حرف حساب

مخالفين ۱۷ دی لطفا لباس مردها را هم عوض کنند! شکوه ميرزادگی

شکوه ميرزادگی

چرا کسی از ميان روشنفکرانی که همچنان و هر ساله بخاطر تغيير لباس زن ها به زورگويی رضاشاه معترض اند سخنی از زورگويی رضاشاه برای تغيير لباس مردها به ميان نمی آورند؟ آيا از نظر آنها فقط زورگويی به زن ها ايراد دارد و زورگويی به مردها مهم نيست؟ يا چون زورگويی به مردها به نفع شکل و ظاهر آن ها تمام شده بايد نديده گرفته شود ولی زن ها بی جا می کنند که به فکر اين توع تغييرات باشند؟

به عنوان يک کوشنده ی فرهنگی و يک مدافع حقوق زنان، من روز هفده دی را يکی از مهمترين روزها در ارتباط با جنبش زنان ايران می دانم و معتقدم که، با داشتن هر مرام و عقيده ای، اگر ما به برابری حقوق زن و مرد باور داشته باشيم نمی توانيم روز هفده دی را از جنبش برابری خواهانه ی زنان ايران ـ که از قبل از انقلاب مشروطيت شروع شده و تا کنون ادامه دارد ـ حذف کنيم و، در عين حال، به عنوان يک جمهوری خواه، فکر می کنم که به دلايل روشن نمی توان اثرات مثبت اين روز، و قانونی کردن حضور زنان در اجتماع، و قوانين عمده ی وابسته به آن را، به دليل اجرای بد و «زورگويانه ی» آن، نديده گرفت؛ زيرا ـ چه بخواهيم و چه نه ـ اين روز در تاريخ تحولات سرزمين مان به عنوان روز قانونی شدن (يا عرفی شدن) برخی از اساسی ترين حقوق زنان ايران ـ برای اولين بار در تاريخ پس از اسلام ـ ثبت شده است.

کشف حجاب يا تغيير لباس زن ها
من استدلال های خود در اين موارد را در سال های گذشته و در چندين مطلب ارائه داده ام که لينک برخی از آن ها در زير اين مطلب آمده است؛ اما نکته ای را که امروز می خواهم به آن اشاره کنم در ارتباط با مردان، و صرفاً به تغيير لباس از سوی حکومت رضا شاه مربوط می شود و به تضادی می پردازد که هم از سوی هوداران حکومت اسلامی ـ اصلاح طلب و اصولگرا ـ و هم، متأسفانه، از سوی برخی از روشنفکران مخالف اين حکومت در برخورد با اين مساله وجود دارد.

اين هر دو گروه (به عمد يا بی توجه) فراموش می کنند که مساله تغيير اجباری پوشش در زمان رضا شاه فقط متعلق به زنان نبوده است و مردها هم در زمان رضاشاه پوشش شان (از لباده و عرق چين و سربند عمامه مانند، و کلاه بوقی) به لباس هايی مبدل شد که مردان اروپايی و کشورهای ديگر می پوشيدند. ولی هيچ کدام از اين گروه ها از آن زمان تا کنون بابت اين کار به رضاشاه کمترين حمله ای نکرده اند ـ احتمالاً با اين بهانه که تغيير لباس زن ها جنبه ای مذهبی داشته است.

با نگاهی به تاريخ تغيير پوشش در ايران در زمان رضا شاه، می توان ديد که تغيير لباس مردها همان اندازه بخشی از نوسازی جامعه ايرانی بوده که تغيير لباس زن ها؛ و همان گونه که تغيير لباس مردها ربطی به مذهب نداشته، تغيير لباس زن ها هم نمی توانسته ربطی به قوانين مذهبی در مورد حجاب داشته باشد. چرا که در اين روند تحول زنان، در واقع، فقط «چادر» شان را از دست دادند و حتی، برخلاف نظر رايج و تبليغات متعصبين مذهبی، کسی کاری به «حجاب» شان نداشت.

با نگاهی به عکس های موجود در آن زمان، حتی عکس هايی که زنان را در حضور رضا شاه نشان می دهند، لباس زنان ترکيبی بوده است از روپوش هايی بلند تا مچ پا، جوراب های کلفت، کفش های بسته، آستين های بلند، يقه های بسته به طوری که تا زير چانه هاشان را نيز می پوشاند، کلاهی که معمولا تمامی يا بيشتر موهايشان را در خود می گرفت، و بيشتر همراه با دستکش. در اين عکس، نمونه ای از اين نوع لباس را در پوشش زنانی که در مقابل رضاشاه ايستاده اند، می توان ديد؛ عکسی که «طرفين» ماجرا را در برابر هم نشان می دهد. در واقع اگر زنی می خواست که بر اساس احکام اسلامی (و نه براساس قوانين حکومت اسلامی که از حجاب مساله ای سياسی ساخته است) حجاب داشته باشد، اين لباس ها نه تنها تضادی با آن احکام نداشتند بلکه کمی هم «حجاب تر» بودند.

