّی را که می‌بینید! درپاسخ به آن چند نفر، با ایما و اشاره صحبت می‌کند. که یعنی: آقایان، من خودم هم درامان نیستم. دردفتر من شنود کار گذاشته اند. شنودی که اگر بخواهند درهرکجا کار بگذارند، باید اجازه اش را از خود من بگیرند.

۲۰ – به مدرسه‌ی امام خمینی جناب مصباح هم سری بزنیم. آن واژه‌ی “علامه ” ای که حضرتعالی به ایشان تفویض فرمودید، تبعاتی اگر نداشت، به مفت هم نمی‌ارزید. همراه کردن این علامه‌ی پرآوازه، به هرحال هزینه‌هایی به همراه داشت. گنجاندن مخارجِ مدرسه‌ی ایشان در ردیف بودجه‌ی دولتی، و گسیل پول‌های میلیاردی به حساب آن، می‌توانست یکی از تبعات آن همراهی و آن علامگی باشد. شما درسالهای پایانی حیات خود، از ایشان همراهی می‌خواستید، با این تفاوت که شاگردان جناب مصباح، فردای بعد ازوفات شما را برای خود و برای استاد خود بلوکه می‌کردند. سپاه که در تسخیر ایشان باشد، کجا می‌تواند در تسخیر ایشان نباشد؟

۲۱ – نیزسری گذرا به بیت سایر علما بزنیم. می‌بینید ما و شما چه خاکی برسر این خانه‌ها افشانده ایم؟ سابقاً این خانه‌ها محل رفت و آمد، ومحل مراجعه‌ی امیدها و آرزوهای مردم بود. اکنون، همه‌ی این خانه‌ها در زیر آواری از سکوت دفن شده اند. پاسداران و برادران، آزادگی و نطق آقایان را درکیسه کرده اند. کاری که ما و شما با علما کردیم، هیچ حکومتی نکرد. ما علما را خفیف کردیم آقا جان. یک نگاهی به دیروز آقای جوادی آملی بیاندازید و یک نگاهی به امروز ایشان. دیروز وی در دلهای مردم خانه داشت، و امروز، در ویرانه ای که ما برآن مأمور گمارده ایم. به چه می‌نگرید؟ به این جنازه‌ی بد بو؟ جنازه نیست. نیم نفسی هنوز با اوست. این که شما او را جنازه می‌بینید، قالب جسمانی اسلام است در ایرانِ عهدِ شما. برویم. هنوز دیدنی‌های بسیاری پیش رو داریم. ما ناگزیر باید از کنارِ جنازه‌ی بد بوی ایرانِ عهد شما نیز بگذریم.

۲۲ – آقا جان به این سمت سربچرخانید که بسیارتماشایی است. عده ای کفن پوش و خود جوش و روحانی و غیرروحانی، درحمایت از جناب شما، بعد از کلی شعار و ناسزا به یکی از علمای قم و شیراز و مشهد و اصفهان و هرکجا، دارند با دیلم و دستگاه برش، راهی برای ورود به خانه‌ی آن عالم می‌گشایند. سرداران سپاه و البته نیروهای هماهنگ انتظامی هم شاهد ماجرایند تا وقفه ای در این مأموریتِ حفظِ نظامی رخ ندهد. صورت برنگردانید آقا جان. این چهره ای است که شما از بسیجی و پاسدار و روحانی ترسیم فرمودید. کی و کجا به خیال ما خطور می‌کرد که بسیجی ناسزا بگوید و قمه و زنجیر و دیلم دست بگیرد و عربده بکشد و یاد دستجات شعبان بی مخ را زنده کند؟

۲۳ – دراین صحنه قرار است یکی از سرداران نام آور سپاه به فرماندهی قرارگاه ثارالله منصوب شود. این قرارگاه، قرار است به حادثه‌های شهری حساس باشد. خوب، اگر مردم بدون مجوز به خیابان‌ها آمدند و شعار دادند و خسارت ببار آوردند، حاضری به سمتشان شلیک کنی؟ بله قربان. حاضری با تانک از رویشان عبور کنی؟ بله قربان. بفرما، این هم حکم فرماندهی! می‌بینید آقا جان، ما فرماندهانمان را با رخ به رخ شدنِ با مردمانمان می‌آزمودیم. همان مردمی که از سرِایمان، واز سرِحسرت، شعار می‌دادند: بسیجی واقعی، همت بود و باکری. چرا؟ چون در قاموس فکریِ مردم بی پناه ما، یک بسیجی، برای برآمدن مردمش می‌میرد، نه این که به روی آنان که خواهان اصلاح جامعه اند شلیک کند و با تانک از رویشان عبورکند و با قمه و رنجیر به جانشان بیافتد.