کافی است نگاهی کنيد به حجاب در کوچه و بازار ايران کنونی تا نکته روشن شود. توجه داشته باشيد که من از حجاب زنان و دختران مخالف حجاب و مخالف حکومت اسلامی در ايران کنونی سخن نمی گويم، بلکه منظورم حجاب زنان طرفدار آقايان احمدی نژاد و خامنه ای است که در روزنامه های حکومتی مثل فارس و مهر هم اجازه انتشار دارند. به دو نمونه از اين عکس ها توجه کنيد.

سکوت عمدی در برابر تغيير اجباری لباس مردها
منظورم از طرح اين مساله آن است که بگويم دليل اصلی مخالفت با رضا شاه در مورد برداشتن اجباری «چادر» از سر زنان به هيچ وجه جنبه ی مذهبی نداشته بلکه يا بدان خاطر بوده که رضا شاه، همزمان با ايجاد اين تغييرات در پوشش مرد و زن ايرانی شهرنشين، انبوه انبوه روضه خوان بی سواد را وادار می کرد که اگر بخواهند در نقش يک «روحانی» ظاهر شوند، بروند امتحان علوم دينی بدهند و بعد عمامه بگذارند. با اين کار او، در واقع، در را به روی سوء استفاده ی مذهبی از طريق لباس و به بيراهه بردن مردمان بی سواد آن روزگار می بست. البته همواره مخالفت های ديگری هم در کار بوده است، از سوی کسانی که به دنبال اغراض سياسی خود از شعارهای مذهبی هم سوء استفاده می کرده اند.

در واقع، با توجه به همه ی نشانه های تاريخی مانده از آن زمان، روشن است که رضا شاه در چارچوب دانش و منطق خودش و به خصوص به توصيه ی افراد پيشرفته و بسيار روشنی که دور و برش بودند (و برخی شان بعداً مورد غضب او قرار گرفتند) صميمانه می خواست که ايران را از زشتی و عقب ماندگی قرن ها، و به خصوص دوران قاجار، به در آورد، و تغيير لباس زنان و مردان هم يکی از ظواهر آن زشتی و عقب ماندگی تلقی می شد. هيچ انسان معتقد به پيشرفتی نمی تواند به رضا شاه صرفا برای اينگونه تغييرات ايرادی بگيرد، اگر چه می توان، به درستی، نسبت به شيوه ی«زورگويانه» ی اجرای اين کار معترض بود.

اما همه ی سخن من در اين مطلب طرح اين پرسش است که: چرا آن ها که (چه از ديدگاه مذهبی و چه از ديدگاه مخالفت با «زورگويی») نزديک به هشتاد سال است که بخاطر تغيير دادن پوشش زنان به رضا شاه می تازند، بابت تغيير لباس مردها از او ايراد نمی گيرند؟ در حالی که اگر تغيير لباس زن ها همزمان بود با رفتن آن ها به دانشگاه، و به طور کلی ورود به اجتماع، و يا مصادف بود با حذف قوانين غير انسانی ازدواج کودکان در نه سالگی، و يا اجباری کردن داشتن شناسنامه و يافتن هويت انسانی ـ اجتماعی، و .. تغيير لباس مردها چيزی نبود جز بيرون آمدن از آن شکل و شمايل قرون وسطايی و شبيه مردم ديگر جهان شدن.


مردان مرفه قبل از اجبار برای تغيير لباس


جوانان سينه زن قبل از اجبار برای تغيير لباس

چرا کسی از ميان روشنفکرانی که همچنان و هر ساله بخاطر تغيير لباس زن ها به زورگويی رضاشاه معترض اند سخنی از زورگويی رضاشاه برای تغيير لباس مردها به ميان نمی آورند؟ آيا از نظر آنها فقط زورگويی به زن ها ايراد دارد و زورگويی به مردها مهم نيست؟ يا چون زورگويی به مردها به نفع شکل و ظاهر آن ها تمام شده بايد نديده گرفته شود ولی زن ها بی جا می کنند که به فکر اين توع تغييرات باشند؟

چرا متعصبين مذهبی که هشتاد سال رضا شاه را بابت برداشتن چادر مورد حمله قرار داده اند، اکنون که صاحب حکومت و دم و دستگاه زور شده اند و، با اعمال فشاری به مراتب بدتر و خشن تر از رضاشاه، به تغيير لباس زنان پرداخته اند نه تنها کاری به لباس مردها ندارند بلکه خودشان و فرزندان و مردان خانواده شان همچنان از همان لباس های رضاشاه آورده استفاده می کنند و هيچ هم به روی خودشان نمی آورند که اين لباس ها را هم رضا شاه به زور تن آنها کرده است؟ چرا در اين سی و سه سال حکومت يکی از سران و آيت الله ها و حتی روضه خوان ها و امام جمعه هايی که بيشتر از حکايت کربلا از برداشتن اجباری چادر زنان به وسيله رضا شاه مظلوميت خريده اند حتی يک بار هم نگفته اند که مردها نيز بايد همگی عرق چين و لباده بپوشند؟ مگر نه اين که در اسلام حتی ديدن پستی و بلندی های بدن مردها نيز کراهت دارد؟ لابد لباده و داشداشه هم برای همين بوده که اين پستی و بلندی ها را بپوشاند.

به هر حال، اکنون، پس از سر گذراندن تجربه ای سی و سه ساله و سخت از يک حکومت مذهبی، شايد بهتر و بيشتر بتوانيم به بررسی اثرات گروه ها و افرادی بپردازيم که در طول تاريخ سرزمين مان همواره کوشيده اند تا ـ با سوء استفاده از مذهب و اعتقادات معصومانه ی مردمان ـ در مقابل هر حرکت و پيشرفتی سد بسازند.

و بالاخره اينکه قطعاً استبداد و ديکتاتوری نه قابل دفاع است و نه قابل حمايت؛ اما شايد شناخت و نگاه دقيق به پديده های اجتماعی، و به خصوص پديده هايی که به نوعی هم فردايی اند و هم در رفع تبيض های جنسيتی و فرهنگی نقشی اساسی دارند، بيشتر بتواند ما را از شر ديکتاتوری در هر شکل و نوع آن، کمک کند.

دو مطلب از همين نويسنده در ارتباط با هفده دی
http://shokoohmirzadegi.com/10.AZNEGAAH/2011/17%20day.htm
http://shokoohmirzadegi.com/02.Articles/enkar-17-day.htm

==================

آیا بدون دین سازمان یافته، دنیای بهتری نمی داشتیم؟ مجيد محمدی

مجيد محمدی

نقطه‌ای از تاريخ بشر را سراغ نداريم که اديان سازمان يافته موجب صلح و دوستی ميان ابنای بشر (حتی از يک دين واحد) شده باشند يا به طور سازمان يافته برای پيش گيری از جنايت عليه بشريت يا کشتار جمعی يا پاکسازی مذهبی اقدامی کرده باشند بلکه طرف مقابل آن بيشتر مشاهده شده است. اديان سازمان يافته کارنامه‌ی سياهی در اعمال تبعيض عليه زنان، همجنسگرايان، اقليت‌های دينی و اقليت‌های قومی و نژادی داشته‌اند

مجيد محمدی ـ ويژه خبرنامه گويا

تقديم به رافق تقی، نويسنده‌ی آذربايجانی که طعمه‌ی ترور و خشونت دين سازمان يافته شد

دنيا را بدون باورهای شخصی دينی يا غير دينی نمی توان تصور کرد اما آيا دنيا را بدون دين سازمان يافته (اديانی که به نهاد سازی اقدام کرده و نهادهايی مثل روحانيت، مدارس مذهبی، اوقاف يا پرستشگاه تاسيس کرده‌اند) هم نمی توان تصور کرد؟ در بحثی که می آيد بدون ورود به بحث از وجود خدا يا عدم وجود خدا، و عقلانی يا غير عقلانی بودن ايمان و باور به امور مقدس و ماورايی، در بحثی جامعه شناختی در مورد دين به نقاط روشن و تاريک دين سازمان يافته در دنيای واقعی و انضمامی می پردازم . در اين بحث فرض بر شباهت‌های ساختاری اديان سازمان يافته است که چندان دور از تصور نيست. برنهاده‌ی نويسنده آن است که بدون دين سازمان يافته دنيای بهتری می داشتيم، دنيايی که امر مقدس در آن به کالايی در بازار اديان سازمان يافته تبديل نمی شد.