۲۴ – هردوی ما اکنون در جمع مردگانیم و چشم به راه واگشودن پرونده‌های دنیاوی مان. اما اگراز من بپرسید: چه شد که منِ خامنه ای به عصبیت درافتادم، می‌گویم: شما اگر به چند سفرِ خارجی رفته بودید و جهان و مردم جهان را از نزدیک می‌شناختید، هرگزبه آنهمه تندی و تنش روی نمی‌بردید. کشورهایی که شما در دوره‌ی ریاست جمهوری خود بدانها سفرکردید، همه ورشکسته یا در حد خودمان بودند: کره شمالی، لیبی، سوریه، پاکستان، وایالت‌های مسلمان نشین چین. یکبار به اروپا سفر نکردید و یک ماه در آنجاها زندگی نکردید. تفاوت شهید بهشتی و خاتمی و شریعتی و محمد مجتهد شبستری با شما در این بود که آنها با مردم غرب زندگی کردند. و دانستند: تنها راه بقای یک اندیشه، نه تقابل، که همزیستی با سایر عقاید و نحله‌های فکری است. و دانستند: بجای نفرت، می‌توان دوست داشت. وبجای اخم، می‌توان تبسم نمود. ببینید آقا جان، اینجا که دارم نشان شما می‌دهم، ایرانی است که شما اگر یک چند وقتی در اروپا که نه، درآمریکا که نه، در کشورهایی چون مالزی و سنگاپور و ژاپن و حتی همین ترکیه و امارات اگر زندگی کرده بودید، می‌توانستید به برآمدنِ آبادانی و آزادی و بالندگی درکشورتان امیدوار باشید.

۲۵ – اگر مایل باشید یک سری هم به آقایان موسوی و کروبی و همسرانشان بزنیم. از این بالا شما خوب تشخیص می‌دهید که زندانی کردن اینان، تا چه اندازه به وجهه‌ی شما آسیب زد و به وجهه‌ی آنان افزود. می‌بینید که هرچه ضعف و بی عدالتی است به اسم ما وشما رقم خورده، وهرچه اعتبار و محرومیت و مظلومیت است برای آنان ذخیره شده. شما اگرخود را محق می‌دانستید و آنان را مقصر، باید آنان را در یک دادگاه صالحانه و منصفانه به چالش می‌کشیدید. یک پرسش! شما اگر بجای آقایان موسوی وکروبی بودید، دوست داشتید با شما چگونه رفتار می‌کردند؟ حتماً به انصاف و عدل. پس چرا با این دو، بد کردید و نام خود را در امتداد نام حاکمان عبوس و تند خو ثبت فرمودید؟ آنجا را نگاه کنید! بله، آنجا را. می‌بینید؟ آنچه که می‌بینید اوضاع بسیار آراسته ای است که شما درقامت رهبرایران، خود پیشقدم شده اید و به اعتراض مردم پاسخ گفته اید و فضا را برای انتقاد و آسیب شناسی واگشوده اید. می‌بینید مردم تا چه اندازه شما را دوست می‌دارند؟ می‌بینید کشور به چه رشد و آبادانی درافتاده است؟ شما که سماجت‌ها و خودسری‌ها و پایان کار رهبرانی چون صدام و قذافی و بشاراسد را به چشم خود دیدید! بارها در دل خود مرور کردید که: ایکاش آن‌ها کمی زیرک بودند و پیش از سرآمدن صبوری مردم، به استقبال خواسته‌های بحق مردم می‌شتافتند. که اگر به این مهم دست می‌بردند، سالها می‌توانستند در گوشه ای از کشورشان به سلامت زندگی کنند و نامشان نیز در امتداد نام نیکمردان تاریخ ثبت می‌شد. به چه می‌نگرید؟ به توپ بازی آن پسرکان ژنده پوش؟ به همانجا برویم!