جنايات دين سازمان يافته
دستاوردهای اديان سازمان يافته در جنايت عليه بشر، پاکسازی مذهبی و کشتار جمعی و در مقابل، پيش گيری از اين امور چه بوده است؟ درست است که جنايات غير دينداران (روس‌ها و چينی‌های کمونيست، نازيست‌های آلمان؛ خمرهای سرخ) کمتر از دينداران حاکم در قرون وسطی يا روحانيت حاکم بر ايران يا طالبان افغان نبوده است اما دينداران به نام خدا و ارزش‌های الهی می کشته‌اند که بسيار خطرناک تر از کشتن به نام جهانگشايی يا قدرت و ثروت است. نقطه‌ای از تاريخ بشر را سراغ نداريم که اديان سازمان يافته موجب صلح و دوستی ميان ابنای بشر (حتی از يک دين واحد) شده باشند يا به طور سازمان يافته برای پيش گيری از جنايت عليه بشريت يا کشتار جمعی يا پاکسازی مذهبی اقدامی کرده باشند بلکه طرف مقابل آن بيشتر مشاهده شده است.

اديان سازمان يافته ادعا می کنند که برای وحدت بنای بشر آمده‌اند اما همواره بر تفرق‌ها و دشمنی‌ها فزوده‌اند. اديان سازمان يافته حتی قادر نبوده‌اند ميان پيروان خود وحدت ايجاد کنند. دين سازمان يافته شرايط را پيچيده تر و اختلافات را بيشتر و شديد تر می کند. دين سازمان يافته، کافر و منافق و مرتد و مهدورالدم درست می کند.

از سوی ديگر همواره پيوند وثيقی ميان استبداد و سازمان‌های دينی وجود داشته است. نهادهای دينی در جوامع استبدادی در کنار جباران می ايستاده‌اند تا به قول خود به ارزشی والاتر يعنی حفظ نهادهای دينی بپردازند. در جوامع دمکراتيک نيز نهادهای دينی بيشتر در کنار احزاب و گروه‌هايی قرار گرفته‌اند که از تبعيض‌های جنسيتی، نژادی و طبقاتی دفاع می کرده‌اند (نگاه کنيد به رفتار کليسای کاتوليک در دوران جنگ جهانی دوم يا رقابت‌های سياسی در ايالات متحده).

دوگانگی دين ميانه رو
اديان سازمان يافته هرگاه قدرت غلبه‌ی کامل و به دست گرفتن قدرت را در برابر نهادهای عرفی نداشته‌اند از اجرای بخشی از احکام خود چشم پوشی کرده‌اند تا ميانه رو به نظر آيند. مشکل «دين ميانه رو» در ناسازگاری آن است. رهبران مذهبی دين ميانه رو رهيافتی گزينشی به دين دارند: آن دسته از تعاليم دينی را که جامعه در برابرشان عکس العمل نشان می دهند کنار می گذارند و آنها را که جامعه آسان تر می پذيرد عرضه می کنند.

خيريه و فساد
ادعا شده است که دينداران بيشترين نقش را در موسسات خيريه، کمک به ديگران، و اصولا مددکاری دارند. آيا بدون انگيزه‌های دينی خيريه کاهش می يافت؟ نخست آن که دولت های عرفی دمکراتيک در روزگار ما بسيار فراتر از سازمان‌های دينی به نيازمندان ياری می رسانند. ثانيا سازمانهای غير دينی بيش از خدماتی که به جامعه عرضه می کنند برای آن هزينه دارند بدون آن که ارزش افزوده‌ی قابل توجهی برای جامعه داشته باشند. اين نهادها بخش قابل توجهی از ثروت جامعه را با همين توجيهات به خود اختصاص می دهند. در جوامعی که نهادهای دينی قدرتمند هستند شاهد انباشت سرمايه و فساد مالی در دستگاه‌های دينی بوده‌ايم، بالاخص آن که در برابر عموم شفاف و پاسخگو نيز نيستند.

اندکی مهربانی و انبوهی از سياهکاری
دينداران باورمند به اديان سازمان يافته مدعی‌اند که با فعاليت داوطلبانه‌ی خود به انسان‌ها کمک می کنند، مثل کمک به معتادان برای ترک اعتياد يا الهام بخشی به پيروان برای انسان‌هايی بهتر بودن. اين اديان مدعی بسط مهربانی، همدلی، و بخشش هستند و بر اين باورند که دنيای بدون دين حزن انگيز تر و فقير تر خواهد بود. اما اولا اديان سازمان يافته در کنار اين خدمات جنايات بزرگی را نيز مرتکب شده‌اند (سوء استفاده ی جنسی ز کودکان توسط برخی از کشيشان کاتوليک)؛ ثانيا اديان سازمان يافته هميشه مهربانی و بخشش در ميان اعضای خود و در مقابل تنفر نسبت به پيروان ديگر اديان را (که همه به جهنم خواهند رفت) تبليغ می کنند؛ ثالثا اديان سازمان يافته همواره مبلغ و مروج انسان هراسی (غير پيروان) بوده‌اند و گر نه پيروان آنها به اين راحتی منتقدان خود و اهالی ديگر اديان را از دم تيغ نمی گذراندند. کارکرد اديان سازمان يافته مشروعيت دينی بخشيدن به تعصبات فرقه‌ای، خويشاوندی، قومی و نژادی بوده است. و رابعا اين مهربانی‌های کوچک مذهبی پيروان آنها را تا آنجا از جامعه طلبکار می کند که در صورت گرفتن قدرت همه‌ی منابع جامعه را چپاول می کنند.

اخلاق تقلبی دينی
آيا باور به اديان سازمان يافته موجب تخلق به اخلاقی ويژه می شود؟ با توجه به اين که دين سازمان يافته برساخته‌ی مراجع اقتدار است، تنها اخلاقی که اين اديان عرضه کرده‌اند اخلاق قدرت و کنترل اجتماعی است. تعاليم اديان سازمان يافته پيروی از دستورات مراجع قدرت دينی را تبليغ می کنند. آن دسته از ارزش‌های عام اخلاقی نيز که در تعاليم اين اديان به چشم می خورد (مثل نفی دزدی و خيانت و قتل) از عرف جامعه‌ی بشری اخذ شده است و دستاورد اختصاصی آنها نيست. اين تعاليم عمدتا از فيلسوفان گرفته شده است. اديان سازمان يافته به جای آن که نظام‌های اخلاقی منسجم و سازگاری به بشر عرضه کنند موجب تشويش اخلاقی شده‌اند. در تجربه‌ی بشری پديده‌ای به نام اخلاق ويژه‌ی دينی نداريم: ارزش‌های بنيادين ميان دينداران و غير دينداران مشترک است؛ بقيه نيز سليقه و سبک زندگی و دوست داشتن ها و دوست نداشتن‌هاست.

معنای پر هزينه
پيروان اديان سازمان يافته مدعی‌اند که اديان به بشر معناهای تازه‌ای را عرضه کرده‌اند که زندگی بشر بدون آنها تهی می ماند. اولا بدون اين اديان زندگی آدميان با هنر و ادبيات و عرفان (که همان دين سازمان نايافته است) پر از معنا می شد و خلايی باقی نمی ماند. ثانيا دادن اميد به زندگی منحصر به اديان نيست و انسان ها قادرند بدون اين اديان نيز در سياه ترين لحظات زندگی نوری را در انتهای تونل مشاهده کنند. ثالثا عصر رنسانس و عصر روشنگری با فراهم آوردن زمينه برای رشد ادبيات و هنر عرفی، فردگرايی، تکثر گرايی (اين که يک حقيقت انحصاری در اختيار يک گروه وجود ندارد) و عقلگرايی هزاران پنجره ای را که اديان سازمان يافته در برابر بشر بسته بودند گشودند. دين سازمان يافته عقول را زندانی می کند و فرديت را به زنجير می کشد. ناوابستگان به اديان سازمان يافته نيز خطا می کنند اما خطای دينداران وابسته به اديان سازمان يافته مبتنی است بر عدم عقلانيت ساختاری، در حالی که خطای غير دينداران و اهل معنا (که دين فروشی نمی کنند) مبتنی است روش عقلانی سعی و خطا.

بخشی از معانی‌ای که دين شخصی يا غير دينداری عرضه می کنند ممکن است جهانی سراسر عدالت تحت حاکميت روحانيون يا روز داوری بر طبق روايت مستقر نباشد اما اين معانی توهمی‌اند و اديان سازمان يافته پيروان خود را به باورهای خيالی معتاد می سازند و دريچه‌ی چشمان آنها را برابر ايده ای تازه می بندند. دينداران اگر ايده‌ی هم برای معنی دار کردن زندگی دارند بيد ان را در بازار عرفی ايده ها عرضه بدارند نه اين که بدون تواضع خود را صاحب انحصاری اين گونه ايده‌ها معرفی کنند. بخش قابل توجهی از ايده‌هايی که به زندگی معنا می دهند از تحقيقات علمی به دست می آيند که اديان سازمان يافته سابقه‌ی روشنی در مواجهه با آنها ندارند. شايد در گذشته های دور دين کمک کار بشر بوده اما ديگر نيست. اين که هنوز اديان سازمان يافته پيروان زيادی دارند به معنای درست بودن مدعيات آنها نيست.