۲۶ – این کودکان ژنده پوش که در این ویرانه مشغول توپ بازی اند، نسل‌های بعدی ما وشمایند. ما وشما ذخایرکشورشان را هدر داده ایم و برای اینان سرمایه ای و اندوخته ای بجای نگذارده ایم. مردمان دنیا با بکار بستن فهم‌ها و شعورها و با به صحنه بردنِ درایت‌ها و مدیریت‌ها، به شایستگی و رفاه و رشد درآمده اند و فرزندان بعدی ما بخاطر این که ما دیروز درشتابی سراسیمه سرمایه‌هایشان را به تاراج سپرده ایم، امروزبه دریوزگیِ جهانی افتاده اند. چه فرمودید؟ بله، اکنون دویست سال از دوره‌ی رهبری شما سپری شده است. این ویرانه ای که محل بازی کودکان ژنده پوش است، مزارستانِ فرسوده‌ی ما و شماست. آن توپ‌ها؟ ای عجب، توپ نیستند. جمجمه اند. چه می‌بینیم؟ یکی ازآن‌ها جمجمه‌ی من است و دیگری جمجمه‌ی جناب شما! آه، می‌بینید؟ این همان بازی روزگاراست. این کودکان را گناهی نیست آقا جان. آنان نه مرا می‌شناسند و نه شما را. آنها بهانه ای برای بازی کودکانه‌ی خود یافته اند. چه با توپ چه با جمجمه‌هایی که زمین، آنها را بیرون انداخته است.

۲۷ – به این دو ردیف صندلی بنگرید! یک ردیف: در افقِ روشنایی، و ردیف دیگر: در افق تیرگی. در ردیف روشنایی: گاندی و نلسون ماندلا و خوبانی چون آن دونشسته اند، و درردیف تیرگی: صدام و قذافی و دژخیمانی چون آن دو. درهر دو ردیف، یک صندلیِ خالی نهاده اند. برای جناب شما و بنا به انتخابتان. درکنارگاندی و نلسون ماندلا، یا درکنار صدام و قذافی؟ من تردیدی ندارم که شما خواهان جلوس در کنار آن دو مرد بزرگ و شریف هستید. وباز تردیدی ندارم که سرنوشت صدام و قذافی را برای خود نمی‌خواهید. ما نیز خواهان خوشنامی شما هستیم. دوست داریم آوازه‌ی کارهای خوب شما جهانگیر و فراگیر شود. درست مثل نیکنامیِ گاندی و نلسون ماندلا.

رهبرگرامی، سفرما می‌تواند همچنان ادامه یابد. تا هرکجای تاریخ. تا برزخ، وتا صحرای محشر. ویا می‌توان به همین مختصر بسنده کرد. بیایید از جمع مردگان، به جمع زندگان، و به کالبد جسمانی خود، وبه سروقت زندگی وبه میان مردم خویش بازرویم. به سال یک هزارسیصد و نود شمسی. به روزی که شما همچنان رهبرید، و من، دوستدار و منتقد شما. من دراین سفرتلاش کردم گوشه‌هایی از فردای خودمان را نشان شما بدهم. با ابرازاین تأسف که: دربرآمدنِ خطاها وآسیب‌های جاریِ امروزِکشورمان، هم من وهم خیلی‌ها وهم جناب شما سهیمیم. وبا این امید که: ما و شما را هنوز فرصت ترمیم هست. به روزی بیاندیشید که درمیان ایستاده اید و روبه مردم آغوش گشوده اید و مثل علی مرتضا بخاطر آن خلخال ربوده شده از پای آن زن یهودی که نه، بخاطر هزار هزار خطای غلیظ از مردم پوزش می‌خواهید ومردم نیز بزرگوارانه به روی شما آغوش می‌گشایند. ما وشما را چاره و راهی جز آغوش مردم و جز ترمیمِ حقوق تباه شده‌ی مردم نیست. اگر مشتاق آغوش خدایید، آن را در آغوش مردم بجویید. والسلام

بدرود تا جمعه‌ی آینده. هجدهم آذرماه سال نود

با احترام وادب: محمد نوری زاد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s