کارکرد معنا دهی دين را اديان غير سازمان يافته و شخصی بسيار موثر تر و با مخاطرات کمتر عرضه کرده اند و هواداران بيشتری هم دارند. مولانا و حافظ بيشتر به زندگی انسان‌ها معنا بخشيده‌اند يا روحانيت شيعه؟

تبعيض
اديان سازمان يافته کارنامه‌ی سياهی در اعمال تبعيض عليه زنان، همجنسگرايان، اقليت‌های دينی و اقليت‌های قومی و نژادی داشته‌اند. درست است که برخی اديان در برخی از مقاطع تاريخ خود برای جذب نيرو به تبليغ مقابله عليه نژاد پرستی پرداخته‌اند اما برده داری و تبعيض جنسيتی بخشی از تعاليم آنها بوده است. در دوران اوج برده داری هم اسلام و هم مسيحيت با اين پديده‌ی زشت همراهی کردند و تنها قيودی برای قاعده مند تر کردن آن مطرح ساختند. هنوز در کتب فقهی مسلمانان احکام خريد و فروش برده وجود دارد (که البته ديگر تدريس نمی شود).

مجيد محمدی (جامعه شناس)

کنکاش در معیار تعیین حق و باطل در جمهوری اسلامی

۱۳۹۰/۰۸/۲۸
گروه‌ها و افراد دخیل در حکومت جمهوری اسلامی حدود سه دهه است که برای تشخیص دوری و نزدیکی و خودی و غیرخودی بودن افراد از یک ملاک واحد استفاده می‌کنند. این ملاک عبارت است از نوع مواجههٔ مخالفان حکومت و دول غربی؛ اگر منتقدان و مخالفان و دول دموکراتیک با فردی موافقت یا از او حمایت کردند او از خودی بودن ساقط می‌شود و اگر به او ناسزا گفتند یا با وی مخالفت کردند او خودی خواهد بود: «ما دوست و دشمن خود را با رفتار دشمن می‌شناسیم، لذا اگر دشمن از جریانی حمایت کرد می‌فهمیم یک عیبی در این جریان پیدا شده است.» (احمد خاتمی، امام جمعهٔ موقت تهران، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰)معیار تشخیص حق و باطل برای اسلام‌گرایان که با اتکا به آن می‌توانند «فتنه»‌ها و «انحرافات» را در‌‌ همان آغاز شکل‌گیری شناسایی کنند آن است که «هرگاه دیدید که مواضع یک جریان یا گروه سیاسی با مواضع اعلام شده دشمنان بیرونی همخوانی دارد، ابتدا با تردید به آن نگاه کنید زیرا بعید نیست که خطایی در کار باشد، ولی چنان چه این همخوانی در موارد متعدد تکرار شد، احتمال وابستگی را نادیده نگیرید تا علاج واقعه، قبل از وقوع کرده باشید.» (حسین شریعتمداری، کیهان، ۷ خرداد ۱۳۹۰)به تمجید دیگران با دیدهٔ شک بنگریداین معیار به رفتار‌ها و تصمیمات نیز بسط داده شده است. اگر مخالفان رفتاری را مورد انتقاد قرار دادند آن رفتار درست و اگر تایید کردند آن رفتار غلط است. مقامات ایرانی برای تبیین درستی اقدامات خود به انتقادات رسانه‌های خارجی مثل انتقاد از اعدام‌های گسترده در ایران اشاره می‌کنند: «هر وقت بی‌بی‌سی از ما تعریف کرد باید به کارمان شک کنیم… این اقدامات کار اول و آخر رسانه بی‌بی‌سی نیست. این رسانه و رسانه‌های هم‌سوی آن منتظرند تا هر قدم موفقی را که جمهوری اسلامی ایران برمی‌دارد و موجب سلامت و سازندگی جامعه می‌شود زیر سوال ببرند و به نوعی تخریب کنند… امام به ما آموختند که هر وقت آمریکا و انگلیس و کشورهای استعمارگر از ما تعریف کردند باید به کارمان شک کنیم و امروز هم که حکم اعدام متجاوزان به عنف اجرا شده این رسانه‌ها به نام حقوق بشر جوسازی‌ها را آغاز کرده‌اند و این یعنی این که کارمان درست بوده است.» (مرتضی بختیاری وزیر دادگستری، خبرگزاری مهر، ۲۲ مهر ۱۳۹۰)

یکی از هزاران باری که این ملاک استفاده شد مورد مربوط به محمد نوری‌زاد است که پس از انتخابات لب به انتقاد از رهبر جمهوری اسلامی گشود. یکی از طرفداران حکومت با ملاک فوق به نقد نوری‌زاد می‌پردازد: «آقای نوری‌زاد وقتی نامهٔ اولش را نوشت، دریافتم که به خطا می‌رود و مودبانه مثل همیشه نزد ایشان رفتم و عرض کردم که پیام امام فراموش‌تان نشود، یک نگاهی به دور و برتان بیندازید و به فرمایش امام توجه کنید: «هرگاه دشمنان قسم‌خورده این نظام از شما تعریف کردند، بدانید یک جای کارتان عیب دارد و اگر بد گفتند بدانید که کارتان درست است.»» (گزارش مسعود شجاعی طباطبایی از دیدار با نوری‌زاد در مورد تغییر موضع وی، تابناک، ۷ شهریور ۱۳۸۹)

در سخنان فوق هفت نوع مغالطه درهم تنیده شده است: ترادف، مرجعیت، مجرمیت بر اساس اشتراک، نشاندن یک طرف در مقام حق مطلق و طرف دیگر در مقام باطل مطلق، محض ادعا، نشاندن احتمال به جای یقین، و جزء و کل. این مغالطات را یک به یک توضیح می‌دهم.

ترادف

دشمن معانی بسیار متفاوتی دارد، از طرفی که در حال جنگ مسلحانه با دیگری است تا طرفی که بددل و بدنفس است و نیات تخریب‌کننده دارد، از حریف مخالف تا کسی که عداوت غیر قابل انقطاع دارد. همچنین منظور از دشمن در گفتهٔ خمینی دولت‌ها هستند یا نهادهای مدنی یا افراد؟ در دولت‌ها نیز منظور سران و مقامات بلندپایه‌اند یا کارمندان جزء؟ گفتهٔ کدام یک از این نوع دشمنان را باید ملاک حق و باطل بودن خود گرفت؟ اگر بخشی از پزشکان یا مدیران بخش درمان و بهداشت در یکی از ایالات متحده از نحوهٔ عمل خانه‌های بهداشت ایران تعریف کرده و نقاط مثبت آن را گفتند، آیا این بدان معنی است که ایالات متحده دارد از دولت ایران تعریف می‌کند و باید خانه‌های بهداشت را در کشور منحل کرد؟ اگر امروز مقامات دولت اسرائیل به عنوان دشمن جمهوری اسلامی از پیشرفت برنامهٔ موشکی یا اتمی ایران (با هر انگیزه‌ای) سخن گفتند این را باید به این معنا گرفت که در کار حکومت ایران پیشرفتی نبوده است یا باید برنامهٔ موشکی را تعطیل کرد؟ اگر مقامات دولت آمریکا‌ از ارزش سنت نوروز یا روزه گرفتن در ماه رمضان سخن گفتند آیا این به معنی بی‌ارزش بودن این سنت‌هاست؟

البته رسانه‌های دولتی مواردی از مواضع مخالفان خود را که تایید رفتار یا اعلام پیشرفت آنها در موضوعی باشد به معنای «اعتراف» دشمن می‌گیرند. با چه ملاکی سخن دشمن در مواردی «ملاک دوستی و دشمنی» و مواردی دیگر «اعتراف» به شمار می‌آید؟

مرجعیت

خمینی برای گروهی از شیعیان مرجع تقلید در فقه بود، اما برای هیچ کس رسما مرجعیت در عرضهٔ نحوهٔ اندیشه یا تفکر در مورد دیگران یا تصمیم‌گیری سیاسی یا داوری اخلاقی نداشت. ذکر یک جمله از وی نه هیچ کس را از اعتبار می‌اندازد و نه به کسی اعتبار می‌دهد. خمینی حتی برای مقلدانش مرجع تقلید در اندیشه و رفتار سیاسی و روابط بین‌الملل نیست که گفتهٔ وی ملاک دشمن‌شناسی یا روابط با دیگر کشور‌ها قرار گیرد.

مجرمیت بر اساس اشتراک

این یکی از شایع‌ترین مغالطه‌ها در فضای سیاسی کشورهایی با نظام استبدادی و اقتدارگراست: مخالفان حکومت‌ها و منتقدان آنها در داخل یا خارج کشور مجرمند، چون حرف‌هایی می‌زنند که شبیه سخنان «دشمنان» توهمی یا واقعی آنهاست. بنابراین منتقدان این رژیم‌ها مدام باید مواظب باشند که مبادا حرفی شبیه به دشمنان خارجی این نظام‌ها به زبان آورند. اگر رئیس جمهور آمریکا جمهوری اسلامی را رژیمی اقتدارگرا و ناقض حقوق بشر بداند دیگر مخالفان رژیم نباید آن را اقتدارگرا یا ناقض حقوق بشر بخوانند (حتی اگر به این سخن باور دارند) چون سخن آنها شبیه سخن دشمن توهمی نظام جمهوری اسلامی می‌شود. اصلاح‌طلبان حکومتی سه دهه با این موضوع کلنجار رفتند تا در ‌‌نهایت از کاست حکومتی اخراج شدند.

نشاندن یک طرف در مقام حق مطلق و طرف دیگر در مقام باطل مطلق

وقتی خمینی می‌گوید در تعریف دشمنان از خود شک کنید و در مذمت آنها شادمان شوید، فرض او بر این است که حاکمان جمهوری اسلامی در مقام حق و طرف مقابل آنها هر که باشد در مقام باطل نشسته است. بنابراین اگر باطل که از همه جهت باطل و شیطانی است تعریفی از «حق» کند- حقی که از هر جهت با آن تقابل دارد- باید در حق بودن طرف مقابل شک کرد. خمینی و خامنه‌ای خود را در مقام مطلق الهی و مخالف خود را شیطان مطلق تصور می‌کرده‌اند.

محض ادعا

در استدلال فوق این که کشور یا گروهی «دشمن قسم‌خوردهٔ نظام» معرفی می‌شود ادعای محض است. در دنیای امروز دشمن قسم‌خورده و همیشگی وجود ندارد. کشور‌ها بر اساس منافع متقابل و رقابت با یکدیگر همکاری می‌کنند. تنها استثنا جمهوری اسلامی است که ظاهرا خود را دشمن قسم‌خوردهٔ غرب معرفی می‌کند و در بسیاری از حوزه‌ها نیز با همین کشور‌ها به همکاری می‌پردازد. ایالات متحده که «شیطان بزرگ» نامیده می‌شود همواره خواستار مذاکره با جمهوری اسلامی برای کاهش تنش‌ها بوده است و مقامات جمهوری اسلامی از این امر سر باز زده و در موقعیت‌هایی به نحو پنهانی با آنها مذاکره و معامله نیز داشته‌اند.

نشاندن احتمال به جای یقین

با فرض قرار داشتن دو طرف در جنگ همه‌جانبه، باطل بودن همهٔ مواضع طرف دیگر، و برخی از شباهت‌ها میان دشمن فرضی و مخالف و منتقد حکومت، احتمالا در این شرایط می‌توان به اشکالی احتمالی در طرف مخالف و منتقد ظنین شد و نه اشکالی یقینی. قائلان سخن فوق حتی تا این حد هم انصاف ندارند که این عبارت را با احتمال بیان کنند و نه یقین. اصل برای حاکمان جمهوری اسلامی برائت منتقدان خود از هم‌پیمانی با دشمنان مفروض نیست تا خلاف آن اثبات شود؛ هر گروه و فردی که با حکومت مخالفت کند یا آن را مورد انتقاد قرار دهد یقینا جاسوس و مزدور دشمنان است. از همین جهت بر داشتن دشمن اصرار می‌ورزند و اگر دشمنی وجود نداشته باشد آن را خلق می‌کنند.

جزء و کل

بر فرض که دول آمریکا و اسرائیل دشمن جمهوری اسلامی باشند، از این امر نمی‌توان نتیجه گرفت که تک‌تک مقامات آمریکایی و اسرائیلی یا شهروندان آمریکا و اسرائیل دشمن جمهوری اسلامی هستند. با تمسک به این مغالطه است که حاکمان جمهوری اسلامی تشابه سخنان یک مخالف خود با یک شهروند آمریکایی یا یکی از کارکنان دولت ایالات متحدهٔ آمریکا یا یکی از اعضای نهادهای مدنی در این کشور را دلیل بر خودفروختگی و دشمن بودن مخالف داخلی خود می‌گیرند. همین مغالطه باعث شده است که ادعای یک کشیش برای سوزاندن قران با مواضع دولت آمریکا یا «آمریکا» به طور مطلق مساوی گرفته شود یا اعتراضی چند صد یا چند هزار نفری در یک یا چند شهر آمریکا با اعتراض مردم آمریکا (در عناوین رسانه‌های دولتی) مساوی گرفته شود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s